دلم شکسته - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

تو چند ماه گذشته اتفاقاتی واسه ام افتاد که اول میخواستم اینجا ننویسم

 

اما بعد گفتم همه زندگی که شیرینی نیست تلخی هایی هم داره

اول اینکه خواهر کوچیکم ته تقاری یهو جواب تلفنم رو تداد و همچنان قهره

و هرچی مامانم ازش میپرسه چرا میگه همین جوری حوصله اش رو ندارم؟؟؟؟؟؟؟

دوم برادر بزرگم بچه اولی که ما همیشه مثل دوقلوها بودیم

و همه جا میگفت که سالی واسه من مادره خواهره دوسته رفیقه

نمیدونم به چه دلیل به این نتیجه رسید که همه آتیشا از گور من بلند میشه چرا؟:

خوب در تمام طول عقدش تا عروسیش ما دست به سینه اش بودیم

بعد از بابا سنگین ترین کادو رو واسه اش گذاشتیم

به اصرار خانمش دنبالش رفتیم خرید

به جای خانواده زنش رفتیم جهیزیه اش رو چیدیم

شب عروسی بعد از تالار مهمونا رو دعوت کردیم خونمون (هنوز تهران بودیم)

و با یه ارکستر توپ پذیرای مهمونا شدیم

همه جا هوای عروسمون رو داشتیم تا مثل خانواده شوهر من نشیم

حالا قبل از ازدواجش بماند که من چه کارها که کردم و اون چه کارها که نکرد

خودش که بی خیال من شده بود میرفتم تهران بعد از ۳ روز میومد سر میزد

خانمش بعد از عروسی اصلا یکی دیگه شد به دفعات بی احترامی کرد

بیخودی هم نبود خوب از نظر شکل و فرهنگ و ... از ما پایینتر بود ما مهم نبود واسه مون

چون دوران عقدش خیلی خوب بود اما متاسفانه ما نمیدونستیم که حسوده

مامانم واسه تولدش کادوی من رو که اصفهان بودم + کادوی خودش برد خونه شون

و باش حرف زد تا سوتفاهمها برطرف شه چون قرارمون از اول این بود

مامان در حالی خداحافظی میکنه که در کمال دوستی پاچه اش به دهن عروس بوده

فردا صبح طبق نقشه عروس نامحترم و برادر اینجانب کادوها در یک کیسه زباله

توسط یک آژانس به خونه ما ارسال میشه و بنده از همه جا بیخبر

مدام تماس میگیرم تا بتونم تولد عروس رو تبریک بگیرم و همه تماسها بی پاسخ

بعد از مطلع شدن برای برادر مسیج میدم و باز هم بی پاسخ

و بعدا میشنوم که پیغام داده همه آتیشا... و چنانچه ادامه بدم زندگیمو به آتیش میکشه

و من اینجا گریه گریه گریه واسه اش ضبط کردم رو سی دی باش حرف زدم

که بابا بگو من این وسط چکاره بیدم و ایشون سی دی رو شکستند

و من باز هم گریه گریه گریه هق هق زجه دلم شکست

با همون دل بود که زیر بارون واسه عموم دعا کردم و اون از مرگ نجات پیدا کرد

نفرین نکردم فقط از خدا خواستم که مهر و کینه اش رو از دلم ببره بیرون که برد

و از خدا خواستم اون روز رو بیاره که خواهر و برادرم بدجوری منو کم بیارن

و اونوقت من واسه شون نباشم تا بفهمن سالی کی بود و چیکار کرد

جالب اینه که من تو کل فامیل معروفم به رییس سازمان صلح و گفتگوی تمدن ها

طوری شده بود که به مصطفی گفتم : واقعا تو جریان مامانت اینا من مقصر نبودم؟

و اون با اطمینان گفت نه. گفتم پس چرا همه این بلاها داره سرم میاد و هیچکس واسه ام نمونده

گفت : چون کسی که زیادی محبت میکنه محبتش حکم وظیفه رو پیدا میکنه

و اگر بیش از حد به کسی که لایق نیست احترام بذاری اونم به خودش اجازه بی احترامی میده

و الان ۵ ماهه که فقط یه خواهر دارم و سه ماهه که برادری ندارم

هرچند این خیلی سخته واسه یکی مثل من که همه زندگیش خانواده اش بودن

دلم از این میسوزه که من یکساله ازشون دورم و میبینم بقیه رو که واسه خواهر یا برادر تو غربتشون

چه کارا میکنن و هواشو دارن که غربت اذیتش نکنه اما واسه من برعکس بود

بقیه ماجراهای زندگیمم باشه واسه بعد

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody