2 آبان 87 جشن عروسی - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

 2 آبان 1387

صبح ساعت 6 از خواب بیدار شدم

خاله ام و سارا و پریسا زنگ زدن که خواب نمونم

رفتم دوش گرفتم و اومدیم از خونه بزنیم بیرون دیدیم ماشین لباسشویی رسید

گذاشتیم وسط حیاط و رفتیم آرایشگاه مصی هم رفت که ماشینو بده کارواش

واسه اینکه استرسم کم بشه کلی سر به سر همه گذاشتم

پریسا هم اومد و 2.30 به مصی زنگ زدم که بره گلفروشی

ساعت 4.30 بود که اومد دنبالم

خانمای تو آرایشگاهم کلی چشم چرانی کردند و ازش تعریف کردند

رفتیم با خانم شاه حسینی عزیز که فیلمبردار عقدمم بود آتلیه چشم سوم خیابون عدل

اتفاقا مسئولش یه زن و شوهر بودن که سالگرد ازدواجشون بود

عکسا رو گرفتیم و رفتیم خونمون اونجا هم فیلم گرفتیم

خبر دادند که ارکستر نیومده اعصابمون ریخت به هم

رفتیم سمت خونه مامان اینا (مراسم تو پارکینگشون بود)

ارکستر خودمون با مشکل مواجه شده بود و یه گروه دیگه فرستاده بود

اومدیم ایستادیم تو کوچه منتظر تا بلاخره اومدن

وسط راه از فال فروشا یه فال حافظ هم گرفتیم

وقتی وارد شدم جاخوردم خوب به نسبت عقد تعداد خیلی کم بود

اول مراسم خیلی یخ بود تا یواش یواش گرم شد

من و مصطفی هم که ترکوندیم از بس رقصیدیم

فارسی ترکی کردی بندری بابا کرم قاسم آبادی

11 رفتیم واسه شام که خدارو شکر خوب بود

اومدیم خونه و ادامه دادیم تا 2.30

آقا رضا هم که معرف ارکستر بود اعصابش خورد بود

4 نفر دیگه همراش آورده بود از جمله یه رقصنده عربی که محشر بود

خلاصه دیگه اخر شب من نشستم کف زمین بقیه رو دامنم پول میریختن

کف پامم از دوده کف پارکینگ سییییییییییاه شده بود

خلاصه سعید دم خونه اجازه من رو از مامان بابا گرفت

غم جدا شدن از این دو تا عزیزم که بهترین بابا مامان دنیان گلومو گرفت

گریه کردم اما زبونم قاصر بود از هر حرفی یا تشکری

و رفتیم واسه عروس کشون تا تجریش و برگشتیم

یه جا دوتا جوون با ماشین کنارمون ایستادن و دست و سوت و ...

مصی هم کله شو کرد از ماشین بیرون گفت آقا چه خبره گل زدن؟

دیگه اومدیم خونه و پریسا تا طبقه سوم آیینه جلومون گرفت

در خونه رو که باز کردم یه کاسه آب پشت در بود اونم ریختم و وارد شدم

دیگه فامیل کل و دست اما جالبه یه نفر از همسایه ها نیومد ببینه چه خبره

اما جالبه بدونین سعید کوچک ترین کمکی نکرد تو این مراسم

به من و مصی که خیلی خوش گذشت

اما بر خلاف عقد خیلی خسته بودیم

اون شب با هم عهد بستیم که واسه خوشبخت کردن همدیگه کم نذاریم

و هیچ کس و هیچ چیز و هیچ زیاد و کمی نتونه مانع خوشبختیمون بشه

 

باشد که عشق را فراموش نکنیم

باشد که قسمهایی که یاد کرده ایم نشکنیم

باشد که تنهایی و دور از عشق را تجربه نکنیم

باشد که عشق را تجربه کنیم که همه احساسش بر قدمهایمان بوسه زند

آمین

 

نوشته شده در شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody