عروسیه خواهر شوهر - برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

مصطفی دیشب رفت شیراز عروسیه خواهرش

 

و من اینجا با مریم و متین دوست جون جونیام تنهاییم

میخواستم همون تکه پارچه هایی که با عیدی برام فرستادن

بپیچم دور یه قرآن و توش بنویسم :

آتش افروز بود شعله آهی گاهی

ناله ای میشکند پشت سپاهی آهی

مصطفی هم موافق بود میخواستم یادشون بیاد تو جشن من چیکار کردن

یادشون بیاد که شب خونچه من رو عیدهامو چطور زهرمارم کردن

اما با مشورت با بچه ها و کمی فکر گفتم بیخیال اینم میسپارم دست خدا

من مثل اونا نیستم و دوستم ندارم شبیه شون باشم

اما مصطفی هم رفت به قصد اینکه همه چی رو تلافی کنه

قسم خورد که تو کل مراسم از جاش بلند نشه مثل مهمون بره و برگرده

اون دیگه به خودش مربوطه و من هیچ دخالتی نکردم

اما خیلی دوست دارم برگرده ببینم چی شده

اصلا نیت بدی ندارم و ملعونم نیستم اما نمیدونم چرا این شکلی شدم >:)

شاخام در اومده دوتا دندون نیشام هم بلند شده ناخنام هم بلند شده

وای چقدر شبیه دیو شدم من که اصلا خوشحال نمیشم بشون بد بگذره

هاهاهاهاهاهاها

نوشته شده در شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody