مراسم خونچه برون 3 - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

12 شب زنگ زدم به مامانش دیدم صدای خنده مصطفی میاد بله آقای داماد رفته بود پیش فامیلش

( فامیلایی که حتی یک قدم برنداشتن)

کت و شلوارشونم داده بودن دوستشون اتو کرده بود(البته بهتر چون از اینکار متنفرم)

12.45 تشریف اوردن منزل یه کم با ش صحبت کردم که همه چی حل بشه

اما خوب مصطفی اون شب از اینکه خانواده اش تنهاش گذاشتن

و اینکه دیر اومدن خیلی ناراحت شده بود و تلافی اش رو تو دل من در اورد که کم نیاره

مثل خیلی از مردای دیگه

 در عوض من زنگ زدم به مامانش و گفتم مامان جان اشکالی نداره  پیش میاد انرژیتون جمع کنید واسه فردا

در حالیکه نمیدونستم توخونه خاله مصی فامیل واسه من دادگاه صحرایی تشکیل دادند

و از اینور نسیبه سارا و مامانم منو تشویق و نصیحت می کردن

که این قضیه رو فراموش کن مبادا دیگه به روشون بیاری ها فردا رو دریاب

اون شب ساعت 2 خوابیدیم پریسا و سارا و نسیبه گفتن صبح بیدارت میکنیم تا یه صبحونه مشتی بخوری

مصطفی هم ماشین بابارو گرفت که منو برسونه آرایشگاه و بره واسه گل زدن و ...

خوب داستان بعدی مراسم توپ توپ عقدمه

منتظر باشید

نوشته شده در شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody