امواج - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

این چه حسی است که در بطن شعورم جاریست
آمده راه نفس میبندد
این همه راه دراز
بی خبر          بی نشان از مقصد
مستقیم تا در خانه دل
چه عجیب . نکند میداند
کد پستییه در خانه قلبم را او ؟
با توام باتو      خودت میدانی
غیر از این هیچ مگو
فقط اما تو بگو "میدانی"؟
نگرانم هنوز
موج من مینهد پای به راه
یک نشانی دارد پره از واژه شور
و درست میرسد نزدیکت
در همان خانه نشستی اکنون
که "نما"یش همه از باران است
روی یک صندلی از جنس هوا
دست ها در زلفت      پره از افکاری
پس نشان است درست
تو همانجایی در کوچه خاک
کدپستییه دلت با دل من یکسان است
کدپستی باد است
من تورا میبینم            واقعیت دارد
چهره ات از هیچ است
از همان هیچ که در باور من حک شده است
و حقیقت اینجاست
تو؟             نه ؟               !
حقیقت     خداست
که اگر باور من برشکند             از تو میماند هیچ
پس حقیقت نیست این بودن تو
واقعیت دارد
واقعیت همان حادثه است
همه گوش میشوم من و تو را می بینم
همه چشم میشوم میشکند تصویرم
میرسد امواجت     موج         مرا می گیرد
حجم آیینه در این بین تولد نشده می میرد
من خودم
تو خودت
خود تو
توی من
حس حاصل از تو
لمس یک حادثه است
حدسم از حس چنین حادثه ای احساس است
مثل آن حادثه ای
که میان دریا
با نفسهای بلند باد حادث گشته
در هم می پیچند تا که گردند یکی
این میان "خود"هاشان درگیر است
خود بیتابیه باد
خود دریائیه آب
حادثه از پاکیست
از خلوص است و از گیرائیست
که چنین ذات خودش میماند
خوده باد      خوده دریا   و از این دو خوده موج
آری این موج است
خود موج است میان من و تو
توی دریا منه باد         توی سنگ منه سنگ
وین صدایه میان کلمات من و "تو"
صوت یک حادثه است
از پس سایش سنگ
نرود کج تا ننگ
نشود رنگ به رنگ
باد    نور     دریا
همه از بی رنگیست که چنین خوشبختند
موج از حاصل این بی رنگی است
که چنین قدرتمند!
آری ای موج بیا تا دم من
دل من میشنود آمدنت را چو درجا هستی
ترسم از این قدم لی لی هاست
3-2-1   .    ته دریا هستی
زیر امواج بلندت   چون سنگ          من همین جا       ساحل میمانم
که اگر پیش روم میروم تا ته مرگ
و اگر برگردم
میشوم همچون شن
در خودم میشکنم
تو مرا میفهمی
و همین میساید           همه آشفتگیم
پس بوز چون دریا
بخروش همچون باد
تو همین گونه خودت باش        بمان
من خودم میمانم
میستانم موجت
میشوم موج خودم میدانم
میدهی ایست به فرمان دلم گاهی یعنی بروم
میدهی امر به رفتن گاهی
که من از ره مانم
واژه ام از سر تشویق تو زاییده شدند " میبینی"؟
تو همه هیچی من را             بسی میفهمی
و همین فهم تو بسیار مرا می ارزد
من خودم می مانم
تو خودت می مانی
با همان موج بگو
" میدانی "

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody