یه نشونی - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

از یکی دوساعت پیش میخواستم یه مطلب در مورد تولد مصطفی بنویسم
که این اینترنت بازیش گرفته بود و داشت دیوونه ام میکرد

از اونجایی که دندونمم درد میکنه یه لحظه رفتم تو این افکار:
که خدا قربونت برم شکرت بعد از این همه تلاش و نخور و نخر و نپوش
من هنوز نباید یه پس انداز داشته باشم که یه adsl مسخره 50 تومنی بگیرم؟
آخه منکه همیشه تا پول دستم میاد اول صدقه اش رو میدم
این همه با نداری سعی میکنم به از من ندارتر ها کمک کنم


راستش رو بخواین تو این هفته ای که گذشت سر یه جریانی دلم خیلی شکست از دست یه عزیزی
خلاصه که روزای خیلی خوبی نداشتم و داشتم به خدا میگفتم پس کی این روزا تموم میشه

یه آن دیدم یه پرنده داره بد جور صدا میکنه
از پنجره نگاه کردم دیدم رو شاخه درخت شاتوت نشسته سرش رو ندیدم
اما دیدم جثه بزرگی داره یه بالش بسته است و اون یکی باز گفتم حتما زخمی شده

اومدم برم تو حیاط که دیدم تو اتاق ورودی یعالمه گنجشک نشسته
سریع جسی رو بغل کردم و سعی کردم آروم بفرستمشون برن که جسی اذیتشون نکنه
یکیشون اومد تو حال و نشست رو مهتابی و شروع کرد به جیک جیک کردن


پناه بر خدا یه بار دیگه هم این اتفاق افتاد و بعدش یعالمه اتفاق خوب
بلاخره رفت بیرون و منم رفتم هرچی نگاه کردم اون پرنده بزرگه رو ندیدم
یهو یادم افتاد خدای بزرگ یه نشونه یه نشونه
برگشتم دیدم صفحه پرشین بلاگ باز شده و منتظرم که بقیه صفحه های خوب زندگیمم باز بشه


خدایا قربونت برم که از نفس به من نزدیکتری
خدایا هزار بار شکرت

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody