برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

حرفهای خدا با من

 

فقط ۱۰ روز به روز عروسیمون مونده بود و من و مصطفی خیلی نگران بودیم

چک مصطفی وصول نشده بود و یه ذره پول نداشتیم

هنوز هیچی سفارش نداده بودیم فقط مهمون دعوت کرده بودیم

نه غذا نه شیرینی نه صندلی نه گل نه موزیک هیچی درست ۲۲ مهر ۸۷ بود

تازه داشت خوابم میبرد که کلمه ها به مغزم هجوم آوردن

تنها تونستم موبایلم رو بردارم و تند تند یادداشت کنم

مطمئنم که خودم نبودم یه صدای دیگه بود و من مینوشتم صدا میگفت:

به ایزد چو انداختی کار خویش

رها کن تو اندوه از احوال خویش

تو تشویش از حال خود دور کن

توکل بر افکار خود زور کن

که ما آگه از حال این بنده ایم

به روزش از الطاف آکنده ایم

در رحمت خود بر او وا کنیم

ز روزی و انعام غوغا کنیم

تو لب تر کنی ابر باران شود

به ناز کلام مشکل آسان شود

نخواهم زتو جز که شیدا شوی

میان خدایان تو پیدا شوی

به رندی و صافی فقط ساز کن

به امید من زندگی آغاز کن

تو ای بنده ام از چه رو در همی؟

نیابی بر این زخم خود مرحمی؟

منم من خدایت تو را خوانده ام

ز اطراف تو غصه ها رانده ام

ندیدی که تو در دلم جا شدی؟

که دعوت بر این سفره ما شدی؟

من اینجام دست در دست تو

کنم راه هموار بر هست تو

تو کز ناسپاسان من نیستی

بگو راحت از سایه کیستی؟

نگفتم به تو زندگی میدهم؟

به دور از غم و آه و شرمندگی میدهم؟

نگفتم فقط یکدل و پاک شو؟

به روی زمین ذره ای خاک شو؟

که این خاک من ذره اش گوهر است

و چون جان گرفت بهر من نوبر است

به روی زمین نطفه اش کاشتم

نیازش به خود بیکران داشتم

که چون سر دهد او بانگ نیاز

برآرم از او حاجتش همچو راز

همی چشم بر هم زنی بشنوم

همه قفلهای درت بشکنم

چه میمون و فرخنده دارم من این وصل تو

به شیرینی شهد باشد این فصل تو

مشو نا امید از کرمهای من

بیآغاز با نام بی نام من

در حالیکه اشک میریختم واسه مصطفی میخوندم

از فرداش به شکل عجیبی همه چیز جور شد

۳۰۰ تومان رستوران -۲۰۰ آرایشگاه-۸۰ گل و ماشین

به اسمش قسم عین حقیقت رو میگم و میدونم صاحب این کلمات هیچکس جز خودش نیست

هنوزم وقتی این شعر رو میخونم اشکام سرازیر میشه

و هربار مطمئن تر میشم که این شعر من نیست شعر خداست

پس به حرمت اسمش نقدش نکنید و حتی برای خودتون هم کپی اش نکنید

قربون نام بی نامش برم که همیشه با منه

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

کار جدید سنگین و زیبای استادم آقای نورافشان    

 دانلود    وبسایت

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

این روزا حال و هوام بهاریه

 خاطراتی یادم میاد از روزای قبل از عقدم سال ۱۳۸۶

خرید عقد سفارش کارت دعوت

گشتن دنبال لباس عروس سفره عقد موزیک فیلمبردار آیینه شمعدون

خرید کردن بدون مصطفی

بی تابی ها واسه دیدن مصطفی و انتظار اومدنش از شیراز

یا خاطرات روزهای قبل از عروسی سال ۱۳۸۷

خرید جهیزیه تمیز کردن اولین خونمون چیدن وسایلمون

فراهم کردن مقدمات عروسی بی پولی و بی خیالی

خاطرات آخرین روزای سکونت تو تهران ۱۳۸۸

تمیز کردن خونه جدید تو اصفهان آماده شدن واسه عروسی حمید

مرور روزهای تلخ و شیرینی که به ما گذشت

و حالا آماده شدن برای سومین سالگرد پیمان عشق من و مصطفی

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

سلاااااااااااااااام

 

من برگشتم

ممنون از این همه پیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــآم

چه حس قشنگیه که وقتی بعد از یه مدت میای خونه

میبینی پیامگیرت پر از واژه مهره

حس مهم بودن و دوست داشتنی بودن بهت دست میده

یک دنیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا سپاس

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

سلااااام

 

دارم میرم تهران

زود بر میگیردم

چنانچه پیامی دارید بعد از شنیدن آهنگ بگذارید

با تشکر

سالی

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

سلااااااام

 

به علت مهمانداری و ورود مامان بابای عزیزم

این وبلاگ به مدت چند روز تعطیل میباشد

چنانچه پیامی دارید بعد از شنیدن آهنگ آن را بگذارید

با تشکر

سالی

نوشته شده در جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

امروز میخوام از مشکلاتی که این چند وقت با مصی داشتم بگم

 

شاید خیلی از شماها متوجه نوشته های تلخ من تو روزای اخیر شدین

چندوقتی بود که مصطفی بدجور رفته بود تو خط کار

۸ صبح میرفت ۴ ۵ ۶ میومد یه ناهار میخورد نیم ساعت میخوابید

میرفت ۱۰ ۱۱ میومد باز یه شام و تلویزیون و خواب

بش تذکر داده بودم که مصطفی جان من غیر از تو هیچ کسی رو ندارم

خانوادم که نیستن با فامیلم رفت و آمدی ندارم رفیق باز هم نیستم

اهل خرید و بیرون رفتنم نیستم تلفن بازیم دوست ندارم منو دریاب

اونم بیخیال این حرفها رفت ۳ روز شیراز و اومد یه کلمه با من حرف نزد

منم زدم رو اون دنده خیلی باش حرف نزدم انقدر ادامه پیدا کرد تا به کل حرف نزدیم

غذا نپختم خونه رو مرتب نکردم به خودم نرسیدم صبح تا شب هم جلوی کامپیوتر بودم

اونم هیچ اعتراضی نمیکرد دیگه کفرم در اومده بود تا واسه بار دوم رفت شیراز اونم به حالت قهر

قرار بود دوروز نشده بیاد چون من و مریم تو این خونه تنها بودیم یه خونه ویلایی بزرگ

یه قسمت خلوت شهر طوری که من و مریم تا هوا روشن نمیشد نمیخوابیدیم

ضمن اینکه یه سری جنس جدید از بابارو برده بود واسه بازاریابی و بخشیش رو فروخته بود

سه روز شد و نیومد روز آخری که اونجا بود اشتباهی شماره منو گرفت هرچی الو الو کردم جواب نداد

دیدم صدای خانواده اش میاد و روز سوم مامان بزرگش اینا هرهر و خنده

مامانش داره میگه من بلوز میخوام مصی گفت خوب برو بخر گفت اه تو جنس فروختی

 مصطفی هم گفت خوب بریم .با این همه پول تا حالا یه قرون که واسه مصطفی خرج نکرده  

فرش و تلویزیون و رسیوری هم که مال خود مصطفی بود بش ندادن

ارث پدر خدا بیامرزشم خوردن رفت هزینه نامزدی خواهرشم داد

حالا میدونن پسرشون انقدر بدهکاری داره و این اجناس مال خود مصطفی نیست

وسط عزاداریه مادرش میخواد از پسرش بکشه و دفعه قبلم همین کارو کرده بود

آتیش گرفتم گفتم بی پولی و خرج نکردن و بدهی ها مال من اونوقت اینا...

زنگ زدم رو اون خطش و با گریه و فریاد گفتم منو اینجا تنها گذاشتی که بری با مامانت بیرون

بگو اینا که منو نمیخوان از ماشینم هم پیاده شن وگرنه به خودشون زنگ میزنم

خلاصه شبش اومد و همچنان سکوت به قول خود شیرازیا نه "ها" میگفت نه "نه" میگفت

منم عزم رفتن خونه دوستمو کردم که بخاطر اینکه مامانم اینا میخواستن بیان مجبور شدم برگردم

تا بلاخره دوروز بعد به حرف اومد منم هرچی دو دلم بود بش گفتم در مورد مامانش اینا بم حق داد

اما در مورد تنهاییهام گفت زندگی سخته همه اش عشق نیست

گفتم منم نمیگم صبح تا شب بیا کنار من اما بابا هفته ای نیم ساعت فقط با من باش

حرف بزن از هدفهات از زندگی از توقعاتت اما فقط با من باش نه جلوی تلویزیون نه پشت فرمون

من آدم متفاوتیم قبول سخت درک میشم قبول اما وقتی که با تمام مشکلاتت به تو جواب مثبت دادم

فکر میکردم تو منو درک میکنی و میتونی روح منو اغنا کنی و بی پولی اصلا واسه ام مهم نبود

این همه کتاب تاریخی میخونی یه بار کتابهایی رو که مربوط به زندگی زناشویی میشه بخون

(من کلا آدمی هستم که باید در مورد مشکلاتم حرف بزنم وگرنه غمباد میگیرم و مصی برعکس

نه تشویق نه تحسین نه اعتراض هیچی) حرفهامو که شنید بازم به من حق داد

ازش خواستم هفته ای یه بار وقت بذاره تا در مورد احساساتمون حرف بزنیم

بگیم که چقدر به هدفهامون نزدیک شدیم چقدر از زندگیمون راضی هستیم

چه توقعاتی از هم داریم و چه کارهایی میتونیم بکنیم تا زندگیمون بهتر بشه

خدا رو شکر الان در آستانه دومین سالگرد ازدواجمون شرایط خوب شده

و من و مصطفی دوباره مثل روزای اول پر از انرژی عشق شدیم

تو این مدت مریم عزیزم و یکی از دوستای دیگه ام که بین شما هست

تنهام نذاشتن و من هیچوقت محبتهای این دو تا عزیزم رو فراموش نمیکنم

خدا جون شکرت

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

تو چند ماه گذشته اتفاقاتی واسه ام افتاد که اول میخواستم اینجا ننویسم

 

اما بعد گفتم همه زندگی که شیرینی نیست تلخی هایی هم داره

اول اینکه خواهر کوچیکم ته تقاری یهو جواب تلفنم رو تداد و همچنان قهره

و هرچی مامانم ازش میپرسه چرا میگه همین جوری حوصله اش رو ندارم؟؟؟؟؟؟؟

دوم برادر بزرگم بچه اولی که ما همیشه مثل دوقلوها بودیم

و همه جا میگفت که سالی واسه من مادره خواهره دوسته رفیقه

نمیدونم به چه دلیل به این نتیجه رسید که همه آتیشا از گور من بلند میشه چرا؟:

خوب در تمام طول عقدش تا عروسیش ما دست به سینه اش بودیم

بعد از بابا سنگین ترین کادو رو واسه اش گذاشتیم

به اصرار خانمش دنبالش رفتیم خرید

به جای خانواده زنش رفتیم جهیزیه اش رو چیدیم

شب عروسی بعد از تالار مهمونا رو دعوت کردیم خونمون (هنوز تهران بودیم)

و با یه ارکستر توپ پذیرای مهمونا شدیم

همه جا هوای عروسمون رو داشتیم تا مثل خانواده شوهر من نشیم

حالا قبل از ازدواجش بماند که من چه کارها که کردم و اون چه کارها که نکرد

خودش که بی خیال من شده بود میرفتم تهران بعد از ۳ روز میومد سر میزد

خانمش بعد از عروسی اصلا یکی دیگه شد به دفعات بی احترامی کرد

بیخودی هم نبود خوب از نظر شکل و فرهنگ و ... از ما پایینتر بود ما مهم نبود واسه مون

چون دوران عقدش خیلی خوب بود اما متاسفانه ما نمیدونستیم که حسوده

مامانم واسه تولدش کادوی من رو که اصفهان بودم + کادوی خودش برد خونه شون

و باش حرف زد تا سوتفاهمها برطرف شه چون قرارمون از اول این بود

مامان در حالی خداحافظی میکنه که در کمال دوستی پاچه اش به دهن عروس بوده

فردا صبح طبق نقشه عروس نامحترم و برادر اینجانب کادوها در یک کیسه زباله

توسط یک آژانس به خونه ما ارسال میشه و بنده از همه جا بیخبر

مدام تماس میگیرم تا بتونم تولد عروس رو تبریک بگیرم و همه تماسها بی پاسخ

بعد از مطلع شدن برای برادر مسیج میدم و باز هم بی پاسخ

و بعدا میشنوم که پیغام داده همه آتیشا... و چنانچه ادامه بدم زندگیمو به آتیش میکشه

و من اینجا گریه گریه گریه واسه اش ضبط کردم رو سی دی باش حرف زدم

که بابا بگو من این وسط چکاره بیدم و ایشون سی دی رو شکستند

و من باز هم گریه گریه گریه هق هق زجه دلم شکست

با همون دل بود که زیر بارون واسه عموم دعا کردم و اون از مرگ نجات پیدا کرد

نفرین نکردم فقط از خدا خواستم که مهر و کینه اش رو از دلم ببره بیرون که برد

و از خدا خواستم اون روز رو بیاره که خواهر و برادرم بدجوری منو کم بیارن

و اونوقت من واسه شون نباشم تا بفهمن سالی کی بود و چیکار کرد

جالب اینه که من تو کل فامیل معروفم به رییس سازمان صلح و گفتگوی تمدن ها

طوری شده بود که به مصطفی گفتم : واقعا تو جریان مامانت اینا من مقصر نبودم؟

و اون با اطمینان گفت نه. گفتم پس چرا همه این بلاها داره سرم میاد و هیچکس واسه ام نمونده

گفت : چون کسی که زیادی محبت میکنه محبتش حکم وظیفه رو پیدا میکنه

و اگر بیش از حد به کسی که لایق نیست احترام بذاری اونم به خودش اجازه بی احترامی میده

و الان ۵ ماهه که فقط یه خواهر دارم و سه ماهه که برادری ندارم

هرچند این خیلی سخته واسه یکی مثل من که همه زندگیش خانواده اش بودن

دلم از این میسوزه که من یکساله ازشون دورم و میبینم بقیه رو که واسه خواهر یا برادر تو غربتشون

چه کارا میکنن و هواشو دارن که غربت اذیتش نکنه اما واسه من برعکس بود

بقیه ماجراهای زندگیمم باشه واسه بعد

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

شیون مکن ای دل بر گاهواره جدایی از عزیزان

 

لبخند بزن که باز آنها را در آغوش میکشی

عجب روایت تلخی است تنیدن تار جدایی بر دروازه محبت

و چه فاصله کوتاهی است تا مرز بودن

میدانم سوگوار مرگ لحظه دیروز بودن چاره درد نیست

معجزه دیدنت را باید امتحان کرد

در زوایای تاریک قلبم جای رفیعی برای خود باز کرده ای

مثل همان روزهاییکه با هم بودیم دوستت دارم

شبها راز دلم را چند قطره اشک خالی میکنم

و صبحگاهان وقتی سر از بستر میدارم به دیاریکه تو را در آغوش دارد درود میفرستم

آیدین عزیزم دوستم برادرم وجودم عزیزترینم تولدت مبارک

من پای همه قولام هستم و هر روز خاطراتت رو با همون عشق دوره میکنم

گفتم هیچوقت فراموشت نمیکنم و فراموشت نکردم و فراموشت نخواهم کرد

گرچه دلتنگتم اما هرجای دنیا که باشی به شادیت شادم و از غمت گریون

این آهنگ به یاد اون روزا تقدیم به تو جای هدیه تولدت

اما انقدر این آهنگ رو به مسخره خوندیم تا تو منو تهدید کردی و رفتی

نمیدونم چی صدات کنم که همه خوبی ها رو توش داشته باشه

این اسم بهتر از همه اس

"آیدین" عزیزم هزار بار  تولدت مبارک

 اینم عکس آخری که با هم گرفتیم

دیدی پای شکسته هم نمیتونه باعث بشه که من لحظات با تو بودن رو از دست بدم

یادت بخیر هزارتا بازم تولدت مبارک

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

   جشن مهرگان پس از نوروز بزرگ­ترین جشن ایرانی

که برابر است با مهرروز (شانزدهم مهر) و مطابق گاهنمای کنونی روز دهم مهرماه میباشد.

جشن مهرگان بازمانده‌ای از دین مهر و متعلق به فرشته مهر

و بزرگترین جشن پیروان دین میترا یا مهر بوده‌است که در گذشته آن را «میتراکانا» می­نامیدند.

اما در زمان هخامنشیان در نخستین روز مهرماه برگزار می‌شد. 

 

 برنامه های جشن مهرگان در ایران قدیم :

• بار عام شاهان
• اهداء هدایای فراوان به پیشگاه پادشاهان
• بخشیدن لباس های تابستانی یا زمستانی موجود در صندوق خانه شاه به عموم مردم
• رسیدن پیک خجسته به دربار شاهی
• مراسم آفرین خوانی
• برگزاری تعدادی رسوم تمثیلی 

به روز خجسته سر مهـــــــــر ماه                به ســــــــر بر نهاد آن کیانی کلاه

کنون یادگار است از او ماه مــهر                  بکوش و برنج، ایچ منهای چهر

 

جشن مهرگان جشن مهر و دوستی بر همه ایرانیان خجسته باد

پایدار و برقرار ایران و ایرانی

 

نوشته شده در شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

آیا میدانید !!؟

آیا می دانید بدن جوجه تیغی در هنگام تولد حالت ژله ای دارد و حتی ممکن است در حین تولد نیمی از بدنش توسط تیغهای بدن مادر کنده شود اما به مرور بدن کاملاً ترمیم می شود؟

آیا می دانید گوریلها تقریباً همیشه شبها نزدیکی می کنند و این عمل را هرگز در برابر دیدگان پدر و مادرشان انجام نمی دهند؟

آیا می دانید سگ از نژاد اسب است و خود اسب هم از نژاد ماموت یا همین فیلهای امروزی است؟

آیا می دانید ضریب هوشی نوزاد انسان در سه روز اول تولد بیش از هفتصد و پنجاه است اما این مقدار در روز چهارم به سرعت پایین می آید؟ و آیا می دانید با کمک این هوش نوزاد سینه مادر را به روش استنتاجی پیدا می کند و در واقع به این نتیجه می رسد که باید سینه را بمکد؟

آیا می دانید یک نوع سمندر در آفریقا وجود دارد که تحمل شانزده هزار ولت برق با شدت جریان پنجاه هرتز را دارد و در این حالت بدنش تنها نوری معادل یک لامپ 70 وات تولید می کند؟


آیا می دانید زرافه ها در اصل گوشتخوار هستند اما به دلیل عدم توانایی در بلعیدن غذا از روی زمین به دلیل مری طولانی و نداشتن اندام مناسب شکار گیاه خواری می کنند و به همین دلیل یک زرافه در تمام طول عمر خود سوء هاضمه دارد؟

آیا می دانید در قطب شمال تنها دو ماه از تابستان امکان آتش روشن کردن وجود دارد و در بقیه ایام سال به دلیل سرمای شدید آتش به صورت تکه های بلور در آمده و خورد می شود؟

آیا می دانید اگر سر خود را سه بار محکم به دیوار بکوبید اصلاً دردتان نمی گیرد؟

آیا می دانید اگر انگشت انداخته چشمتان را از حدقه دربیاورید کار درستی انجام داده اید؟

آیا می دانید اگر بیایید من یک تیپا به شما بزنم کلیه سموم بدنتان دفع می شود؟

آیا می دانید که همه اینها چرت و پرت بود؟ و آیا می دانید شما الآن اوسگول شده اید؟

آیا می دانید هرچه الآن در دلتان به من گفتید خودتان هستید؟

آیا می دانید هرچه در اینترنت به دستتان رسید را نباید باور کنید چون شما عقل دارید؟

آیا میدانستید که من اول ایمیل نیشم بازه!!؟ پس چرا این چرت و پرت هارو خوندید!!؟

ها ها ها

حامد مالکیان معاونت گروه بزرگ مارشال - مدرن

نوشته شده در پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

مصطفی پریشب واسه سومین بار تو این ۳ماه رفت شیراز

 

مامان بزرگشم پریروز بعد از ۸۰ روز عزاداری به شوهرش پیوست

عشقم عشقای قدیم

روح هردوشون شاد

 

نوشته شده در پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

عقل میزند نهیب

 

عشق میدهد فریب

قلب من ایستاده است

میان لحظه ای غریب

 

زند یکی مرا صدا

همان غریب آشنا

نگاه من به سوی او

چرا دوباره او چرا؟

 

شود شروع دوباره ها

گلایه ها نشانه ها

صدا دوباره گم شده

میان لرزه لرزه ها

 

از او گذشته ام اگر

ز چیست لرزه ها دگر

وگر دلم به او کشد

که او دلش دهد مگر

 

میان ابر و آسمان

به لب سکوت به دل فغان

به خود شدم پر از شرر

برون ز حلقه زمان

 

به یک خیال مست مست

و بی خیال از آنچه هست

میان بازوان او

دست گره زده به دست

 

کنون نشسته  روبرو

و دستها گشوده او

چنان که از خیال من

ز بر نموده مو به مو

 

 پر از نیاز و پر شرر

که برکشد مرا به بر

که گم شوم درون او

گذارمش به سینه سر

 

شراب و شعر و شور و شب

نیاز بوسه ای ز لب

ببرده هوش و عقل و دل

توان و طاق و تاب و تب

 

لبش مرا ندا دهد

بگو به دل که وا دهد

به بوسه ای که درد را

زجان و دل دوا دهد

 

نه دم زنم نه دم دهم

نه ناله ای به سر دهم

نه کام او برآورم

نه بوسه را هدر دهم

 

تنم پر از عطش شود

که بوسه بر لبش زند

صدای رفتنش ولی

خیال من به هم زند

                                           سالومه

نوشته شده در یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

من که از عشق تو مدهوشم و مست

تو چرا هوشیاری؟

و فدا میکنمت جان خود و هر چه که هست

از چه تو این حالی؟

 

تو که گفتی کنمت خواب من از باده عشق

من چرا بیدارم ؟

وعده دادی به همه لحظه ناب و همه عشق

پس چرا تنهایم ؟

تو اگر شعله سوزنده عشقت برافروخته است

من چرا میلرزم ؟

اگر از رنج زمانه دل تو سوخته است

به چه من می ارزم ؟

من اگر از دل تو دور شدم

تو چرا وا دادی؟

دل من را به دلت

پس چرا جا دادی؟

تو که از ساز نیاز ننوازی بجز آوای سکوت

من چرا میرقصم؟

ساز قلبم نشده کوک چرا

مینوازد نبضم؟

من که هر بند اسارت ز تنت برفکنم

تو چرا در بندی ؟

روز گریانم و شب از غم تو میشکنم

تو چرا میخندی؟

تو که عشقت شده زنجیری و بر پای من است

من چرا آزادم؟

زین که من پیش تو و چشم تو اما خواب است

میدهی آزارم؟

من که زیر قدم سرد نگاهت خاکم

تو چرا میشکنی؟

کرده ای از نظر چشم سیاهت پاکم

پس چه را مینگری؟

من که از حس نیاز پر از روشنی ام

تو چرا خاموشی؟

گر چه از پوچی ها پره از دیدنی ام

بهر چه میکوشی ؟

گر که از عشق هنوزم شرری هست به جان

باز کن آغوشت

تا به دل ریزمت چون می و زان

بنمایم نوشت

من و تو چون گره در طوفان ها

ز چه رو وا نشدیم؟

اگر امروز کنار هم و با هم هستیم

پس چرا ما نشدیم؟

 

                                      سالومه

نوشته شده در پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody