از جشن آذر گان تا پایان سال 1388 - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

جاگیر شدن و زدن پرده و میل پرده و در کمد و دسته های در و برچسب کابینتا

تا 8 آذر طول کشید و 9 آذر هم  دختر خاله ها و پریسا اینا مهمونم بودن

و با روشن کردن آتیش استقرارم و جشن آذرگان روز تقدس آتش رو باهم جشن گرفتیم

شب یلدا هم مامان اینا همه گی پیشم بودن

یه روز رفتم به شرکتی که سال 84و 85 کار میکردم سر بزنم

تا فهمیدن اصفهانم گفتن باید بیای سر کار هرچی شرط گذاشتم که نشه اونا قبول کردن

از 7 دی رفتم سر کار تا 6 عصر کار بعدم شام درست کردن و حسابداری بابا

بریده بودم دیگه تو این مدت دایم هم مریض بودم و مرتب مرخصی

دیگه خودم خجالت میکشیدم گفتم نمیام سرکار اما مخالفت کردن

گفتن آقا 5 شنبه ها هم نیا اما بیا منم قبول کردم خدایی خیلی باحالن

خلاصه تو این مدت کلا شاید 10 روز من اینور اونور رفتم

بقیه اش همه اش خونه بودم و مصی هم تا 10 11 شب سرکار

هم هنوز کامل خوب نشدم هم یه کمکی افسردگی گرفتم

چهارشنبه سوری هم تا 11 کار خونه کردم تا 1 تنها نمایشگاهم چیدم

دیدم حالم داره به هم میخوره فهمیدم از صبح فقط یه کیک خوردم

خلاصه 1.30 شام خوردیم و بعد یه آتیش درست کردیم با مهرزاد و مصی

از آتیش پریدیم و من اومدم دوش گرفتم و مصی هم باغچه رو بیل میزد و 6خوابیدیم

همین الانم که اینجام هنوز کار تمام نشده فکرکنم شنبه صبح میریم تهران

اما خوب سفره هفت سین و سفره هفت شین رو چیدم

نوشته شده در جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody