مراسم دایی دیدن کنون - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

١٧ هفدهم فروردینماه جشن تقدس فروهر و روز فروردینگان بر همه ایرانیان مبارک

دایی جونم رو دیدم نمیدونید چه شور و حالی بود

مامانم که ۴ ساعته خودشو از تهرون رسوند

نمیدونین وقتی خواهر و برادر تو بغل هم جا گرفتن چه اشکی میریختن

مامانم دستاشو میبوسد داییم صورتشو بوسه بارون میکرد

میدونین دایی الان ۶٨ سالشه و پارسال سه تا سکته با هم کرد

هیچکس انتظار نداشت انقدر سرحال ببینتش

خلاصه هر شخص جدیدی که وارد میشد همه اشک میریختن

و دایی چقدر دوست داشتنی و گرم و مهربون چقدر با اصالت و با شخصیت

بر خلاف خیلی ها که بعد از یه سال به جای سلام میگن های

من یک کلمه انگلیسی از زبونش نشنیدم و حتی لهجه ای هم نداشت

با اینکه اونجا کارمند بانک بوده و کاملا با آمریکایی ها سر و کله میزده

تنها کسی که از بچه خواهرا کاملا شناخت من بودم اونم از صدام

چون من تنها کسی بودم که هر ماه باهاش تماس میگرفتم

حتی اعتراف رد که وقتی من عکس همه فامیل رو واسه اش ایمیل کردم هوایی شده

و علی رقم مخالفت دکترش بلافاصله اومده به سمت ایرون

وقتی اومد خونه مونو دید همه زندگی ها مرتب همه دور هم جمع

و کباب و جوجه و میوه همه چی به راهه دیدم داره به پلاستیک پر از میوه نگاه میکنه

و اشک تو چشاش حلقه زده تیز دوزاریم افتاد

گفتم دایی جون اینجا بر خلاف چیزایی که میگن مثل بقیه جاهی دنیاست

سختی هست اختلاف طبقاتی هست آزادی نیست

اما همه از گشنگی نمیمیرن مردم فرهنگشون بالاست تکنولوژی اینجا هم رسیده

زد زیر گریه و گفت دایی تا یه کباب درست میکردم میگفتم یعنی خواهرای من

گوشت و مرغ دارن بخورن پول دارن تو چه خونه ای دارن زندگی میکنن کار دارن

گفتم دایی اینجا بیکاری هست اما برای کسی که نخواد محتاج یه لقمه نون بشه

کار ریخته مهم اینه که کسی گیوه هاشو بکشه بالا و یا حق بگه و بلند شه

اما خوب شاید حقوق مکفی نباشه

خلاصه این دو سه روز همه اش با هم بودیم و تا صبح بیدار به حرف زدن

شعر کنیه فامیلیمونم که شامل تشریح کل خانوتده مادری میشد واسه اش خوندم

خیلی ذوق کرد و با تعریفایی که ازم همه جا کرد فهمیدم که کلی خودشیرینی کردم

بعدشم همه اش خونه ما بود چون ما یقه شو نمیکشیدیم که بیا اینجا

خدا زیاد کنه الهی , خونه مون پر مهمون بود و خلاصه این چند روز حالی به حولی

اما خوب بش گفتم دایی جون 22 سالی که نیومدی دلمون تنگ بود

اما حالا که اومدی وقتی میری بد هواییمون میکنی تا حرف رفتنش میاد

دلم خیلی میگیره سعی میکنم بش فکر نکنم و از بودنش لذت ببرم

الهی بمیرم کاش خانم بزرگم زنده بود و پسر دسته گلش رو میدید

خدایا به بزرگیت قسمت میدم مامان باباها مادربزرگ پدربزرگا دایی و خاله ...

و خلاصه پیرای خونه رو که روشنی چشمامونن واسه مون نگه دار

الهی آمین

 

 

نوشته شده در شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody