فردای عروسی3 آبان 87 سالگرد عقد - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

فردای عروسی صبح بیدار شدم با چه مشقتی

آخه باید میرفتیم خونه مامان

خاله و دایی و فک و فامیل اونجا بودن

رفتم دوش بگیرم که این موها از هم باز بشه

ای داد بیداد نه برس نه شونه نه نرم کننده خلاصه با بدبختی موهامو درست کردم

رفتیم خونه مامان اینا و تا شب بزن و برقص

راستی هدیه های عروسی خیلی حال داد 1250000 تومن

که البته 250 تومنشو توراه گم کردم

خیلی خوش گذشت شبش هم رفتیم دوتایی درکه

از اونجا هم خونه سعید رفتیم که از خاله اش تشکر کنم

و فهمیدم که مامانش کلی گریه کرده و گفته میرم تهران کاریم به سالی ندارم

گفتم تا حالا یادشون نبود

خوب حالا دیگه میتونن واسه خرید و دکتر و تعطیلات میتونن بیان خونه پسرشون

واسه همین یادشون افتاده آشتی کنن

مصی تا خونه کلمو خورد که ازشون بگذرم

اما گفتم مصی جون میدونی من اصلا کینه ای نیستم

اما اونا عزیزترین چیز رو ازم گرفتن اونم غرورمه

و متاسفانه نمیتونم باهاشون صادق باشم

و مصی هم قانع شد

نوشته شده در شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody