پایان سال 1387 - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

وسایل رو آوردیم تو خونه و مامان اینا رفتن خونه شون

ما هم رفتیم مهرزاد بچه خواهرم رو که از اصفهان اومده بود از خونه خاله بیاریم

( فکر کنم همه در جریان باشین که مهرزاد رو بابای پستش از پریسا گرفت

و برد اصفهان پیش خودش)

برگشتنه 10000 تومن داشتیم در حالیکه 120 تومن کمیسیون بنگاه رو باید تا 4 روز دیگه میدادیم

به مصی گفتم تخم مرغ و نون بخره بریم خونه

گفت نه به نظر من تن ماهی بخریم

گفتم اگر قرار به اینه بریم جیگر بخوریم خلاصه از بناب سر در آوردیم

و 9.500 تومن تق کردیم و اومدیم خونه

از فرداش هم من شروع کردم به چیدن البته منهای یه اتاق که هنوز رنگش تمام نشده بود

دوست مصی هم زنگ زد که از شیراز اومدم کار دارم و تو که ماشینت طرحداره

منو این ور اونور ببر و کرایه ات رو هم بگیر مصی هم از صبح رفت 12.30 شب اومد

و رفیقش هرکاری کرده بود آقا مصی تعارف کرده بودن و پول نگرفته بودن

بابا هم بش زنگ زد شب که من یه سری کار دارم که از فردا 8 صبح باید شروع کنی

خلاصه مصی جونم 8 میرفت 12 میومد من همه جا رو چیدم و تر تمیز کاری کردم

و بلاخره 29 اسفند 5 عصر آقا اومدن خونه که بریم خرید کنیم

یه چیزایی هل هلی خریدیم و منم یه سفره هفت سین خوشگل چیدم

تا آخر شب مصی کارای خونه رو هم انجام داد و منتظر عید شدیم

سال خیلی سختی بود من که هیچی از زندگی نفهمیدم

نوشته شده در یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody