شب حادثه - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

تازگیا با یه زن و شوهر آشنا شدم که مثل لیلی و مجنون میمونن

جالبه بدونین که آشنایی از طریق من و افشین شروع شد

و بعد هم لیلا و بعد مصطفی هم اومدن توی جمع

افشین مثل دادشمه انقدر با هم صمیمی شدیم که انگار سالهاست آشناییم

قرار بود افشین لیلا رو واسه تولدش سورپرایز کنه

کیک و دو تا دسته گل بزرگ و کلی میوه خرید با دوستش اومدن دنبال من و سارا

مارو سر خیابون پیاده کرد که لیلا رو ببره بیرون یه دور بزنن و بیان

اومدم از جوب بپرم اونور که چشمتون روز بد نبینه خوردم زمین و پام پیچ خورد

سارا که منو دید ترسید کفشاشو در آورد و وسایلش رو داد به ما فقط گل دستش بود

اومد از حفظ بدون نگاه کردن بپره

همزمان یه ماشین پر پسر از کنارش رد شدن و یه هو کشیدن

من از روبرو داشتم نگاش میکردم سارا پاشو گذاشت من گفتم:

نــــــــــــــــــــــــــــــــــــه و بووووووووووف سارا تو جوب ود

خلاصه من از خنده اشک میریختم و ازدرد نمیتونستم راه برم

باخره لیلا جون اومد و کلی سورپرایز شد و منم به دردپام گوش نکردم و کلی رقصیدم

اما باحال بود من و سارا جفتمون میشلیدیم

گفتیم حالا مهمونا میگن ۲ تا خواهر ژنتیکی راشیتیسم دارن

من که تا آخر شب میخندیدم

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody