خز پارتی - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

شنبه ممد دوستم و همکارم گفت

سالی میترا دختر خاله ام واسه پنجشنبه یه مهمونی داره دعوتی میای؟

گفتم اگه مهمون نداشته باشم آره ( میدونین که از سیزده تا الان مهمون دارم )

گفت میترا گفته همه بلوز قرمز بپوشن با شلوار خاکستری

و ما میخوایم بریم یه لباس خز بگیریم مصطفی هم میپوشه؟ گفتم آره

تا ۵ شنبه عصر معلوم نبود بریم اما دیدم اکثر مهمونا رفتن

منم از مامان اینا عذرخواهی کردم و سریع با مصطفی راهی شدیم

خیلی از بچه ها بودن که مصطفی ندیده بودشون و من بعد ۴ سال میدیدمشون

مثل حمید پیمان خود میترا و ... مریم جونم و احسان و رضا و پیروز و فراز و فرینازم بودن

خونه رضا پسرا لباساشونو عوض کردن و رفتیم خونه میترا

فکر کنید ٨ تا پسر همه شلوار کردیه خاکستری با پاچه تنگ

یه زیرپوش نخی قرمز با دمپایی قهوه ای جلو بسته وارد شدن

انگار اینا از زندان آزاد شده بودن واااای نمیدونین مهمونا چطور نگاه میکردن

بعدم حسابی جوادی رقصیدیم و خودمونو تخلیه انرژی کردیم

مصطفی که خیلی بچه هارو دوست داشت بچه ها هم همینطور

و کلی ازش تعریف کردن و منم خر کیف شدم که شوهرم انقدر دوست داشتنیه

ساعت ١ هم برگشتیم خونه

خیلی خوش گذشت جای همه خالی

نوشته شده در شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody