خاطرات شیرین دوران مزخرف عقد 7 - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

 

اما خوب مشکلات من و مصی فقط به این چیزا ختم نمیشد

خوب مصطفی توی خانواده سرد بزرگ شده بود و من دقیقا برعکسش

تو این مدت مصطفی مواقعی که تو خونه بود یا با موبایل بازی میکرد یا با لب تاب فیفا2007

یکبار ما با هم نرفتیم یه شام بخوریم یا بریم بگردیم یا بریم سینما

اصلا به من توجه نشون نمیداد درست سر کار نمیرفت تا لنگ ظهر میخوابید

سهم منم فقط اعصاب خوردیه موعد قسط وامش بود

یا اینکه مصی و بابام تو کار با هم بحث کنن و هر کدوم جدا جدا به من قر بزنن

بار ها قهر کردیم دعوا کردیم حرف از جدایی زدیم

من بیچاره با هیچکس نمیتونستم حرف بزنم چون اگر مامان اینا میخواستن مداخله کنن

خوب یا نمیتونستم همه چیزو بگم یا اگه میگفتم مصی جلوشون کم میشد

منم مجبور میشدم زنگ بزنم به سعید و از اون کمک بخوام

تا یواش یواش مامان اینا بو بردن و هر وقت سعید میومد میشستن جلسه میذاشتن

من نمیگم اشتباه نمیکردم اما خوب مرتب کتاب میخوندم حتی میرفتم مشاور

از مصی میخواستم که هر چی ناراحتش میکنه بم بگه با من حرف بزنه

یا با ملایمت ازش میخواستم که مثلا فلان کارو نکنه

اما اون لام تا کام حرف نمیزد و به کارش ادامه میداد

و من که همیشه آدم خونسرد و سازگاری بودم انقدر عصبی بودم

که تا کسی حرفی بم میزد شروع میکردم به خودزنی

و دیگه کار به جایی  رسید که یه روز صبح من واقعا پاشدم که برم دادگاه تقاضای طلاق

به مصطفی گفتم مصی جون من همیشه ادعام میشد که  هر چیزیو میشه با حرف زدن حل کرد

و انقدر مطالعه داشتم که میگفتم صد  تا راه هست واسه حل کردن مشکلات

اما حالا فهمیدم که تو خوبی من زن بیکفایتیم که از هیچ راهی نتونستم باتو ارتباط برقرار کنم

و با اینکه میپرستمت اما فکر کنم راهمون از هم جداست من طلاق میخوام

انگار یکباره مصطفی یه تکونی خورد و شروع کرد به خواهش کردن

اما من مصمم بودم تا برادرشو جاریم از شیراز زنگ زدن و پادرمیونی کردن

از اون به بعد گرچه عالی نشد و همه چی حل نشد

اما خوب امیدوار بودم که داره یواش یواش خوب میشه

خوب شرایط هردومون بد بود

اون از دوماد سر خونه بودن بدش میومد

و منم اشتباهی که کردم نذاشتم خونه جدا بگیره

کنار هم بودیم اما تو خونه بابای من خودمون گیج بودیم

اوضاع بد بازار خانواده مصی بدهی ها بلاتکلیفی

و بدتر از همه اینکه ما تو این شرایط میخواستیم همدیگه رو بشناسیم

و خواه ناخواه یه سری بحث ها بینمون پیش میومد

شهریور 87 بود که مامان پرسید میخواین چیکار کنین داره میشه یکسال

گفتم مامان خیلی دلم میخواد تاریخ عقدم عروسی کنم اما نمیشه

مامان گفت چرا که نه بخواین از خدا حتما میشه ما هم کمکتون میکنیم

گفت البته من دوست ندارم از پیشم برین خصوصا که میدونی چقدر مصی رو دوست دارم

(مصی توی خانواده و کل فامیل ما و خصوصا واسه مامان من خیلی عزیزه)

اما فکر میکنم راه رفتنی رو باید رفت و تا مستقل نشین آرامش پیدا نمیکنین

مصی خیلی میترسید و قبول نمیکرد اما من بهش دل و جرات دادم

و رفتیم که بساط عروسی رو آماده کنیم

بر خلاف این که همه میگن دوران عقد بهترین دوران زندگیه اما من اصلا قبول ندارم

خیلی ها هم با من موافقن

چون تو دوران عقد اولا خوب احساسات کنار میره و قضایا عقلانی تر میشه

خجالت از بین میره و همه چی علنی میشه

و بدتر از همه اینکه پدر و شوهر دعوای قدرت دارن و هر کدوم میخوان حرف خودشون باشه

این وسط خوب دخترم خیلی تحت فشاره

از طرفی پسر هم یهو میخواد بره زیر بار یه مسئولیت سنگین که خوب توی شرایط فعلی

خدائیش خیلی سخته هر دو طرف یه تغییر بزرگ تو زندگیشون میخواد رخ بده

و توی یه حالت سردرگمی قرار میگیرن که نمیتونن خوب رو از بد تشخیص بدن

خصوصا وقتی دوران عقد طولانی میشه دیگه بدتر

به نظر من بهترین دوران دوران نامزدیه

من توصیه میکنم قبل از هر تصمیمی چه دخترا چه پسرا دو تا کتاب رو حتما بخونن

رازهایی درباره زنان که هر مردی باید بداند

و رازهایی درباره مردان که هر زنی باید بداند

اثر باربارا دی آنجلیس

واقعا محشره و جلوی خیلی از مشکلاتو میگیره

به هر حال دوره عقد با بد و خوب تموم شد و رفتیم به سمت عروسی

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody