داستان شیرین دوران مزخرف عقد1 - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

فردای عقد که از خواب بیدار شدیم تو هتل بودیم

که کامی دوستم زنگ زد که شب بریم باغ گفتم خبر میدم

بعدش من زنگ زدم به مامان مصطفی

اول خواهرش گوشی رو برداشت و با یه لحن بد با من حرف زد و گوشیو داد مامانش

مصطفی هم که درست روبروی من نشسته بود تغییر چهره منو میدید

مامانشم با همون لحن صحبت کرد گفتم امشب میخوایم همه با هم بریم بیرون شام

گفت نه نه نه ایشالا بیاین شیراز از من اصرار و از اون انکار

هیچی هم نپرسید که کجایین میاین نمیاین من که وارفتم

مصطفی پرسید چی شد چرا قیافه ات رفت تو هم واسه اش گفتم

گفت به جهنم بیا بریم باغ اینارو ولشون کن

خلاصه با نسیبه دختر خاله ام و شوهرش و کامی و کاوه رفتیم باغ

کلی هم خوش گذشت تا شب که سعید داداش مصی زنگ زد که یه سر بیاین اینجا

رفتیم سر کوچه خاله اش اینا و فهمیدیم به به مهمونی گرفتن و حالی به حولی

گفت آره همه سر حق طلاق شاکین گفتن باباش بی احترامی کرده واسه شام دعوت نکردن

سالومه وقتی وارد شده با ما دست روبوسی نکرده  شاباش هاشو داده به خواهرش و ...

ما هم همه ماجرارو تعریف کردیم و سعید حق و به ما داد

منم گفتم مصی خودت بهتر همه چیو میدونی من مقصرم؟

گفت به هیچ وجه گفتم پس من دیگه کاری به کارشون ندارم اونم پذیرفت

3 روز بعد رفتیم شیراز خونه سعید و لادن جاریم

لادن 6 صبح اومد پیشوازمون و واسه مون اسفند دود کرد و خلاصه خیلی محبت کرد

مامان مصی هم خودشو رسوند و گفت میخوایم بیایم اونجا حرف بزنیم

گفتم اگه خواهرات بیان من میذارم میرم اما مامانت به حرمت مادریش بیاد

خلاصه اومد و یکی یکی واسه اش گفتم

و بش ثابت کردم که تموم حرفا بیخود بوده

بعد گفت ضمنا مصی باید واسه جهیزیه خواهرش کمک کنه

گفتم ببینین مصی برادر کوچیکه بود اما همه هزینه نامزدی مهسا رو داد

الانم 10 تومان غیر از هزینه های عقد به بابا بدهکاره

ضمن اینکه ما قبل از مهسا عقد کردیم

اجازه بدین خودمون به یه سر و سامونی برسیم بعدش چشم

وقتی دید حتی یه کلمه بی ربط نمی گم افتاد به گریه

گفت تو راست میگی نمیدونم چرا اینجوری شد و منو ببخش و ...

گفتم ببینین مادر بودن فقط به زاییدن نیست مادر باید حامی بچه باشه

شما نباید اجازه میدادین فامیل پشت سر ما حرف بزنه و شما هم ادامه بدین

ضمن اینکه مصی پدرش فوت کرده اگه چیزی هم بود شما باید میگذشتین

دیدینم که بابای من هیچی کم نذاشت

بعد از اینم اگر هر چیزی شد بیاین به خودم بگین نه پشت سر

اگر تقصیر کار بودم عذر میخوام اگرم نه که رفع سوء تفاهم میکنیم

اما اگر پشت سر حرفی زده شد

من هر کس باشه ولو مامان خودم کات میکنم

خلاصه خواهراشم زنگ زدن توجیهشون کردم و تمام شد

برگشتیم تهران 10 روز بعدش 21 آبان تولدم بود یک نفر زنگ نزد

راستی اینم بگم تا قبل از عقد واسه هیچ عیدی برای من عیدی نیاوردن

البته مصی کادوشو میداد اما اونا نه

حتی یه روز که شیراز بودم مامانش زنگ زد که زود بیاین دارن واسه مهسا عیدی میارن

اما اصلا به روی خودشون نیوردن که بابا اینم عروس ماست

منم اوایل به دل نگرفتم گفتم حتما حواسشون نیست

خلاصه مصی یه کمی وسایل آورد تهران

و قرار شد با بابا به کارش ادامه بده که با کار توی تهران آشنا بشه

و از بعد از عقد پیش ما زندگی کرد

اما دریغ از یک تلفن از طرف خانواده اش واسه تشکر

من تبریک تولد نگفتن و تلفن نزدنا و ... رو ندید گرفتم

حتی مرتب مصی رو ترغیب میکردم که تلفن بزنه مامانش و حالشو بپرسه

البته نه فقط مامانش خواهراش برادرش مامان بزرگش و ...

این داستانا ادامه پیدا کرد تا بهمن که پسر خاله اش از بلژیک اومد...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody