سورپرایز تولد مصطفی ( قسمت دوم ) - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

 

 

 

 

...تا مصطفی رفت و کار کانتینر تموم شد(میدونین که انبار با خونه 3 تا پلاک فاصله داره)

تند تند بندری رو با مریم درست کردیم میوه ها رو چیدیم

مهرزاد بچه خواهرم هم اومد الهی فداش شم اونم حسابی کمک کرد

 

 مصطفی که رفت تو انبار خبر دار شدم که مصطفی پسر خاله ام هم انباره

باش هماهنگ شدم که مصطفی رو سرش رو گرم کنه

بدو رفتم صندلیها رو که ساعت 1 رسیده بود خونه همسایه مون

تک و تنها آوردم تو خونه البته همسایه مون هم کمکم کرد میذاشت دم در

اما آوردنش تا ته حیاط و چیدنش با خودم بود

  

خلاصه ممد هم اومد و اکو رو واسه ام ردیف کرد و تزیینات رو انجام دادیم

همه چی رو چیدیم فهمیدم که پریسا و بابام هم تو راهن

این وسط جسی خانم هم چون من بهش توجه نمیکردم

کار هرگز نکرده وسط اتاق پی پی کرد

حالا بدو کثافت کاری های خانم رو تمیز کن

 

 ساعت 7.30 بود بدو بدو رفتم دوش گرفتم و آرایش کردم

 

داشتم موهامو سشوار میکشیدم که سشوار برقش قطع و وصل شد

2 دقیقه روشن 3 دقیقه خاموش منم سر هم بندیش کردم رفت

 

آهان اینو بگم ممد قناری رو که کادوی مصطفی بود آورد

و این جسیکا هم حال منو تو دهنم آورد بسکه دنبالش گشت

پارس کرد التماس کرد خانم تو این گرفتاریهای من امروز حسادتشون گل کرده بود

 

 مهمونا یکی یکی میرسیدند یه کشیک میدادم میومدند تو

 

حالا کیک و الویه رسیده تو یخچال جاش نمیشه ناچار یه پنکه گذاشتیم جلوش

 

 

خلاصه همه جمع شدن و دیگه 9 بود همه رو جمع کردم دو در حیاط چراغا خاموش

زنگ زدم مصطفی بیا که مشتری حمید رسیده میخواد نمایشگاهو ببینه

ولی میگه میشد این دوستای تخس منو ساکت کرد

 

صدای پای مصطفی رو که داشت میومد شنیدم و همه نفسا تو سینه منتظر...

 ادامه دارد...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody