ادامه داستان تصادف - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

...

به مصطفی گفته بودن ٨ صبح بره پلیس راه کروکی رو بگیره

مصطفی بیچاره هم که ۶ خوابیده بود ٨ پاشد رفت

تا ٢.٣٠ دستش بند بود تا کروکی رو بش بدن جالبه که توی کروکی

اصلا ننوشته بودن که طرف فراری و قاچاقچی بوده

لازم به ذکره که راننده فراری ٢ ساعت بعد خودش رو معرفی کرده

که البته قاچاق افغانی و فرار از دست پلیس و داشتن همدست رو رد کرده

خلاصه گرفتن ماشین افتاد واسه فردا اونم بعد از خلافی و و و و

بابا هم اومد دنبال مامان و رفتن تهران

هر کی داستانو میفهمید میگفت به خریداره نگین چی شده

یه بهونه بیارین و کار رو بندازین عقب و ماشین رو درست کنین

اما منو مصی مخالف بودیم چون این پول قراره بیاد تو زندگیمونو بشه سرمایه

اگه خدا مقدر کرده که ما ضرر کنیم از جون و دل میپذیریم

و بعدا خیلی خوشحال شدیم که راستشو گفتیم چون وقتی داستانو شنید

اول پرسید خودتون که سالمین ؟ ماشین فدای سرتون

و بعد هم گفت ماشینو دست نزنین همین جور که هست میخرمش

فرداش با مصطفی رفتیم پاسگاه که فراری رو با یه مامور سوار ماشین ما کردن

و گفتن برین دادگاه اما یه نکته جالب راننده ای که من دیدم شب حادثه

یه مرد ٣۵ یا ٣۶ ساله بود با قد متوسط تپل موهای فری و ریش و سبیل

اما این آقا یه پسر ٢۵ ساله قد بلند صورت سه تیغه خوشگل و خوشتیپ

به مصی میگفت خیلی دل بسته ماشینتی ؟ عیب نداره درست میشه

مصی گفت اون که زدی و در رفتی چی میگفت طوری نیست خوب میشه

خیــــــــلی خونسرد و راحت خلاصه رفتن دادگاه و بیمه اش رو ازش گرفتیم

البته نه به این راحتی که میشنوین صد جا رفتیم و اومدیم

دم پارکینگ آقا پلیسه رو دیدیم بینیش و سرش بخیه خورده بود دستاش زخم

کتفشم اگه جوش نخوره باید پلاتین بذاره ایشاله که خوب بشه

فرداش رفتیم کارشناسی گفتن نامه از دادگاه میخوایم دادگاه تعطیل بود

فرداش نیمه شعبان بود و همه جا تعطیل

فرداش نامه گرفتیم گفتن باید خودش باشه رفتیم دادگاه

گفتن فعلا بیمه نامه اش رو گرفتیم آزادش کردیم تعجب

رفتیم بیمه گفتن کپی کارت ملیشو بیارین ببینیم چیکار میشه کرد

رفتیم دادگاه گواهینامه گرو گرفتن تعجبکپی کارت ملیو دادن

گفتیم چرا آزادش کردین گفتن آخه اینجا غریبهتعجب

گفتیم مجرمه قاچاقچیه پلیسو زده گفتن نه غیر عمد بوده تعجب

عوضش به مصطفی تذکر دادن که این تیپ یه مسلمون نیست موهاشو کوتاه کنه

رفتییم بیمه گفتیم کار رو ارجاع بده تهران اونم همه چی رو آماده کرد و بهمون داد

اومدیم خونه دیدیم نامه دادگاهو نذاشته گفته بود 5 تا 7هست

5 رفتیم تو گرما دم بیمه 6 . 7 . 8 . 9 پیداش شد و گفت نه بابا نیازی نیست

اومدیم تهران فرداش رفتیم بیمه گفتن نامه دادگاه میخواد (5 شنبه )

فرداش حرکت کردیم اومدیم کاشان رفتیم دادگاه گویا قاضی بیدار شده بوده

قاضی :مجرم روی کروکی اعتراض گذاشته        مصی:راننده اصلا شخص دیگه ای بوده

قاضی : کی میگه          مصی :خانمم              قاضی :برو بگو بیاد   

مصی:لباسش مناسب دادگاه نیست ( من تونیک مشکیه آستین دار تنم بود تا سر زانوم )

قاضی : عیب نداره از این تیپا اینجا زیاده

رفتیم داخل دادگاه ایرادی نگرفتن موبایلمونم نگرفتن از گیت هم رد نشدیم حتی مارو نگشتن

به محض ورود قاضی :(حجابتو رعایت کن چیزایی که دیدی توضیح بده و بنویس )

نوشتیم زنگ زد به متهم و گفت فردا 8 صبح اینجا باشه گفت شما هم همینطور

گفتیم نامه بیمه گفت نمیشه اگه خودش نباشه چی ؟ گفتم اگه اصل کاری گواهینامه نداشته باشی چی؟

مصطفی گفت به خدا من ماشینو فروختم نمیتونم بیامو برم

گفت من یه نامه مینویسم که ماشین مقصر بوده و تحقیقات ادامه داره گفتیم بنویس

گفت شما حالا حالا کار دارید خود بیمه یه ماه طول میکشه البته همه همینو میگفتن

ضمنا گفت این تیپ یه بچه مسلمون نیست میری دل یکیو میلرزونی گناش گردنته

و ... البته بیشتر گفتن مصی مقصره گفتن این تیپو تو خونه بزنم واسه مصطفی

واسه همین از اون روز من تو خونه با تونیک شلوار و روسری مشکی راه میرم

خلاصه با صد تا دعا رفتیم تهران تو کتاب از حکایت دولت و فرزانگی نوشته بودم که شنبه 9 مرداد پولمونو میگیریم

توی پارکینگ کوچیک چسبیده به یه x6 گفتن پارک کنیم مصی از شیشه رفت بیرون

من نشستم پشت فرمون آقای بیمه 5 بار اومد گفت بیا جلو منم مثل بید میلرزیدم

و با کسب اجازه از سرور روآ سلطان جاده ها جناب X6  ماشینو جابجا میکردم

مصطفی 5 شنبه چند جا ماشین رو برده بودن و بر آورد کردن 1200.000 تومن هزینه

اما آقای بیمه اول 815 تومن و بعد با کلی التماس 900 تومن بریدن

رفتیم بانک پولو گرفتیم (wow تا حالا 9 تا تراول صدی یه جا ندیده بودم چشمک)

باورمون نمیشد که کارمون انجام بشه خدایا شکرت که کارت خیلی درسته

زنگ زدیم به آقای پلیسو داستانو گفتیم و گفتیم ما دیگه کاری نداریم بیایم کاشان

اگر میدونی کمکت میکنه بیایم اونم گفت نه تمام پاسگاه شاهد من هستن

اومدیم خونه و با آقای خریدار قرار فردا رو گذاشتیم برای کارای فروش ماشین

زهی خیال باطل

 ادامه دارد . . .

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody