همیشه رفتنم با خودمه برگشتنم با خدا - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

سلام به دوستای گلم که وقتی فهمیدن زنده ام ولم کردن به امون خدا

اشکال نداره تقصیر از خودمه

الان ٢.۴۵ صبحه خونه تمیز شده و ٩٠ رو دیدم و میخوام بنویسم

میخواستم مدتیو که نبودم از اول تعریف کنم

اما ترجیح میدم از آخری بگم که اکشن تره و داستان واقعیه پلیسیه

البته مختصرا میگم

بعد از مطلبی که نوشتم یعنی دقیقا ۴ روز بعدش

یه مشتری پیدا شد و قرار شد ماشینو با پرایدش تاق بزنیم

مصی هم کفش آهنی پوشید و افتاد تو اداره ها دنبال کاراش

که از شیراز خبر دادن پدربزرگ دوست داشتنیش به رحمت خدا رفته

حالا داستان شیرازو بعدا میگم ٣ روز بعد اومدیم اصفهان

و آخر هفته اش با مامانم که اومده بود اصفهان پیش ما رفتیم سمت تهران

با خریدار واسه فردا صبح تو شرکت قرار گذاشتیم و ١١ شب حرکت کردیم

نرسیده به پلیس راه قمصر یا کاشان استراحتگاه سان آرا

هرچی مصطفی گفت یه توقفی کنیم من گفتم نه بریم مارال

پلیس راه کاشان که توقف کردیم یه پژو کنار ما بود که پلیس بش ایست داد

یه مکثی کرد اما پیاده نشد پلیسه انقدر با تابلو ایست زد تو شیشه اش

که تابلو خم شد و یارو فرار کرد و ما هم شروع کردیم به کنجکاوی و نظر دادن

مصطفی داشت میگفت اگه قاچاقچی بود حتما یه بادیگارد داشت

که همون لحظه دیدیم همون ماشین با یه پژو دیگه زدن کنار هردو هم یرنگ

قبل از ورودی خود کاشان بود با خودم گفتم یعنی میرن تو کاشان

میمونن یا میرن یا بر میگردن خلاصه کنجکاو بودم که آخرش چی میشه

حالا آخرشو گوش کنین و سعی کنین هیچوقت مثل من فضولی نکنین

رسیدیم یه کم جلوتر عوارضی نیاسر

مصی ۵٠٠ تومان داد به عوارضیه اونم گفت ۶٠٠ تومن میشه

همینکه سرشو کرد تو ماشین دنبال صد تومنی یهو "بـــــــــنــــــگ"

ماشینمون ١٠ متر به جلو پرت شد تا چند ثانیه شک بودیم

خداروشکر هیچیمون نشد و سالم بودیم اما فرداش

هیچکدوممون نمیتونستیم گردنهامونو تکون بدیم و بدنمون کوفته بود

پیاده شدیم و دیدیم عقب ماشین داغونه همون موقع دیدم همون پژوییس

خیلی ریلکس مشتشو کوبوند رو فرمونو پیاده شد و خیلی آروم

رفت سراغ یه ماشین دیگه تو اون لاین که راننده اش پیاده شده بود

و پارو بست به فرار و راننده تو سرش زد که ماشینمو بردن و

بعد دیدم که چند نفر دارن میدون که شکل افغانیا بودنو خلاصه هرکی از یه طرف

مصطفی که فقط داشت داد میزد عوارضیه هم داد میزد که (؟) رو کشتن

دیدیم یه نفر رو زمین نشسته و دستش رو گرفته و صورتش پر از خونه

اصلا گیج بودم اما میخندیدم که فضولیم کار دستم داد

لاین مخالف که رد میشدن یه نگاه به ماشین میکردن یه نگاه به ما که میخندیدم

و با تعجب رد میشدن حتما با خودشون میگفتن اینا دیوونن

من و مامانم هی به عقب بر میگشتیم و خدا رو شکر میکردیم به هزارون دلیل

اول به خاطر اینکه مخزن گازمون منفجر نشد چرا؟

صندوقو بر خلاف همیشه من چیدم و همه وسایلی رو که تو پلاستیک بود

تو کارتون گذاشتم و صندوق کیپ کیپ بود و هیچ جای تکونی داشت

اگه مصی چیده بود ؟ اگه به جای اینا کالسکه بچه پریسا رو که پر از میله بود آورده ودیم؟

 اگه مامانم به جای پشت سر مصی جهت ضربه که سمت من بود نشسته بود ؟

اگه بابای مهرزاد اجازه داده بود که بیاریمش؟ اگه جسیکارو آورده بودیم؟

اگه ماشین در حال حرکت بود ؟ اگه کمر بند نبسته بودیم و .....

حالا جالبه که من کلی وسایل رو جابجا کردم مثلا ضبط کمریه بابارو و

لبتاب خودمونو سمتی که آسیب ندیده بود جا داده بودم و ...

آدم از یه ثانیه بعدش خبر نداره اما اگه چیزی بخواد بشه میشه

خدایا بازم شکرت راضی هستسم به رضای تو

این مطلب رو صد بار گفتیم با مامان من اولش خواستم گریه کنم

اما دیدم خیلی زشته آدم بخاطر مال دنیا گریه کنه

مصی اما داد میزد البته خوب ناراحت این بود که ماشینو قولنامه کرده و امانت بوده

پیاده شدم که برم بیارمشو آرومش کنم که جلوی همه عربده کشید :

" برو تو ماشین بت  میگم برو . منم در کمال آرامش سماجت کردم

و کشوندمش دم ماشین و باش صحبت کردم

یه خورده که گذشت فهمیدیم یارو قاچاق افغانی میکرده ٩ تا افغانی تو ماشینش بوده

که فقط ۶ تاشون که تو صندوق بودن موندن و بقیه فرار کردن

و فهمیدم که ماشینی که برداشت برد مال همدستش بوده که اونم غیبش زد

ما احتمال میدیم اونجا که توقف کردن احتمالا تریاکی چیزیم داشتنو جابجا کردن

اما خوب جالبه که یه ماشین با پلاک دستنویس از یه عوارضی رد میشه

و با اینکه بی سیم میزنن یه مامور بیشتر اینجا نیست و راهشو نمیبندن

و خود آقای پلیس در ماشین رو باز میکنن و با مجرم گلاویز میشن

و آقا هم میزنه به ماشین ما صندوق و سمت راست ماشین ما جمع میشه

پژوی ۴٠۵ اون تبدیل به ٢٠۶ میشه مامور پلیس کتفش از جا در میاد و میشکنه

و آقا به همین راحتی بدون هیچ مزاحمتی به آرومی در میرن

ماشین ما رفت پارکینگ و مجبور شدم ٣ صبح زنگ بزنم به آقا مجید دوستمون

که من ١١ سال پیش زمان دانشجویی مستاجرش بودم و رابطه ادامه پیدا کرده بود

یه آژانس گرفتیم حالا اینکه چطوری این همه وسیله و گرمک و انگور و  غیره رو

تو یه پیکان دوگانه سوز جا دادیم و دستامون پر بود و از خنده اشک میریختیم بماند

حالا ببینید دنیا چقدر کوچیکه وقتی رسیدیم آقا مجید گفت نگران نباشید

من یه آشنا دارم (؟) پسر خواهرم اونجا کار میکنه

مصطفی با تعجب گفت کی (؟) ؟

بابا این همون پلیسه بود که درگیر شد و زخمی شد و بردنش بیمارستان

خلاصه همه به هم گره خوردیم و آقا مجید ۵ صبح پاشد رفت بیمارستان

ادامه دارد ...

بعدنوشت:

خیالم راحت شد بعد از چند ماه به تک تکتون سر زدم الان که دارم میرم ساعت ٧:١٢ صبحه . روزتون بخیر

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody