خاطرات شیرین دوران مزخرف عقد 3 - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

مجتبی پسر خاله مصی که آدم خیلی ....... بیخیال اومد ایران

اومد تهران و یه روز که من با خانمش و خودش بیرون رفته بودم

گفت راستی سالی تو چرا این کارارو میکنی گفتم چطور؟

گفت شنیدم گفتی من اجازه نمیدم مصی یه ریال واسه جهیزیه مهسا بده

و اینکه تو به مهران شوهر مهسا حسودیت میشه

و ناراحتی که چرا انقدر واسه مهسا کفش و لباس میخره

و کلی حرفای دیگه

من چیزی به مجتبی نگفتم اما شما اگر مطالب قبلی رو خونده باشید کاملا در جریانید

فقط وقتی مجتبی اومد خونه مون کمدم رو که داشت از کفش و لباس میترکید نشونش دادم

الانم که دارم اینارو مینویسم چندشم میشه از این حرفا

با اینکه آبان ماهیم در تمام عمرم یاد ندارم به کسی حسودی کرده باشم

یا تو قید پول و موقعیت و کلاس گذاشتن و این حرفا باشم

من این حرفارو نشنیده گرفتم اما به مصی گفتم که در جریان باشه.

بابام که دوسال بود و کسی نمیفهمید چشه قرار بود 13 اسفند بره عمل کیسه صفرا

اول اسفند مامانش زنگ زد که 19 اسفند عقد مهساس و باید بیاین

گفتم چه بیخبر و چه موقع بدی شب عید همه کار دارن

گفت خوب آخه فامیلای مهران میخوان برن مسافرت

گفتم من که شرمنده ام چون موقع عمل باباس اما مصی دیگه خودش میدونه

مصی وقتی فهمید خیلی عصبی شد

گفت یعنی من بعنوان برادر نباید در جریان باشم اصلا اینا قرار نبوده عقد کنن

زنگ زد و دعوا با مامانش که من کار دارم بندازین بعد از عید

دوباره مامانش زنگ زد و گفت میندازیم شب سال تحویل تو هم با اتوبوس بیا

(نمونه بارز یک مادر نگران که راضیه بچه اش 14 ساعت راه شب سال تحویل تو جاده باشه)

مصی هم گفت اگر بعد از 13 انداختین من میام در غیر اینصورت خودتون میدونین

اونام گفتن نمیشه مصی هم گفت من نمیام

بعد از تلفن من خیلی باش صحبت کردم ( خدا اون بالا سر شاهده )

گفتم مصی خواهر کوچیکترته پدر بالاسرش نیست بعدا پشیمون میشی

برو که پیشش باشی حالا چیزیه که پیش اومده توگذشت کن

مصی هم رو اون دنده که تا حالا واسه خرجی و کار و گرفتاری هیچ کس نبود

همه اش میگفتن مصطفی اما حالا حتی با من مشورت نکردن من نمیرم

نگو غیر از این داستانا مامانش کلی بش چیز گفته که حتما سالی پر کرده تورو

منم از همه جا بیخبر یه هفته بعدش زنگ زدم واسه حال و احوال

دیدم سیما خواهرش خیلی سروسنگین گفتم سیما جون حالتون خوب نیست؟

گفت نه خیلیم خوبم گوشی با مامان صحبت کن

مامانشم گوشیو گرفت و اونم مثل یه تیکه یخ

تازه من دوزاریم افتاد که نه انگار اینا دنبال شر میگردن

منم دیگه کله کردم و به مصی گفتم دیگه بسه من دیگه زنگ نمیزنم

خلاصه بابا رفت واسه عمل و دو هفته بیمارستان بود

و تو این یه هفته از کل ایران یا اومدن عیادت یا زنگ زدن

اما فامیلای مصی که از قبل از ازدواج ما با بابا آشنایی داشتن

و همه شون میدونستن که بابا چقدر به مصی کمک کرده یا دست کم مصی 6 ماهه تو خونه شه

یک نفرشون تماس نگرفتن حال بابارو بپرسن ( البته غیر از سعید و لادن )

دوباره زنگ زده بودن به مصی که عقد دومه فروردینه 27 اسفندم عیدیشو میارن

مصی هم سر اینکه اینا تاحالا یه عیدی واسه من نیوردن باشون بحث کرده بود

منم واسه اینکه مصی جلو مامان اینا کم نیاره گفتم مصی جون نگران نباش

یه هدیه خودت بخر منم میرم وسیله میخرم میبرم دفتر تزئین میکنم

سعید که اومد تهران واسه کارش با هم عیدیمو بیارین

خلاصه رفتم توی این فروشگاها که تزئینات سفره عروس و ... داره خرید کنم .

همه اومده بودند واسه عروساشون خرید کنن یه خانمی اومد کنارم و وسایلمو دید

گفت حتما دارین واسه عروستون خرید میکنین چقدر خوش سلیقه این

اینو که شنیدم انگار با پتک زدن تو سرم انقدر بغض داشتم که همونا رو حساب کردمو زدم بیرون

رفتم تو دفتر تو سرما تزئینشون کردم و گذاشتم همونجا که شب مصی و سعید بیارنش

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody