خاطرات شیرین دوران مزخرف عقد 6 - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

عید شد و من بین من و خانواده مصی هیچ تماسی رد وبدل نشد

من و مصی با پریسا خواهر بزرگم و علی شوهرش رفتیم شیراز

خونه سعید و لادن که خودشون نبودن و البته قبل از رفتن ما عقد مهسا در نبود مصی برگزار شد

تو این ایام مصی چند بار رفت خونه مامانش و خواهرش و بدون اینکه شام و ناهاری بش بدن برگشت!!!!

و جالب اینکه کلی گریه زاری کرده بودن

که مجتبی اومده گفته اونجا مصی رو فرستادن تو انبارشون میخوابه و ازش بیگاری میکشه

و ما خیلی ناراحت بودیم و شبانه روز گریه میکردیم

مصی هم گفته بود اگه انقدر ناراحت بودین میخواستین یکبار بیاین تهران و منو از این فلاکت نجات بدین

تو این گیرودار و در شرایطی که مهسا داشت آماده میشد واسه عروسی

بین مهران و مصی سر یه قضیه مالی اختلاف افتاد

و مهران کلی فحش و فصیحت واسه مصی پیغام فرستاد و مهسا هم ازش حمایت کرد

مصی هم به مهسا گفت یا منو انتخاب کن یا مهران اونم مهرانو انتخاب کرد

بلاخره  گندش دراومد که مهران دائم الخمره دست بزن داره فحش میده و مشکل روانی داره....

جالب بود که وقتی کار به اینجا رسید زنگ زدن که با مصی مشورت کنن

و ازش خواستن بیاد شیراز و واسه مهسا وکیل بگیره که مصی هم اعلام کرد من پول ندارم

در نهایت فقط چند ماه بعد از عقدشون از هم جدا شدن و به حرف من رسیدن

خلاصه حرف و حدیث از همه جا میرسید و منم سکوت اختیار کرده بودم

اینجوری خیلی راحت تر بودم و از بقیه هم خواستم

که وقتی حرفی میشنون به هیچ عنوان به من چیزی نگن چون نمیخوام بشنوم

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody