بازگشت عشق - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

امروز میخوام از مشکلاتی که این چند وقت با مصی داشتم بگم

 

شاید خیلی از شماها متوجه نوشته های تلخ من تو روزای اخیر شدین

چندوقتی بود که مصطفی بدجور رفته بود تو خط کار

۸ صبح میرفت ۴ ۵ ۶ میومد یه ناهار میخورد نیم ساعت میخوابید

میرفت ۱۰ ۱۱ میومد باز یه شام و تلویزیون و خواب

بش تذکر داده بودم که مصطفی جان من غیر از تو هیچ کسی رو ندارم

خانوادم که نیستن با فامیلم رفت و آمدی ندارم رفیق باز هم نیستم

اهل خرید و بیرون رفتنم نیستم تلفن بازیم دوست ندارم منو دریاب

اونم بیخیال این حرفها رفت ۳ روز شیراز و اومد یه کلمه با من حرف نزد

منم زدم رو اون دنده خیلی باش حرف نزدم انقدر ادامه پیدا کرد تا به کل حرف نزدیم

غذا نپختم خونه رو مرتب نکردم به خودم نرسیدم صبح تا شب هم جلوی کامپیوتر بودم

اونم هیچ اعتراضی نمیکرد دیگه کفرم در اومده بود تا واسه بار دوم رفت شیراز اونم به حالت قهر

قرار بود دوروز نشده بیاد چون من و مریم تو این خونه تنها بودیم یه خونه ویلایی بزرگ

یه قسمت خلوت شهر طوری که من و مریم تا هوا روشن نمیشد نمیخوابیدیم

ضمن اینکه یه سری جنس جدید از بابارو برده بود واسه بازاریابی و بخشیش رو فروخته بود

سه روز شد و نیومد روز آخری که اونجا بود اشتباهی شماره منو گرفت هرچی الو الو کردم جواب نداد

دیدم صدای خانواده اش میاد و روز سوم مامان بزرگش اینا هرهر و خنده

مامانش داره میگه من بلوز میخوام مصی گفت خوب برو بخر گفت اه تو جنس فروختی

 مصطفی هم گفت خوب بریم .با این همه پول تا حالا یه قرون که واسه مصطفی خرج نکرده  

فرش و تلویزیون و رسیوری هم که مال خود مصطفی بود بش ندادن

ارث پدر خدا بیامرزشم خوردن رفت هزینه نامزدی خواهرشم داد

حالا میدونن پسرشون انقدر بدهکاری داره و این اجناس مال خود مصطفی نیست

وسط عزاداریه مادرش میخواد از پسرش بکشه و دفعه قبلم همین کارو کرده بود

آتیش گرفتم گفتم بی پولی و خرج نکردن و بدهی ها مال من اونوقت اینا...

زنگ زدم رو اون خطش و با گریه و فریاد گفتم منو اینجا تنها گذاشتی که بری با مامانت بیرون

بگو اینا که منو نمیخوان از ماشینم هم پیاده شن وگرنه به خودشون زنگ میزنم

خلاصه شبش اومد و همچنان سکوت به قول خود شیرازیا نه "ها" میگفت نه "نه" میگفت

منم عزم رفتن خونه دوستمو کردم که بخاطر اینکه مامانم اینا میخواستن بیان مجبور شدم برگردم

تا بلاخره دوروز بعد به حرف اومد منم هرچی دو دلم بود بش گفتم در مورد مامانش اینا بم حق داد

اما در مورد تنهاییهام گفت زندگی سخته همه اش عشق نیست

گفتم منم نمیگم صبح تا شب بیا کنار من اما بابا هفته ای نیم ساعت فقط با من باش

حرف بزن از هدفهات از زندگی از توقعاتت اما فقط با من باش نه جلوی تلویزیون نه پشت فرمون

من آدم متفاوتیم قبول سخت درک میشم قبول اما وقتی که با تمام مشکلاتت به تو جواب مثبت دادم

فکر میکردم تو منو درک میکنی و میتونی روح منو اغنا کنی و بی پولی اصلا واسه ام مهم نبود

این همه کتاب تاریخی میخونی یه بار کتابهایی رو که مربوط به زندگی زناشویی میشه بخون

(من کلا آدمی هستم که باید در مورد مشکلاتم حرف بزنم وگرنه غمباد میگیرم و مصی برعکس

نه تشویق نه تحسین نه اعتراض هیچی) حرفهامو که شنید بازم به من حق داد

ازش خواستم هفته ای یه بار وقت بذاره تا در مورد احساساتمون حرف بزنیم

بگیم که چقدر به هدفهامون نزدیک شدیم چقدر از زندگیمون راضی هستیم

چه توقعاتی از هم داریم و چه کارهایی میتونیم بکنیم تا زندگیمون بهتر بشه

خدا رو شکر الان در آستانه دومین سالگرد ازدواجمون شرایط خوب شده

و من و مصطفی دوباره مثل روزای اول پر از انرژی عشق شدیم

تو این مدت مریم عزیزم و یکی از دوستای دیگه ام که بین شما هست

تنهام نذاشتن و من هیچوقت محبتهای این دو تا عزیزم رو فراموش نمیکنم

خدا جون شکرت

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody