تعطیلات در تهران - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

روز دوم عید رفتیم بوستان که مصطفی ساعتشو بده گارانتی

بر خلاف عادت با مصطفی شروع کردیم به دیدن ویترین طلافروشیا

یهو بهش گفتم یعنی میشه خدا این بنده کوچیکشو خوشحال کنه

و بتونم عین انگشتر نامزدیم رو ه وحید دزدید پیدا کنم

( تنها طلایی که من دوست داشتم و دوست اسبق مصی دزدید

و من بخاطرش گریه کردم و نتونستم چیزی بگم و یه کار تک بود )

طلافروشیه سوم بودیم که یهو دیدمش با شک رفتم داخل و ...

خودش بود فقط قیمتش تغییر کرده بود از ١٧۶ تومن به ٣٢٠ تومن

هیچ وقت فکر نمیکردم بتونم بخرمش اما به لطف خدا و بعد بابا

که یه تومن عیدی داده بود خریدمش و دیگه از دستم درش نیوردم

مریم دوستم از اصفهان اومد خونه مامان اینا متین هم اومد پیشمون

دیدن بچه افشین که حالا ٣ سالشه رفتیم خونه یکی از اقوام بابا هم رفتیم

خریدامونم کردیم عید دیدنی خونه پریسا حمیدم رفتیم

۵شنبه شب ٣ تا ماشین حرکت کردیم به سمت اصفهان

مامان و بابا با هم سارا و مریم و متین با ماشین متین و منو مصطفی

کلی حال داد ٢ صبح مامان و بابا و سارا رفتن به سمت ترکیه

بچه ها هم پیش ما موندن

ادامه دارد ....

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody