اولین بحث شدید - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

5شنبه بعد از عروسی بود خاله ام پاگشامون کرده بود

خونه خیلی سرد بود چند بارم به مدیر ساختمون گفتیم

اما شوفاژارو روشن نکردن

مصی اومد خونه در حالیکه سخت سرما خورده بودم بش گفتم

اما اون گفت نه خیلیم سرد نیست

خیلی جا خوردم که حال منو میبینه اما حمایت نمیکنه

چیزی به موعد اجاره نمونده بود

همه هدیه ها رو داده بودیم واسه هزینه ها و قسط وام مصی

اوضاع خیلی بد شده بود و منم سخت نگران بودم

یهو مصی گفت مامانم زنگ زده که 200 تومن بدیم به داییم واسه بدهیش

منم عصبی شدم گفتم تو این شرایط جای این که درکت کنن

هدیه عروسی که ندادن هیچ پولم میخوان

هزینه هاتو بده باشه بعدش هر چی پول داری بده بشون

یهو مصی صداش رفت بالا که دهنت رو ببند و ..

وای دنیا رو سرم خراب شد مگه حرف بدی زدم

خلاصه اومدیم سمت خونه خاله و همه راه رو بحث میکردیم

مصی بالا نیومد منم نمیدونستم باید چی بگم یه ساعت بعد اومد

منم اصلا به روی خودم نیوردم

شب که اومدیم خونه فهمید اشتباه کرده

اومد از دلم در بیاره که من زدم زیر گریه

گفتم خونه راحت و بیدغدغه بابامو ول کردم اومدم با یه دنیا قرض زنت شدم

امیدم به مهربونیت بود به احساست بود به حمایتت بود

خانواده ام مثل کوه پشتت بودن اما جواب بی حرمتیای خانواده ات رو ندادم

هر جا کم آوردی کمکت کردم

خودمو جلو خانواده ام خراب کردم که کسی نگه بالا چشمت ابرو

همه چی رو به جون خریدم هیچی ازت نخواستم هیچ فشاری نیوردم

حالا که اول راهیم و خودمون هزار گرفتاری داریم میخوای کمک اونا باشی

گفتم بگو به من اگر تاحالا داشتی بازی میکردی

بگو اگر اشتباه کردیم همین جا برگردیم

و اونم اعتراف کرد که کم آورده از این همه بی محبتی خانواده اش

و زنگ زدن انقدر تحت فشار قرارم دادن که سر تو خالی کردم

حرف زدیم و حلش کردیم اما دلم خیلی شکست

نوشته شده در شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody