چرا؟ - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

من که از عشق تو مدهوشم و مست

تو چرا هوشیاری؟

و فدا میکنمت جان خود و هر چه که هست

از چه تو این حالی؟

 

تو که گفتی کنمت خواب من از باده عشق

من چرا بیدارم ؟

وعده دادی به همه لحظه ناب و همه عشق

پس چرا تنهایم ؟

تو اگر شعله سوزنده عشقت برافروخته است

من چرا میلرزم ؟

اگر از رنج زمانه دل تو سوخته است

به چه من می ارزم ؟

من اگر از دل تو دور شدم

تو چرا وا دادی؟

دل من را به دلت

پس چرا جا دادی؟

تو که از ساز نیاز ننوازی بجز آوای سکوت

من چرا میرقصم؟

ساز قلبم نشده کوک چرا

مینوازد نبضم؟

من که هر بند اسارت ز تنت برفکنم

تو چرا در بندی ؟

روز گریانم و شب از غم تو میشکنم

تو چرا میخندی؟

تو که عشقت شده زنجیری و بر پای من است

من چرا آزادم؟

زین که من پیش تو و چشم تو اما خواب است

میدهی آزارم؟

من که زیر قدم سرد نگاهت خاکم

تو چرا میشکنی؟

کرده ای از نظر چشم سیاهت پاکم

پس چه را مینگری؟

من که از حس نیاز پر از روشنی ام

تو چرا خاموشی؟

گر چه از پوچی ها پره از دیدنی ام

بهر چه میکوشی ؟

گر که از عشق هنوزم شرری هست به جان

باز کن آغوشت

تا به دل ریزمت چون می و زان

بنمایم نوشت

من و تو چون گره در طوفان ها

ز چه رو وا نشدیم؟

اگر امروز کنار هم و با هم هستیم

پس چرا ما نشدیم؟

 

                                      سالومه

نوشته شده در پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody