روز بله برون - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

۲ روز تو تهران دنبال لباس میگشتم

پیدا نکردم خسته و کوفته اومدم ساکم رو بستم

تا ۴.۳۰  بیدار بودم ۸ هم پاشدم راهی شدم

۲.۳۰ ظهر رسیدم اصفهان از ترمینال یراست رفتم مسجد

چهلم شوهر خالم بود خدا رحمتش کنه کلی گریه کردم

چشمام از گریه و بیخوابی بازنمیشد

۴ رفتم خونه کمک مامان جارو و گردگیری و ...

۶.۳۰ رفتم دوش گرفتم اومدم کارامو کردم داشتم لاک میزدم که رسیدن

نشستیم حرف زدیم و بی هیچ چک و چونه ای سر مهریه به توافق رسیدیم

انگشتر دستم کردن و شیرینی خوردیم

هیچکس باورش نمیشد

من دختری که تو پرقو بزرگ شده بودم و هیچوقت دغدغه ای تو زندگیم نداشتم

نامزد کسی شدم که یه دل پاک و رو راست داشت و یه خونواده خوب

و یه فروشگاه کوچیک اجاره ای واسه رسیدن به هدفهای بزرگ

اما من همون دل پاک و رو راست رو بزرگترین سرمایه زندگیم میدونم

حالا دیگه مصطفی رو با دنیا عوض نمیکنم

بلاخره من و مصطفی شدیم ما و آغاز کردیم برای همیشه

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody