سالی افسرده و چاق - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

بعد از دوران عقد میتونم بگم دیگه مشکل خاصی با هم نداشتیم

و تا چیزی پیش میومد با هم در موردش حرف میزدیم تا به توافق برسیم

و از جر و بحث و داد و بیداد خودداری میکردیم

چیزایی بودن که عذابم میداد اما نمیذاشتم مصطفی بفهمه

هرچند میدونستم اونم خیلی ناراحته

یکیش بدهی ها بود قسطهای فراوونی که توش مونده بودیم

دومی اجاره خونه بود

با اینکه به سختی جور میشد اما صابخونه لعنتی خیلی اذیت میکرد

موعد اجاره 15 ماه بود اما از دهم زنگ میزد که یادتون نره

خونه خیلی بدیمنی بود و ما از نظر در  آمد خیلی کم آورده بودیم

من یکی یکی سکه ها و طلاهای هدیه رو میفروختم

و به جایی رسید که فقط سرویسم مونده بود

یه روز مصی عصبانی اومد خونه و گفت ماشین خراب شده و 700 تومن خرجشه

مصی هم که خوب عمده کارش رفت و آمد به بازار به بود و حسابی لنگ میشدیم

اگر خرج ماشین میکردیم اجاره میموند وبرعکس

با اینکه طلا دوست نداشتم و سرویسم رو حتی برای عروسی هم ننداختم

دلم نمیومد بفروشمش اما چاره ای نبود

میدونستم مصی مخالفه خودم بردمشون دم یه مغازه

گفت باید قیچیش کنم تا دقیق بتونم وزنش کنم

وقتی توی گردنبندم قیچی میزد انگار قیچی رو تو قلبم فرو میکردند

همه نگیناشو جدا کرد اشکم در اومده بود

شب اومدم خونه و پولو دادم به مصی

وقتی فهمید چیکار کردم تا اومد صداشو بلند کنه که چرا

بغضم ترکید هق و هق میکردم

به مصی گفتم اگر میبینی گریه میکنم چون یادگار تو بود

و گرنه حاضرم جونمم بدم اما تورو ناراحت نبینم

این مشکل تنها تو نیست بخاطر زندگیمونه

و غیر از تموم اینا مسئله ناراحت کننده دیگه برام بی پولی بود

قبلا وقتی میرفتم سوپر هرچی میخواستم برمیداشتم و آخرش میپرسیدم چقدر شد؟

اما حالا باید یکی یکی میپرسیدم این چند اون چند

واسه همین دیگه سعی کردم بیرون نرم

میرفتم خونه مامانم سارا و پریسا و مامان چیزایی که خریده بودند نشون میدادن

و من کم میاوردم

نه اینکه حسادت کنم به هیچ وجه اما خوب میدیدم شرایطم خیلی فرق کرده

واسه همین خونه مامان اینا هم کمتر میرفتم واسه اینکه نبینم و نخوام و غصه نخورم

این بود که داشتم افسرده میشدم

مصی شب ساعت 10 میومد شام خورده و نخورده خوابش میبرد و من تا صبح بیدار

حتی گاهی اوقات دو شب نمیخوابیدم و باز شب بعد تا 3 4 صبح خوابم نمیبرد

و با این ناراحتیا تیروییده هم روز به روز کم کارتر میشد و من روزبه روز چاق تر

منی که سال 85 54 کیلو بودم و عقدم 62 کیلو دیگه رسیده بودم به 74 کیلو

لباسام هیچکدوم اندازه نبودن و هرکس میرسید میگفت

واااااای چرا اینجوری شدی چقدر چاق شدی

امروز یه لباس میخریدم ٢ هفته دیگه تنگ بود برام

و خلاصه ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم داده بودن

 تا من همینطور افسرده تر بشم

تا اینکه دو ماه بعد از عروسی یه تصمیم گرفتیم

ادامه دارد .....

نوشته شده در چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody