خاطرات شیرین دوران مزخرف عقد 2 - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

توی این مدت که خوب صلح برقرار بود

یه سری رفتار از نامزد مهسا میدیدم و چیزایی میشنیدیم

که دقیقا منو یاد فرشید شوهر سابق پریسا مینداخت

چند بار به مصی و سعید و حتی یه بار به مامانش گفتم

گفتم خیلی مراقب باشید دخترتون جوونه شما حواستون باشه

من به این آقا مشکوکم اما افسوس که انقدر اینا عاشق مهران بودن

که حتی پسراشونم فراموش کرده بودند

تو این فاصله یه بار مامانم خیلی دلگیر شد سر اینکه اینا اصلا به فکر نیستن

که حتی یه بار واسه من عیدی بیارن اونم فقط به خاطر مراسمش

و رسم و رسوماتی که میدونستیم واسه دخترشون کامل اجرا میشه

مصی هم به مامانش گفت و مامانش زنگ زد

کلی عذر خواهی که مارو ببخشید و این بار خودم شخصا میام و ...

خلاصه آذر ماه بود بابا و حمید هند بودن و همزمان

انبار اصفهان باید جابجا میشد و اینکار افتاد گردن مصطفی

با هم رفتیم اصفهان و اسباب کشی کردیم

و 10 روز دوتایی توی سرمای بی سابقه آذرماه

توی یه خونه 500 متری و در شرایطی که بار هند رسیده بود

بدون قفل بدون بخاری بدون آبگرم بدون حمام بدون ظرف و رختخواب زندگی کردیم

وسایل ما عبارت بود از یه زیلو 3 تا پتوی مسافرتی یه هیتر کوچولو یه گاز تک شعله

یه قابلمه یه کتری 2 تا لیوان و یک قاشق

شبا کلی چیز میذاشتیم پشت در و هیتر رو میذاشتیم رو به کف پامون که یخ نزنیم

بعد یه هفته حمام که هیچی اما مجبور شدم لباسارو کف حیاط بشورم

تموم بدنمم درد میکرد طوری که نمیتونستم از پهلو درد غلت بزنم

حالا تو این گیرودار سعید خونریزی معده کرد

بابا اینا از هند زنگ زدن حالشو پرسیدن مامانم علی رغم دلخوریش به مامانش زنگ زد

ما هم یه شب ساعت 1 حرکت کردیم به سمت شیراز به سعید سر زدیم

12 شبشم برگشتیم اصفهان

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody