مراسم خونچه برون 2 - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

1 آبان ظهر من رفتم آرایشگاه و ساعت 4 اومدم خونه نسیبه و منتظر نشستم

ساعت 5 مصطفی زنگ زد که الان من و وحید (دوستش) خونچه رو بردیم تو خونه چیدیم

الانم دارم میرم خونه خاله ام دوش بگیرمتعجب منم عصبانی میخواستم سرمو بزنم تو دیوارعصبانی

 منم ناچار با خاله ام رفتم اونجا

 فکر کن همه فامیلم نشستن خونچه هم چیده شده بدون اینکه کسی از فامیل داماد باشه

سعی کردم خونسرد باشم ولی میخواستم گریه کنم

ساعت 7 یک سری از فامیلای مصی همراه خودش اومدن

 7.30 هم یه سری دیگه اومدن یه سری هم نیومدن گفتم بی خیال بذار شبم خراب نشه

خلاصه بابا شروع کرد به خوندن قباله  به موضوع حق طلاق که رسید

در صورتی پچ پچ ها شروع شد که ما قبلا با مصی به توافق رسیده بودیم

 بزرگترا قباله رو امضا کردند و عکس و بزن وبرقص و...

 دیگه همه یکی یکی رفتن و پریسا خواهرم و چند تا دیگه وسایلو جمع کردن

مامانم هم به مامان مصی گفت ما انتظار داشتیم شما زودتر بیاین اونم خندید و بهونه آورد

منم گفتم مامان این همه من تاکید کردم این مراسم واسه من خیلی مهمه

الان ساعت 10.30 من دارم میرم خونه فردا هم باید 5 بیدار شم

یهو پسر خاله اش لپاشو پر کرد و داد زد ما اینجوریم باید عادت کنید

منم گفتم نه شما باید عادت کنید و مثل ما بشید

خلاصه به خوبی و خوشی بحث رو با مامانش تموم کردم وخواهش کردم فردا زود بیان

حالا این تموم شد مصطفی گیر داد که من کت و شلوارم چروک شده

می خوام با وحید برم ببرم اتوشویی و بعد هم اون آرایشگاهی که واسه ام رزرو کردی نمیرم

میخوام برم پیش یکی از فامیلای وحید  یه جای دیگه ( یه جای خیلی دور )

هر چی باش حرف زدم که بابا اونجا خیلی دوره و تو کارش رو نمیشناسی

بیا بریم خونه صبح باید زود بیدار شیم لباستم من اتو می کنم اخه الان کجا بازه

با حالت عصبانی گفت نه الا بلا باید برم تا 11 میام

منم عصبانی با خواهرم سارا سوار ماشین نسیبه شدیم و رفتیم خونه نسیبهقهر

نوشته شده در شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody