وقتی شنیدم اومدی خونه تکونی کردم - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

 آتریسای عزیزم به دنیا اومد

 

یه دختر ظریف و ناز و دوست داشتنی

چشم و ابروش به من شبیهه و بقیه صورتش به باباش

برگشتم تو خونه خودم اما بدون مصطفی

مصطفی ۱۱ روزه که با بابا رفته هند و من بی صبرانه منتظر برگشتنشم

تا به حال انقدر از هم دور نبودیم و دیگه داره طاقتم طاق میشه

زنگم بهش نمیزنم چون اعصابم به هم میریزه

اما خوب دوست دارم هر از گاهی از هم دور باشیم تا قدر همدیگه رو بدونیم

قربونش برم ۳ شنبه میاد

خدایا هیچ دوتا عاشقی رو برای همیشه از هم جدا نکن

الهی آمین

نوشته شده در شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody