اولین تولدم تو خونه خودم - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

2 هفته بعد یعنی 21 آبان تولدم بود

و من تا یادم میاد هیچ سالی نبوده که جشن نگرفته باشم

خصوصا اینکه من و خواهرم پریسا روزای تولدمون یکیه

 فقط سال 85 بود که با سارا  تهران زندگی میکردیم

سالی که با مصی آشنا شده بودم اما جواب رد داده بودم

به مصی زنگ زدم گفت چقدر دنبالت میگشتم که بت تبریک بگم اما شماره ای نداشتم

ترسیدم که بحث رو ادامه بدم گفتم دوباره بت زنگ میزنم نشستیم با سارا مشروب خوردیم

اولین و آخرین باری بود که مست شدم و بیشتر ترسیدم که حرف بزنم و رازم برملا بشه که دیوونشم

حسابی گریه کردم و بعد هم تا 4 صبح با سارا رقصیدیم و خندیدیم

اما پارسال مامان اینا اصفهان بودند و ما قرار بود جشن رو بذاریم وقتی اومدن

اون روز همه جارو مرتب کردم تغییر دکور دادم

ظهر مصی با وحید دوست ابلهش هم اومدن صحبت از یه کاری شد

و من یادم افتاد به برادر دوستم تو دماوند

ساعت 3بود به مصی گفتم میخوای یه قرار باش بذاری و بری اگه همین الان بری میتونی زود بیای

آقا مصی هم سلانه سلانه کاراش و کرد و رفت بیرون

گویا سر راه دو سه جا هم میرن و بعد حرکت میکنن آخه هیچوقت نرفته بود و نمیدونست چقدر دوره

عصر پریسا با یه دسته گل اومد پیشم و زود رفت

ساعت 7 8 بود حمید و سارا هم اومدن پیشم واسه تبریک حمید رفت و سارا گفت میمونم تا مصی بیاد

آماده شدم و کلی دم و دستگاه چیدم ساعت شد 9 10 11 12 داشتم از عصبانیت خفه میشدم

زدم رو اون دنده با سارا کلی خندیدیم و جوادی رقصیدیم بلاخره مصی ساعت 1.30 شب اومد

سارا هم کلی بش چیز گفت و رفت البته به شوخی

اومد منو بوسید و گفت عزیزم تولدت مبارک نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بدم

اگه هیچی نمیگفتم خفه میشدم

اگه میگفتم تولد خودم خراب میشد

و بدترین خاطره از اولین تولد تو خونه خودم رقم میخورد

در حالیکه اشک تو چشام حلقه زده بود

گفتم دیگه الان تولدم نیست تولدم 1 ساعت و نیمه که تموم شده

گفت ببخشید نمیدونستم انقدر دوره

گفتم : گفته بودم همین الان باید بری

گفت خواستم واسه ات کیک و گل و کادو بگیرم اما نشد

گفتم معمولا این چیزارو از چند روز قبل تدارک میبینن

گفت آخه من که کارم تموم میشه همه جا تعطیله

گفتم مصی جان تولد تو روز قیام 15 خرداده

اما دیدی که روز تولدت ماشین زیر پاتو بردم با ضبط نو بهت تحویل دادم

کیک سفارشی هم خریدم

گفتم کیک و کادو واسه ام نبود باید پیشم بودی

گفت میدونم اشتباه کردم ببخش حالا میگی چیکار کنم

 گفتم فراموشش کن

از فروشگاه داداشم یه مجسمه بوسنده که با روزنامه کادو شده بود گرفته بود بهم کادو داد

و من در ظاهر سعی کردم خوشحال باشم نه که کادو واسه ام کم باشه چون میدونستم دستش خالیه

اما دلم میخواست اگه حتی کادوش یه گل سره از قبل آماده کرده باشه

به هر حال تا صبح یه شاتی زدیم و خاطره تعریف کردیم و سعی کردیم خوش باشیم

گرچه غمش به دلم موند اما ازش دلگیر نشدم خوب پیش میاد دیگه

اینم به حساب بی تجربگی

نوشته شده در چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody