فوت پدر بزرگ مصطفی و رفتن به شیراز - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

خوب بر میگردیم به عقب تر که از ماه عسل تعجبشمال برگشتیم

و حدود 20 روز  تهران بودیمو آگهی میدادیم واسه فروش ماشین

تا بلاخره 3 تا خریدار پیدا شدن و با یکیشون قولنامه نوشتیم که

یهو خبر دادن پدر بزرگ مصطفی به رحمت خدا رفته یه بابا بزرگ نظامی قدیمی لوتی و مهربون

منم به احترام مصطفی و از همه مهمتر خاله مهربونش همراهش رفتم

١٠ شب حرکت کردیم ۵ صبح رسیدیم اصفهان و ۶ به سمت شیراز

در حالیکه برای فروش ماشین همه مدارک رو ازمون گرفته بودن بعلاوه گواهینامه اش

که ٢ روز از اعتبارش گذشته بود یعنی نه کارنامه نه گواهینامه نه مجوز

بین راه هم گشت نا محسوس گرفتمونو دمش گرم دید عذاداریم بیخیال شد

5 دقیقه بعد از خاکسپاری رسیدیم سر مزار منم رفتم عقب تر کنار مزار بابای مصطفی ایستادم

فقط به دایی و خاله مصطفی تسلیت گفتم . فامیلای دور همه شون به من خیره شده بودن که جریان چیه

شب پسر خاله مصی کلی خواهش کرد که برم به بقیه هم تسلیت بگم

که مصیطفی بش گفت من اگر میدونستم اینا درست میشن خودم از سالی میخواستم اما ...

شب هم رفتم خونه مادربزرگش و بی توجه به بقیه ازش دلجویی کردم

فردا شبش هم خونه داییش رفتیم که همه پشت سر زنش بد میگن اما واقعا از همنشینی باشون لذت بردم

و فهمیدم چرا انقدر حرف دنبالشه چون به کسی باج نمیده درست مثل من

برای سوم هم موندیم و حرکت کردیم به اصفهان که درست واسه فینال جام جهانی رسیدیم

صبح روز بعدش پریسا خواهرم با علی و مهرزاد اومدن پس فرداش رفتن

که مامان و بابا اومدن پیشمون و فرداش هم با مصطفی و مامان حرکت کردیم به سمت تهران

و باقیشو میدونین تصادف و کاشان و ....

(داستانهای بعدی از آخر به اول ماه عسل-تولد مصطفی-دعوای محل کار و ترک کار)

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody