خاطرات تدارک جشن عروسی 1 - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

تصمیمونو گرفتیم با بابا صحبت کردیم

بابا گفت من تو شرایط خیلی بدیم

بارم تو گمرکه باید 36 تومن گمرکی بدم

بار بعدی هم تو راهه

مامان گفت اشکالی نداره خدا بزرگه جور میشه

خلاصه گفتیم الهی به امید خودت

از اونجایی هم که تو این مدت خانواده مصی هیچ اقدامی نکرده بودن

بابا اینا و من به اتفاق گفتیم حق ندارن واسه عروسی باشن

بخاطر شرایط بابا من و پریسا و مصی اومدیم اصفهان

که بخشی از خرید رو از دوست بابا برداریم که باش حساب داره

تقریبا آخرای شهریور بود

سرویس چینی ام که ناقص بود و قرار بود تا یه هفته دیگه برسه

یخچال و ماشین و گاز هم که چون تو اعتصاب بازار بود گیر نمیومد

اومدیم تهران سرویس خواب و ناهار خوری سفارش دادیم

رفتیم دنبال خونه و بعد از کلی گشتن دیگه داشتیم نا امید میشدیم

یه خونه پیدا کردیم 80 متر دو خوابه تو ایران زمین پونک

4 تومن با 420 تومن اجاره

خونه سه ماه دست آلویز و بازیکن خارجیهای پرسپولیس بوده

اما کثیفیش مربوط به 3 4 سالی میشد

دیگه من و مامان پریسا و علی و مصی افتادیم به جونش

جونمون در اومد تا تمیز شد

سعید داداش مصی هم که قربونش برم یروز اومد یه سر زد و رفت

دیگه پوله ته کشیده بود مهمونا رو هم دعوت کرده بودیم

یه 40 نفر از فامیل خودم 30 نفرم دوست و رفیق

از فامیل مصی هم داداشش و خاله سماش که خیلی گله

لادن جاریم که طفلک 8 ماهش بود و نمیتونست بیاد

سعیدم گفت نمیام زنگ زدم بش گفتم من هیچی

شما به داداشتون فکر نمیکنید که نه پدر داره نه خانواده اش به فکرشن

شماها احساس ندارین اصلا همخونی میدونین چیه

خلاصه بعد از کلی حرف و حدیث گفت میام

سه شب مونده بود به جشن

و ما از بی پولی هیچ کاری نکرده بودیم

اعصابم خورد بود گفتم بادا باد نهایتش اینه که مهمونا رو میذاریم و فرار

نوشته شده در شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody