از فروردین تا مرداد - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

بعد از شمال رفتیم اصفهان و بعد از ده ساعت رفتیم شیراز

شیراز به مصطفی گفتم هرجا میخوای برو من فقط یه خواهش دارم

٢ ساعت منو ببر حافظیه همین

و مصطفی هم همه جا رفت و منو با عجله یه ربع برد حافظیه

بقیه داستانها بماند قرار بود ١٠ شب بیاد خونه که حرکت کنیم

۴.٣٠ صبح اومد و تا وقتی رسیدیم اصفهان حرف زد

که مهسا پشیمونه و میخواد آشتی کنه و منم قبول کرذم

مهسا هم مسیج زد که زنداداش عیدت مبارک

شارژ ندارم هر وقت داشتم زنگ میزنم و هنوز داره زنگ میزنه

خوب آخه با داداش لادن جاریم نامزد کرد و تنهایی یادش رفت

روز سیزده رسیدیم مامان اینا هم بودند

و سیزده رو تو حیاط انبار گذروندیم ١۶هم رفتیم تهران

دوباره کار مصطفی شروع شد تا اینکه بابا گفت

مصطفی باید ٢ روز بره اصفهان اونجارو سروسامون بده

منم به اصرار ٧ اردیبهشت باش اومدم ٢ روز همانا ٢٨م برگشتیم

١م اومدیم اصفهان ٧م تهران سگ خوشگلم جسیکا خانومو گرفتیم برگشتیم

١٢م اومدیم تهران ١٣ خرداد تولد حمید داداشم ١۴م جسی و ١۵م مصطفی رو

همه با هم ١۴ م گرفتیم و برگشتیم

١٢م تیر اومدیم تهران حمید عزیز داداش گلم با فرزانه عقد کرد ١۴م برگشتیم

١ مرداد ۵ مرداد -١٨ مرداد ٢١ مرداد تا اینجا ١۶ سفر بین شهری

البته تو این مدت ما هی ذره ذره وسیله میاوردیم

و تو انبار با حداقل امکانات زندگی میکردیم به امید برگشت

اون وسط مسطا هم من از پله خوردم زمین و استخون دنبالچه ام شکست

ادامه دارد

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody