دعوای شرکت و ترک کار (2) - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

یه روز رفتم سرزدم دیدم نه منشی دارن نه مدیر فروش و همه چی ریخته به هم

 

گفتم پس چرا اینجا اینجوریه

گفتن بعد از رفتن تو ندا هم رفت و صد نفر اومدنو رفتن و یکیشون بدرد نمیخورد

گفتم پس خودم میام گفتن مگه اصفهانی گفتم آره گفتن س باید بیای

گفتم نه بابا من راهم خیلی دوره تازه حقوق زیادم میخوام گفتن هر چی تو بگی

اوایل دی بود رفتم سرکار و نشستیم به صحبت درباره حقوق

که خوب قبلا واسه ام مهم نبود اما الان چرا چون هم از زندگیم میزدم

همینکه ماهیانه ۶۰ یا ۷۰ تومن باید کرایه راه میدادم

نظر من ۳۵۰ بود که بلاخره راضیم کردن ۲۰۰ بگیرم و بیمه هم بشم

خلاصه کار دوباره شروع شد اما میدیدم که شرکت اصلا کار نمیکنه

۲ تا پروژه بزرگ برداشته و دیگه به هیچی اهمیت نمیده

هیچکس هیچی رو توضیح نمیداد که من بتونم سر در بیارم و یه کاری انجام بدم

خوب طرف قراردادها تغییر کرده بودن شکل کارهایی که ارائه میدادن هم همینطور

و همینطور کالاهایی که ارائه میدادن خوب ۴ سال گذشته بود

هرکس از قدیمیها زنگ میزد و منو میشناخت میگفت خدارو شکر بلاخره این شرکت سر و سامون میگیره

یه کارهایی کردم اما راضی نبودم هر چی هم گفتم کسی به دادم نرسید

دیدم نه همه چیز تغییر کرده فکر موفقیت جای خودشو داده به پول درآوردن محض

ماشین مدل بالا و دکوراسیون شیک و ال سی دی و ...

اما مثلا گاهی یه هزار تومنی واسه یه چیز ضروری نمیدادن

منم دیدم دارم کاسه از آش داغ تر میشم شدم مثل خودشون

اما یه وقتی دیدم دارم کم میارم تو شرکت که همه اش بیکار به حرف و خنده و تفریح

صبح.۳۰ ۷ بیدار میشدم که ۸.۳۰ سرکار باشم تا ساعت ۶ و تا برسم خونه میشد ۷ یا ۸

یه غذایی درست بکن یا نکن ۱۱ بیهوش بودم اما تا به کارام برسم میشد ۲

رفتم گفتم شرمنده من نمیتونم بیام راه دوره و من خیلی خسته میشم

ادامه دارد...

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody