داستانی بسیار عبرت آمیز و اکشن و درام و از این حرفا - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

وقتی برگشتیم اصفهان بابا تصمیم گرفت بخشی از کارو با کسی شریک بشه

یه خونه گرفتیم همون نزدیک با یه حیاط باصفا که البته خشک شده بود

ما وسایلمونو که تقریبا یه وانت میشد بردیم اونجا یکی از اتاقاشو گرفتیم

یه اتاقشم دفتر کار شد و بقیه اش هم شد نمایشگاه

تا رسیدیم من عقده ایه حیاط ندیده کلی به باغچه رسیدم حوضشم راه انداختم

با گلا حرف میزدم و قربون صدقه میرفتم

باورتون نمیشه بعد دو سه روزباغچه خشکیده پرگل شد و شد همدم تنهاییهای من

دو تا قورباغه هم انداختم تو حیاط با یه مارمولکم دوست شده بودم

مامانم دعوام میکرد میگفت بکشش گفتم بابا خوب اگه تو حیاطم نباشه

خوب یه خونه واسه حشره ها دربست کنیم بابا حقشه زندگی کنه

جسیکا هم که عشق میکرد همه اش هم با این غورباقه هه دعواش میشد

واسه کبوترای همسایه کناری هم شاخ و شونه میکشید

همه جارم شستم و تمیز کردم هر روز میرفتم تو حوض آبتنی یه حوض ٢ در یک

سارا و مهرزادم چند روز اومدن پیشم برونز کردیم و حالی به حولی

ساختمان 2 متر از حیاط بالاتر بود و تراسش خیلی خوش منظره بود

هر از گاهی شامو تو حیاط میخوردیم

باغچه رو آب میدادم وقتی شیر رو میبستم ریختن آب شاخه های درخت تو حوض

صدای شرشر بارون میداد و خلاصه کلی حال میکردیم

نتیجه اخلاقی : وای که چه حالیه همه چی عالیه خوش میگذره با اینکه جیب من خالیه

 

یه شب ساعت 3 سارا زنگ زد وگفت انبار بابارو آتیش زدن و یه تاکسی سبز دیده شده

من فکر کردم انبار اصفهانو میگه و ماشین مصطفی شوک شدم

خوب که گوش کردم فهمیدم یکی از دوستای بابا به نام مستعار پرویز خوانساری

اومده بنزین ریخته و همه انبار رو با 30 میلیون جنس آتیش زده

خلاصه آتش نشانی و 110 و صدا و سیما اونجا بودن و همه همسایه ها دم در

این آقا که با تاکسیش شناسایی شد توسط کارگرای اون اطراف 20 روز پیش ما کار کرد

یه کمکی بشه واسه این مدت بابا 800 تومن بش داد جا و غذاشم با ما بود بابا میخواست

پول قسط ماشینشو که خواست بابا گفت مگه طلبکاری بازم ایشونم قهر کرد و رفت

تا بلاخره زهرشو ریخت و حکم جلبشو داریم دادگاه گفته برین پیداش کنین

نتیجه اخلاقی : دلت واسه کسی نسوزه خواستی به کسی کمک کنی اول به بچه ات کمک کن  

 

آخر شهریور رفتیم تهران و با مامان اینا و پریسا و حمید و نامزدش دست جمعی

رفتیم شمال ویلای لب دریا وااااااااای آخر عشق و حال بود

مهر ماه هم که همه اش دنبال خرید برای عروسی حمید

ضمن اینکه من مسئول درست کردن خونچه حمید شدم

البته بماند که این مدت از دست این آقای سهراب شریک دیوونه شدیم

آقای شریک هم که قرار بود فقط شریک مالی باشه و ما مسئول فروش

یهو مثلا ساعت ١٠ شب با ١٠ نفر میومد و میخواست جنس بفروشه

آدرس و تلفن همه مشتری های بابارو برمیداشت

و مدام میگفت خانومی آذر شوما اینی که من میگم گوش کونین و...

اجاره نامه اینجا بنام آقای شرک بود و هزینه نصف نصف

ما قرار بود اینجا فقط جنسای نمایشگاهی بذاریم و بقیه بار بره اونور

چون کارگرا مجبور میشدن واسه ارسال بار دایم از این ور به اون ور برن

داشتیم راه میفتادیم به سمت تهران سفارش کردیم که بار که میاد

حتما بره اونطرف و کلید رو هم با خودمون آوردیم

رسیدیم تهران خونچه فرزانه رو میخواستیم ببریم

که گفت وااای سالی خونه هنوز اماده نیست و منم دست تنهام

منم مجبور شدم نوبت آرایشگاه رو که واسه ترمیم ناخنم گرفته بودم کنسل کنم

رفتم کمکش و تا ۵ آماده کردیم همه جیو اومدم خونه خونچه رو آماده کردم و بردیم

شب هم با اکبر کارگر بابا که برده بودیمش با خودمون خونه خودمو آماده کردم

و از همسایه ها اجازه گرفتم که بعد از تالار بیایم خونه ما

کل وسایل رو بردم تو یه اتاق و خلاصه خونه کنفیکون شد

صبح عروسیش صندلیهای شب رو در حالی آوردن که من تنها بودم

و مجبور شدم خودم همه اش رو ٢ طبقه بیارم بالا چون کارگره کمرش گرفته بود

بعد هم رفتیم برای اولین بار با سارا و پریسا آرایشگاه

آخه کل خانواده و فامیل ما آرایشگرن موهامو درست کردم خودمم آرایش کردم

من و پریسا کارمون تموم شد سارا تفلک هنوز مشغول بود و خانمه هم کند بود

اومدم خونه دیدم مصی تو حمامه و اب سرده خلاصه تند تند آب گرم کردیم تا اماده شد

تالار خیابون فرشته بود و ۵ شنبه شب ٣٠ مهر و ترافیک

حمید زنگ زد عصبانی که پس کجایین واسه اش توضیح دادم

و گفتم داداش گلم ناراحت نباش عوضش پرسپولیس ٢ صفر حریفشو برده

خلاصه خودمونو رسوندیم اما سارا طفلی ساعت ٩ بعد از عقد رسید

خطبه سوری عقد رو خوندن یعنی اماده یه تلنگر بودم که بزنم زیر گریه

البته از خوشحالی آخه داداش خیلی عزیزه ( عمه گل میدونه چی میگم )

خصوصا منو حمید با اینکه بینمون یه خواهر هست ( پریسا) رابطه مون خیلی نزدیکه

و اینکه تک پسره و بعد از ٣۵ سال داشت عروسی میکرد

خلاصه ترکوندم اون وسط و بعد از شام رفتیم خونه شون رسم اجازه رو بجا آوردیم

وقتی اومدیم خونه که واسه ۵٠ نفر تدارک دیده شده بود 100 نفر اونجا بودن

دیگه خودتون تصور کنین چه خبر بود اما خوب با یه ارکستر توپ جای همه خالی

یواش یواش همه رفتن و من و مصی پریسا و علی سارا و اکبر رفتیم عروس کشون

5 صبح هم ماشین عروش رو گذاشتیم پارکینگ خونه مون

حمید و فرزانه رو بردیم خونه شون به فرزانه سفارش کردم هوای داداشمو داشته باشه

به حمید هم گفتم هوای فرزانه رو داشته باشه که به هزار امید اومده خونه اش

و با چشم گریون سوار ماشین شدم و اومدم خونه از خستگی هلاک بودم

نتیجه اخلاقی : هیچوقت به رقص به چشم شغل نگاه نکنید که از خستگی خوابیون نبره

 

فرداش هم خونه مامان جمع بودیم و شبش هم خونه رو جمع کردم یه خورده

فردا شبش هم که سالگرد عروسیمون بود وسایل رو جمع کردم که حرکت کنیم

مصی اومد بردم خونه پریسا واسه خداحافظی

حالم خیلی گرفته بود چون میدونستم هفته دیگه باید با خونه ام وداع کنم

به مصی گفتم هنوز باور نمیکنم که دارم از تهران میرم و خیلی داغونم

وارد خونه شدم پریسا با اسفند و آهنگ بگو بله سوسن و علی با فشفشه اومدن به استقبالم

روی میز هم تزیین شده با یه کیک و یه شمع 1 به مناسبت اولین سالگرد ازدواجمون

فهمیدم کار مصطفی است اصلا شوک بودم زدم زیر گریه

خلاصه به سلامتی رفتیم بالا و عکس گرفتیم و اومدیم خونه مامان اینا خداحافظی

بعد هم خونه حمید و تا ٣.٣٠ اونجا بودیم و حرکت کردیم

نتیجه اخلاقی : حتی اگه مسافرم باشین میتونین همسرتونو سورپرایز کنین

 

صبح ساعت ٧ رسیدیم آش خریدیم و رفتیم خونه

در پارکینگو باز کردیم دیدیم پشتش کارتنه همه بار هم اومده اینجا

عصبانی شدیم گفتم مصی  اشکال نداره برو رختخواب وردار بریم اونور

وقتی برگشت دیدم قرمز شده از عصبانیت

نگو اقای شریک در اتاق مارو هم باز کرده در کمدا رو هم باز کرده خودشم اونوره

خلاصه زنگ زدیم به بابا و بابا گفت هیچ کاری نکنید تا من زنگ بزنم

یه ساعتی چرخیدیم و اومدیم خونه سالگرد عقدم هم بود

لباس عروسم رو آورده بودم که مصی رو سورپرایز کنم

ناچار همونجا با یه وضع اسف بار پوشیدم و کلی خندیدیم

و عکسای مضحک گرفتیم و اینم دومین سالگرد عقدمون بود

خلاصه کلی دعوا و داستان شد و بعدا سرحساب شدیم که همه اینارو

با همکاری کارگر ۴ ساله بابام علیرضا انجام داده بود که کلی هم بش میرسیدیم و

همین ۴ روز پیش بود که خواهرزنش پول واسه دانشگاه نداشت بابام هزینشو تقبل کرد

بعد از چند روزم فهمیدیم که شناسنامه ها و کارت ملی و موکتهایی که برده بودیم اونجا

مقداری درهم و چند قلم از جنسای بابارو  آقا برداشته 

با وساطت دوستان بابا از 10 میلیونش گذشت و سگ خور کرد

ایشونم زنگ زده بودن به تمام دوستای بابا که بیاین جنس ببرین

ما هم خرید ازش رو حروم کردیم و با توجه به اعتبار بابا هیچکس ازش خرید نکرد

و همه دوستاش هم ازش جدا شدن

اما خوب این ماهی که انبار سوخت و جنسامونم دزدیده شد

قربون خدا برم فروشمون از همیشه بیشتر بود و استثنایی  

نتیجه اخلاقی 1 : اگر دوستان وساطت نکنند میتونین شکایت کنین و حقتون رو بگیریرن

نتیجه اخلاقی 2 : اگر کسی پولتونو خورد رهاش کنید خدا حساب کتابش درسته

 

ما هم برای بارپنجمین بار از اول عروسی اسباب کشی کردیم جای قبلی

دلم واسه اون حیاط و باغچه ای که واسه اش زحمت کشیدم خیلی سوخت

رفتیم دنبال خونه و اخر با اصرار من برای داشتن خونه حیاط دار

قرار شد انبار به دو پلاک بالاتر بره و انبار بشه خونه منو یه قسمتش که جداس بشه نمایشگاه

البته خوب خونه ٢٠٠ متر حیاطه و ٣٠٠ متر مسکونی

نتیجه اخلاقی 1 : این ضرر حق بابام بود تا به کسی اعتماد نکنه

نتیجه اخلاقی 2 :                بازم بابام حقش بود چون سمندشو فروخت کمری خرید

      به دیگران چه مربوط بود که داره از 15 سالگی کار میکنه هنوزم داره زحمت میکشه

                     یا باید واسه همه دور و بریا ماشین بخره یا از زندگی ساقطش میشه

نتیجه اخلاقی 3 :        منم که شناسنامه مو جا گذاشتم حقم بود

نتیجه اخلاقی 4 : شمام حقتونه حالا چرا نمیدونم

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody