برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت:

این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که ...

 

اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع کرد و چنین گفت: بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نکنی. سرت را به زیر افکن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی که از آنها شیاطین میبارند. گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی که مسحور شیطان میشوی. از او حذر کن که یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری که خدا در آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند مراقب باش....

  و من بی آنکه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: به چشم.

  شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که: خلقت زن به قصد امتحان تو بوده است و این از لطف خداست در حق تو. پس شکر کن و هیچ مگو....

  گفتم: به چشم.

  در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش ننگریستم، و آوایش را نشنیدم. چقدر دوست میداشتم بر موجی که مرا به سوی او میخواند بنشینم، اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز میگریختم.

 هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا کسی که نمیشناختم اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می کردم . دیگر تحمل نداشتم . پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم، و گریستم. نمیدانستم چرا؟

  قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست...

  به خدا نگاهی کردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنم و دردم را بگویم،  میدانست.

  با لبخند گفت: این زن است . وقتی با او روبرو شدی مراقب باش که او داروی درد توست. بدون او تو غیرکاملی . مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشکنی که او بسیار شکننده است . من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم. نمیبینی که در بطن وجودش موجودی را میپرورد؟

من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نکن، گیسوانش را نظر میانداز، و حرمت حریم صوتش را حفظ کن تا خودم تو را مهیای این دیدار کنم...

من اشکریزان و حیران خدا را نگریستم. پرسیدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید کردی ؟!

خدا گفت: من؟!!

فریاد زدم: شیخ آن حرفها را زد و تو سکوت کردی. اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟!!

خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت: من سکوت نکردم، اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا ...

و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تکرار میکند ...


باید گاهی سکوت کنیم ، شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد ...

                                                                                                       سایت مارشال مدرن

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

مصطفی دیشب رفت شیراز عروسیه خواهرش

 

و من اینجا با مریم و متین دوست جون جونیام تنهاییم

میخواستم همون تکه پارچه هایی که با عیدی برام فرستادن

بپیچم دور یه قرآن و توش بنویسم :

آتش افروز بود شعله آهی گاهی

ناله ای میشکند پشت سپاهی آهی

مصطفی هم موافق بود میخواستم یادشون بیاد تو جشن من چیکار کردن

یادشون بیاد که شب خونچه من رو عیدهامو چطور زهرمارم کردن

اما با مشورت با بچه ها و کمی فکر گفتم بیخیال اینم میسپارم دست خدا

من مثل اونا نیستم و دوستم ندارم شبیه شون باشم

اما مصطفی هم رفت به قصد اینکه همه چی رو تلافی کنه

قسم خورد که تو کل مراسم از جاش بلند نشه مثل مهمون بره و برگرده

اون دیگه به خودش مربوطه و من هیچ دخالتی نکردم

اما خیلی دوست دارم برگرده ببینم چی شده

اصلا نیت بدی ندارم و ملعونم نیستم اما نمیدونم چرا این شکلی شدم >:)

شاخام در اومده دوتا دندون نیشام هم بلند شده ناخنام هم بلند شده

وای چقدر شبیه دیو شدم من که اصلا خوشحال نمیشم بشون بد بگذره

هاهاهاهاهاهاها

نوشته شده در شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

تنهایی

 

چشم تا چشم اینجا

پره از آدمها ! من تنها!

چقدر کوشیدم

تا که تنها نگذارم و نباشم تنها

صبح تا شب همه تنهایی من را شنوایان زمین پرکردند

گل قناری سگ و سیگار

و یا این صفحه جادویی

و خدایا تو جدا از اینها

منه تنها و هیچش خبری نیست کنارم تن ها

من ندارم گله از تن هایی

که لب و چشم و گوش

همه را تیر شدند در قلبم

گله از تنهاییست

چقدر لب باشم

چقدر چشم شوم

کو تنی تا کنمش لمس در این تنهایی

تو خدا مرحمت کن و کمی حرف بزن

و در آغوشم گیر     :سالومه

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

آه
پاهایم از قانون سنگیه این آبادی شکست
تا جز در مسیر آئینشان قدم بر ندارم

 

کمرم زیر آوار افکار رنگ پریده این قوم خم شد
بس که بار سنگین احساس خشمم را به دوش کشید


دستانم در زمین آفت زده قلب این اهالی
یارای چیدن گل احساس را ندارد

شانه هایم از زیر بار احساسی غریب
از سر ترس شانه خالی کرد

لبهایم از شرم هماغوشی با واژه دوستت دارم
عقیم مانده اند

چشمهایم آنقدر در انتظار دیدار صداقت بارانیند
که خوشبختی را در هاله ای از رویا میبیند

اما قلبم
قلبم از دیده این مردمان متعصب خورشید زده پنهان مانده است
و کسی بدان راه ندارد تا ببیند که آنجا همه نور است و نور

قلبم
که از لذت عشق و کراهت نیرنگ 

چون مریم مقدس هنوز باکره مانده
تنها قلمرو من است

و اینجا فقط عشق حکم میراند
و تنها عشق راهی دارد
بدون هیچ ترسی هیچ شرمی هیچ نفرتی

قلبم سرزمین شقایق هاست
و تنها اینجاست که تو میتوانی رخ بنمایی
تا ما در هم طلوع کنیم


اینجا مامن روح تشنه من است
زندگی را برقص عشق را بنوش خورشید را سخن بگو

اینجا خدایی آزاد است
نشر زیبایی آزاد است
حال شیدایی آزاد است

بمان در سرزمینم اینجا شقایق همیشه زنده میماند

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

شراب زندگی

 

میگه دنیا میگم دنیا خرابه
میگه این زندگی میگم حبابه

میگه بابا و مامانو چی میگی
میگم دعاهاشون چه مستجابه

میگه خواهر چطور حرفی نداری
میگم یا خون دل یا که عذابه
میگه حرفی بزن تو از برادر
میگم حرفی نزن دلم کبابه

میگه پس بچه ها از روح و جونن
میگم کم بودنش والا ثوابه

میگه عشق رو بگو حرفی نداری
میگم قشنگیاش توی کتابه
میگه یک جرعه می نوشیدنش چه
میگم این بازی اهل شبابه

میگه سازی بزن کارش درسته
میگم من گریه هام چنگ و ربابه
میگه سفر کن و دنیا رو دریاب
میگم هرجا برم همه اش سرابه

میگه کوشش بکن خوابات طلا شه
میگم پول و طلا همه اش تو خوابه
میگه شادی کن و غمها رو ول کن
میگم شادی بیاد خودش مجابه

میگه چشمات رو بستی روی دنیا
میگم دیدی نداره پر زآبه
میگه زین زندگی خوب خودکشی کن
میگم با همه تلخی چون شرابه

میگه امید کجاست خدا چی میشه
میگم عین سوالت خود جوابه

                                                 سالومه

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

نمیدونم با چی شروع کنم

 

نمیدونم گفتم واسه تون که هفته گذشته زیر بارون

با دل شکسته یک ساعت دعا کردم همه وجودم خیس شده بود

درست یادمه که ساعت ۷ بود دقیق ۷ چون "در جستجوی پدر" شروع شده بود

و من بی اعتنا دلم نمیومد از خدا دل بکنم

چیزی از خدا واسه خودم نخواستم فقط دعا کردم

هرکس جلوی چشمم میرسید دعاش میکرد

یه دوست خانوادگی داریم که اندازه سنم میشناسمشون

بهشون عمو و خاله میگیم اون روز یهو اومدن جلوی چشمم

یکساله ندیدمشون خیلی عجیب دعاشون کردم خیلی با تاکید

فرداش مامانم زنگ زذ که عمو دیشب سکته کرده بیمارستانه واسه مامانم دعامو گفتم

الان عمو زنگ زد گفت عمو میخواستم تشکر کنم که دعا کردی سالم سالم بود

خاله گفت سالومه خاله قربون دلت برم با چه دلی عمو رو دعا کردی؟

میخواستم بگم خاله دلمو بد شکسته بودن

گفت عمو رفته بود صورتش کبود شده بود ۱۵ بار بش شوک دادن تا برگشت

حالام خوب خوبه دکتر بهمون گفت این فقط یه معجزه است

ببینین چه کار خوبی کرده و کی واسه اش دعا کرده که برگشته

گفت ساعت ۷ شب بود بخدا خودش گفت

وااااااااااااااای خدا تمومه پهنای صورتم اشکه تموم تنم میلرزه

درست همون روز همون ساعت همون لحظه

عمو که خیلی خوبه اما خدایا دعای من چطور قبول درگاهت شد

من که هیچ کس نیستم

هیچ کس خدایا تو صدای منو شنیدی

خدایا تو هق هقای منو شنیدی التماسامو شنیدی

خدایا تو منو لایق دونستی که واسه یه بنده خوبت دعا کنم و مورد عنایت تو قرار بگیره

خدایا شکرت خدا شکرت خدا شکرت خدا شکرت

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

این چه حسی است که در بطن شعورم جاریست
آمده راه نفس میبندد
این همه راه دراز
بی خبر          بی نشان از مقصد
مستقیم تا در خانه دل
چه عجیب . نکند میداند
کد پستییه در خانه قلبم را او ؟
با توام باتو      خودت میدانی
غیر از این هیچ مگو
فقط اما تو بگو "میدانی"؟
نگرانم هنوز
موج من مینهد پای به راه
یک نشانی دارد پره از واژه شور
و درست میرسد نزدیکت
در همان خانه نشستی اکنون
که "نما"یش همه از باران است
روی یک صندلی از جنس هوا
دست ها در زلفت      پره از افکاری
پس نشان است درست
تو همانجایی در کوچه خاک
کدپستییه دلت با دل من یکسان است
کدپستی باد است
من تورا میبینم            واقعیت دارد
چهره ات از هیچ است
از همان هیچ که در باور من حک شده است
و حقیقت اینجاست
تو؟             نه ؟               !
حقیقت     خداست
که اگر باور من برشکند             از تو میماند هیچ
پس حقیقت نیست این بودن تو
واقعیت دارد
واقعیت همان حادثه است
همه گوش میشوم من و تو را می بینم
همه چشم میشوم میشکند تصویرم
میرسد امواجت     موج         مرا می گیرد
حجم آیینه در این بین تولد نشده می میرد
من خودم
تو خودت
خود تو
توی من
حس حاصل از تو
لمس یک حادثه است
حدسم از حس چنین حادثه ای احساس است
مثل آن حادثه ای
که میان دریا
با نفسهای بلند باد حادث گشته
در هم می پیچند تا که گردند یکی
این میان "خود"هاشان درگیر است
خود بیتابیه باد
خود دریائیه آب
حادثه از پاکیست
از خلوص است و از گیرائیست
که چنین ذات خودش میماند
خوده باد      خوده دریا   و از این دو خوده موج
آری این موج است
خود موج است میان من و تو
توی دریا منه باد         توی سنگ منه سنگ
وین صدایه میان کلمات من و "تو"
صوت یک حادثه است
از پس سایش سنگ
نرود کج تا ننگ
نشود رنگ به رنگ
باد    نور     دریا
همه از بی رنگیست که چنین خوشبختند
موج از حاصل این بی رنگی است
که چنین قدرتمند!
آری ای موج بیا تا دم من
دل من میشنود آمدنت را چو درجا هستی
ترسم از این قدم لی لی هاست
3-2-1   .    ته دریا هستی
زیر امواج بلندت   چون سنگ          من همین جا       ساحل میمانم
که اگر پیش روم میروم تا ته مرگ
و اگر برگردم
میشوم همچون شن
در خودم میشکنم
تو مرا میفهمی
و همین میساید           همه آشفتگیم
پس بوز چون دریا
بخروش همچون باد
تو همین گونه خودت باش        بمان
من خودم میمانم
میستانم موجت
میشوم موج خودم میدانم
میدهی ایست به فرمان دلم گاهی یعنی بروم
میدهی امر به رفتن گاهی
که من از ره مانم
واژه ام از سر تشویق تو زاییده شدند " میبینی"؟
تو همه هیچی من را             بسی میفهمی
و همین فهم تو بسیار مرا می ارزد
من خودم می مانم
تو خودت می مانی
با همان موج بگو
" میدانی "

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

به آقای ه گفتم لطفا چک طلب منو بدین گفت فردا ازش میگیرم

و فردا پشت فردا تا ۲۰ روز بعد

البته همون شب ۱۰ تا تماس از شرکت گرفته شد و من جواب ندادم

۲۰ روز بعد ممد پولمو آورد در خونه با یه برگه که من امضا کنم

حقوقم رو تا دهم حساب کرده بود اما میخواست امضا بگیره که تا یازدهم تسویه کردم

و تمام حقوق سنوات پاداش و ... رو گرفتم منم غیر از حقوق همه رو خط زدم

بیمه ام رو هم رد نکردند بیمه ای که از روز اول شرط بود که جای بخشی از حقوق بدن

زنگ زدم به آقای ه گفتم با رفتاری که اون داره غیر از اینم ازش انتظار نمیرفت

گفت اون روز چند بار تماس گرفته بر نداشتی

گفتم ایشون تعادل روحی نداره از کجا معلوم بازم زنگ نزده بود عقده هاشو خالی کنه

گفتم لطفا بهش بگین همه میدونن که خانم آذر تنها چیزی که واسه اش مهم نیست مادیاته

من ۲۰۰ تومن حقوق میگرفتم در ماه ۵۰ تومن فقط میدادم همه رو ناهار مهمون میکردم

یه ادکلن میخرم ۱۰۰۰۰۰ تومن الانم که این ۳۰۰ تومنو گرفتم ۳۵۰ تومن بدهکارم

واسه مهمونیه ۴ روز دیگه شوهرم با ۳۰ تا مهمون و پیش پیش خرجش گردم

اما به ایشون بگین ۱ روز حقوقم و اضافه حقوق و یه ماه بیمه ام رو حلال نمیکنم

و از سر یه ریالش هم نمیگذرم به من نرسید امیدوارم اونم نتونه این پولو بخوره

یه تار موی آقای محمدی به قولی آبدارچی  رو

به صد تا بنز سوار دنیا گشته بیسواد مثل ایشون نمیدم و خداحافظی کردم

داشتم به اون موقعها فکر میکردم که این آقا تو شرکت هیچی نداشت

و با تمام تحصیلاتش غیر از زبون ریختن هیچی بلد نبود و ماشینم نداشت

و حالا که همه چی داره الا شخصیت و معرفت

و ضرب المثلی که خانم بزرگه خدابزرگم همیشه میگفت یادم اومد که میگفت

بپوشی رخت و بشینی تخت میبینمت به چشم همونوقت

اینم از داستان ترک کار من

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

رفتم شرکت با صورتی خندون

 

اول رفتم پیش آقای ه یه کم بگو بخند کردیم دیدم خبری نشد

زنگ زد که بگین خانم آذر بیاد اینجا

رفتم تو و گفتم سلام آقای بد اخلاق از سر جاش بلند نشد

گفت شما فکر کردین اینجا خونه خاله است که هر وقت خواستین برین

اینجا شرکت منه و من قانون میذارم حالا گیرم یه داد هم زدم

دیدم نه انگار میخواد عقده هاش رو خالی کنه

گفتم هر چیزی قانونی داره من اگر دیر میام یا کم کاری میکنم

یا از حقوقم کم میکنید یا صدام میکنید تو اتاق و تذکر میدین

وقتی شما منو به همکاری دعوت میکنین شرکت منم هست

و تحت هیچ شرایطی حق ندارین داد بزنین و من این اجازه رو به شما نمیدم

چشاش گرد شد از خانم آذری که همیشه لبخند میزد و احترام میذاشت انتظار نداشت

گفت قانون من اینه و به کسی اجازه نمیدم نظم رو به هم بریزه

گفتم شما اگه میخواین نظم شرکت رو حفظ کنین باید از خودتون شروع کنین

گفت شما تو مقامی نیستین که به من چیز یاد بدین

گفتم مقام به پشت میز ریاست نشستن نیست مقام به شخصیته

و کسی که اینو نداره باید یکی بهش یادآوری کنه . سرخ شده بود

داد زد و گفت اگه میخوای بگم معذرت میخوام باشه معذرت میخوام

حالا هم پاشو از شرکت من بیرون کی گفت بیای اینجا

منم صدامو بردم بالا و گفتم صداتون بیارین پایین سر من داد نزنین

داداتونو ببرین خونه تون واسه زنتون یا ببرین سر مزرعه

من از شما بهتر بلدم داد بزنم ولی حرمت دوستیمونو نگه داشتم

که متاسفانه شما معنیش رو بلد نیستین ضمن اینکه من بدون دعوت جایی نمیرم

واقعا برای این رفتارتون متاسفم

لال شده بود فقط منو نگاه میکرد سری تکون دادم و از دفترش اومدم بیرون

وقتی میرفتم بالا پیش آقای ه بند بند وجودم میلرزید و کم مونده بود بزنم زیر گریه

در حالی که صدام میلرزید گفتم مگه این آقای احمق خودش نگفته بود من بیام

آقای ه که دوست سی ساله اش بود سر تکون داد که چرا

گفتم واقعا که بی شخصیته حیف از شما که دوست ایشونید

خوب لطفا چک طلب منو بدین گفت فردا ازش میگیرم

و فردا پشت فردا تا ۲۰ روز بعد

ادامه دارد...

البته همون شب ۱۰ تا تماس از شرکت گرفته شد و من جواب ندادم

۲۰ روز بعد ممد پولمو آورد در خونه با یه برگه که من امضا کنم

حقوقم رو تا دهم حساب کرده بود اما میخواست امضا بگیره که تا یازدهم تسویه کردم

و تمام حقوق سنوات پاداش و ... رو گرفتم منم غیر از حقوق همه رو خط زدم

بیمه ام رو هم رد نکردند بیمه ای که از روز اول شرط بود که جای بخشی از حقوق بدن

زنگ زدم به آقای ه گفتم با رفتاری که اون داره غیر از اینم ازش انتظار نمیرفت

گفت اون روز چند بار تماس گرفته

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

آقای ز مثل جن اومد بالای سرم

 

دو نفر غریبه هم توی شرکت بودن و نشسته بودن

آقای ز با فریاد گفت پس خانم آذر چرا آماده نشد من عجله دارم

یه پرینت از این برگ بگیرین این برگم فکس کنید

منم با عصبانیت گفتم بله . دوباره اومد گفت نشد؟ گفتم کامپیوتر هنگ کرده

(کامپیوتر یه چیز عتیقه ای بودا) یهو فریادشو گذاشت زمین

همه تون دیر میاین خانم آذر دیر میاد ممد دیر میاد محمدی دیر میاد

چرا کاری که میگم و انجام نمیدین ؟گفتم ببخشید من دوتا دست بیشتر ندارم

گفت کاری رو انجام بده که من میگم گفتم همه اینارو شما گفتین

خلاصه قرارداد آماده شد و رفت

از قضا گویا آقای م قرارداد رو درست تنظیم نکرده بود

۲ بار زنگ زد که فلان قسمتشو درست کنین بفرسین

دفعه سوم زنگ زد گفت شما بلد نیستین کار انجام بدین خودم دارم میام

منم رفتم بالا پیش آقای ه با بغضی که سعی میکردم نگهش دارم

گفتم من از اینجا میرم و بخاطر دوستی که با هم داریم

صبر میکنم تا یه نفر رو جای من بیارین

گفت چرا گفتم آقای ز فکر کرده اینجا سر زمینه که صداش رو میبره بالا

گفت خوب یه کم از بی نظمی عصبی شده

گفتم اولا که این اشتباها به من مربوط نمیشد

دوما من زودتر از شما اومدم و تا شما نمیومدین کار انجام نمیشد

سوما نظم رو باید از خودشون شروع کنن

اینکه امروز یازدهمه و هنوز حقوق ندادن هم بینظمیه

اینکه کامپیوتر من مثل گاری میمونه هم بی نظمیه

اینکه ما هیچوقت تنخواه نداریم هم بی نظمیه

ضمن اینکه گیرم من بی نظمم میتونه از حقوقم کم کنه

یا صدام کنه تنها با من حرف بزنه بهتره فریاداش رو ببره خونه واسه زنش

من به کسی اجازه نمیدم سرم داد بزنه حتی اگر پدرم باشه حتی اگر شوهرم باشه

خلاصه کلی دلداریم داد و گفت بیاد من باش حرف میزنم

اومد و شروع کرد به قر زدن به یکی از همکارا گفت فلان کار رو ۵ روز پیش انجام دادین

گفت مسئولیتش با خانم آذر بوده آقای ز گفت واقعا که خانم آذر چرا این کارو انجام ندادین

گفتم تماس گرفتم منتظر جوابم چون مدیر اون شرکت سفرن

دوباره گفت حتما فلان کار هم انجام نشده چون خانم آذر خسته میشن

دوتا دست که بیشتر ندارن هیچ کس کار بلد نیست همه دارن فقط سوئ استفاده میکنن

دیگه اینو که شنیدم دیوونه شدم رفتم بالا به آقای ه گفتم

تا امروز همه زخم زبونا و بیتربیتیاشو تحمل کردم اما دیگه این کلمه سوئ استفاده رو نمیتونم

من هر کاری انجام دادم از جون و دل بوده اما کی سوئ استفاده میکنه

من که با پارتی خودم مالیات دارایی ۲ میلیونی شما رو به ۴۰۰ تومن تبدیل کردم

من که مشکلتون رو توی بیمه حل کردم

من که از آشنا واسه تون پرینتر گرفتم اینترنت گرفتم لوازم خریدم و ...

یا شما که حقوق اداره کاری نمیدین شما که ساعت کاریتون بیشتر از حد مجازه

شما که یه عیدی یه سنوات یه پاداش ندادین شما که اضافه کاریهای منو حساب نکردین

واقعا متاسفم که آقای ز اینجارو با مزرعه اشتباه گرفته

من هم بلد بود جوابش رو بدم اما حرمت نگه نداشتم

بخاطر همه محبتهای شما ممنونم هیچوقت فکر نمیکردم اینجوری بشه

اما من نمیتونم وایسم لیست طلبهام رو تا قرون آخرش نوشتم

طلبی که ۴ سال پیش از تنخواه داشتم هم نوشتم و گفتم طلب بیمه رو هم فراموش نکنین

چون در حقیقت بیمه من بخشی از حقوقمه

هرکاری کرد نموندم با بغض خداحافظی کردم

وسایلم رو جمع کردم و ساعت ۲ به مصطفی زنگ زدم که بیاد دنبالم

همه تو شرکت از رفتنم ناراحت بودن و من بدون اطلاع به آقای ز از شرکت اومدم بیرون

عصر بم خبر دادن که آقای ز از اینکه من رفتم شوکه شده و شیمون

و با آقای ه بخاطر من بحثشون شده و اون روز تو شرکت همه کارا لنگ مونده و به هم ریخته

چند روز بعد برای طلبام تماس گرفتم انقدر منو سر دووندن تا ممد گفت

آقای ز گفته خودش بیاد واسه حساب و کتاب گویا پشیمون شده و میخواد عذر خواهی کنه

پیش خودم گفتم اشکالی نداره به هر حال ما چند ساله دوستیم

میرم و واسه مهمونی تولد مصطفی هم دعوتشون میکنم

ادامه دارد....

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

دو ماهی گذشت و من هر از گاهی با متلکی از جانب مدیر عامل مواجه میشدم

 

و چند بار با خنده تذکر دادم که اگر حرفی دارید بدون حاشیه بزنید

خوب من از بعضی حرکات و رفتارشون خوشم نمیومد

اما الحق اونها هم واسه من کم نمیذاشتن یعنی این به اون در

مرخصی سر جاش بود تو شرکت خیلی راحت بودم

و هر دو طرف برای هم احترام قائل بودیم و فقط این وسط تنها چیزی که

گاهی همه رو به هم میریخت داد زدن و رئیس بازی درآوردن آقای ز بود

به تازگی هم صدقه سر مادرزن ماگسیماشو تبدیل به بنز کرده بود و تو ابرا سیر میکرد

تا بلاخره ۱۱ اردیبهشت شنبه دیر بیدار شدم و ۳۵ دقیقه دیر رسیدم

رفتم دیدم توپش پره از غذا دوستم آقای م که فامیل آقای ز بود هم دیر رسید

اون یکی شریکشم نیم ساعت بعد از من اومد

اما خوب تو این مدت هم خبری نبود

خلاصه آقا اون روز یه قرار داد مهم داشتن که اول باید شریکش نتیجه رو به من میداد

تا بعد من آماده اش کنم و من چقدر از کارهای منشیگری بدم میاد

حاضر بودم همه پرونده ها رو تنظیم کنم چایی بریزم طی بکشم اما منشیگری نه

خلاصه قرارداد تحویل من داده شد و در حال تایپ بودم که کامپیوتر هنگ کرد

و آقای ز مثل جن اومد بالای سر من

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

...رفتم گفتم شرمنده من نمیتونم بیام راه دوره و من خیلی خسته میشم

 

آهان راستی اینم یادم رفت بگم که ماه اول حدود ۲هفته نرفتم سرکار

چون مریض بودم و در عوض به زور گفتم از حقوقم کم کنن و کم کردند

 

خلاصه یه ده روزی مرتب به یکیشون  گفتم چون اون یکی نبود

هر وقت میگفتم که میخوام برم میگفت برو بابا

وقتی مدیرعامل اولی اومد و فهمید پرید به من

که تازه فهمیدی راه دوره . ما با هم حرف زدیم تو نمیتونی یهو بری

گفتم اولا که من ۱۰ روزه دارم میگم بعد هم طرف تا سر عقد میره به هم میخوره

آقا جون صبحها به زحمت خودمو به موقع میرسونم سر کار

کارای خونه هم هست کار حسابداری شرکت بابا هم هست کم آوردم

تازه من یه وقتایی میخوام برم تهران شیراز اینجوری نمیتونم

گفت میخوای بری به سلامت گفتم دست شما درد نکنه انقدر گفتین خانم آذر خانم آذر همین بود

گفت نه من از تو انتظار نداشتم گفتم جرم که نکردم منم از شما انتظار نداشتم این داد و هوار رو

خلاصه با هم به توافق رسیدیم که بازم حقوقمو کمتر کنه و من ۵ شنبه ها نیام

با دیر و زودم هم کنار میان که صدالبته به نفعشون بود

واسه بیمه من مدارکم آماده نبود و یکماه رو ازدست دادم

گفتم پس این بیمه طلب من هروقت از اینجا رفتم یک ماهمو واسه ام رد کنین

اداره بیمه هم که رفتم تاریخ ورودم رو ۴۰ روز بعد از تاریخ اصلی زدم

ادامه دارد...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

یه روز رفتم سرزدم دیدم نه منشی دارن نه مدیر فروش و همه چی ریخته به هم

 

گفتم پس چرا اینجا اینجوریه

گفتن بعد از رفتن تو ندا هم رفت و صد نفر اومدنو رفتن و یکیشون بدرد نمیخورد

گفتم پس خودم میام گفتن مگه اصفهانی گفتم آره گفتن س باید بیای

گفتم نه بابا من راهم خیلی دوره تازه حقوق زیادم میخوام گفتن هر چی تو بگی

اوایل دی بود رفتم سرکار و نشستیم به صحبت درباره حقوق

که خوب قبلا واسه ام مهم نبود اما الان چرا چون هم از زندگیم میزدم

همینکه ماهیانه ۶۰ یا ۷۰ تومن باید کرایه راه میدادم

نظر من ۳۵۰ بود که بلاخره راضیم کردن ۲۰۰ بگیرم و بیمه هم بشم

خلاصه کار دوباره شروع شد اما میدیدم که شرکت اصلا کار نمیکنه

۲ تا پروژه بزرگ برداشته و دیگه به هیچی اهمیت نمیده

هیچکس هیچی رو توضیح نمیداد که من بتونم سر در بیارم و یه کاری انجام بدم

خوب طرف قراردادها تغییر کرده بودن شکل کارهایی که ارائه میدادن هم همینطور

و همینطور کالاهایی که ارائه میدادن خوب ۴ سال گذشته بود

هرکس از قدیمیها زنگ میزد و منو میشناخت میگفت خدارو شکر بلاخره این شرکت سر و سامون میگیره

یه کارهایی کردم اما راضی نبودم هر چی هم گفتم کسی به دادم نرسید

دیدم نه همه چیز تغییر کرده فکر موفقیت جای خودشو داده به پول درآوردن محض

ماشین مدل بالا و دکوراسیون شیک و ال سی دی و ...

اما مثلا گاهی یه هزار تومنی واسه یه چیز ضروری نمیدادن

منم دیدم دارم کاسه از آش داغ تر میشم شدم مثل خودشون

اما یه وقتی دیدم دارم کم میارم تو شرکت که همه اش بیکار به حرف و خنده و تفریح

صبح.۳۰ ۷ بیدار میشدم که ۸.۳۰ سرکار باشم تا ساعت ۶ و تا برسم خونه میشد ۷ یا ۸

یه غذایی درست بکن یا نکن ۱۱ بیهوش بودم اما تا به کارام برسم میشد ۲

رفتم گفتم شرمنده من نمیتونم بیام راه دوره و من خیلی خسته میشم

ادامه دارد...

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

گفته بودم که من سال ۱۳۸۴ وارد این شرکت شدم

 

در حالیکه فقط ۹ ماه بود که شروع به کار کرده بود و من با سمت منشی شروع به کار کردم

جو خیلی خوبی داشت همه با هم دوست محیط شاد راحت

و روابط کاری به رفت و آمد خانوادگی هم کشیده شده بود

خوب حقوقش پایین بود بیمه هم نبودم ساعت کاریشم ۹ ساعت بود

اما همینکه آرامش داشتم واسه ام کافی بود

اما خوب شرکت هیچ کاریش رو فرم نبود و من کا رو انداختم رو روال

چاپ کارت و سربرگ دفتر اندیکاتور پوشه بندی دکوراسیون و ....

دیگه همه کاره شرکت بودم و همه ازم تعریف میکردین گاهی اوقات تا دیروقت اونجا بودم

خصوصا اینکه دوتا شریکا که یکیشون سمت مدیر عامل داشت اکثرا مسافرت بودن

کار من زیاد شد و یه منشی آوردیم و من شدم مدیر فروش و مدیر داخلی

تا اینکه رفتم تهران و موندگار شدم و خوب بدون هیچ پاداش و سنوات و ...

روابط تو این ۴ سال کمابیش تلفنی ادامه داشت تا برگشتم اصفهان

یه روز رفتم سرزدم دیدم نه منشی دارن نه مدیر فروش و همه چی ریخته به هم

ادامه دارد...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

دلبند من زیباست

 

اما جفای وی از جمالش کمتر نیست

در دیدگان وی نور آفتاب می درخشد

ولی پیشانی او از زیر سایه گیسوان سیاهش تیرگی گرفته

پرآژنگ و گره خورده است.

در شکر خنده اش امید حیات جاودان

و در نازش حرمان ابدی نهفته است

قهرش از حنظل تلخ تر و لطفش از شهد شیرین تر است

دوشیزه ای محجوب است که هر دم از کوچکترین اشارتی سرخ میشود

زیبایی و عفاف که از دشمنان قدیمند در چهره وی به یکدیگر دست دوستی داده

و در کنار هم آرامش یافته اند

و اگر رحم را نیز با آن دو سازگار بود او نیز در آن دل مقامی داشت

هرگز کسی شکوه های دل دردمند مرا نمی شنید

زیرا زیبایی و نامهربانی آن مایه ناز طبع خفته مرا بیدار ساخته

و راز درون مرا پیش جهانی عیان ساخته است

                                                                           ساموئل دنیل

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

سلام دوستای عزیزم

چطور مطورین؟

یه خبر خوب از این به بعد میتونید این وبلاگ رو با همین آدرس روی بلاگفا هم مشاهده کنید:

http://saliazar.blogfa.com

حالا یه خواهشی دارم ۵شنبه هجدهم چهاردهمین سالگرد دوستی من با مریم گلمه

به عنوان هدیه دوتا وبلاگ براش روی پرشین بلاگ و بلاگفا ساختم

به نام روز فیروزه ای

که روز ۵شنبه بهش هدیه میدم

اگر لطف کنید و به آدرسش برین واسه اش تبریک بنویسین یا خوش آمد بگین

یک دنیا ممنونتون میشم

http://roozefiroozei.blogfa.com

http://roozefiroozei.persianblog.ir

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

این خط! این نشان!

سالها رو در روی رؤیا و رایانه زمزمه کردم
و کسی صدای مرا نشنید!

تنها چند سایه سَر براه،
همسایه صدای من بودند!

گفتم: دوستی و دشمنی را با یک دال ننویسید!
گفتم: کتابِ تربیتِ سگ و تربیتِ کودک را در یک قفسه نگذارید!
گفتم: دهاتی حرفِ بدی نیست!

گفتم: تمام این سالها
صادق و سهراب برادر بودند
می شود صدای پای آب را،
از پَسِ پرچینِ نیلوفرپوشِ بوف کور شنید!

هرگز حرفهای قشنگ نگفتم!
نگفتم: چرا در قفسِ همسایه ها کرکس نیست!
کبوتر و کرکس را در آسمان می خواستم!

گفتم: قفسها را بشکنید
و با نرده های نازکش قابِ عکس بسازید!
و جوابِ این همه حرف،
سنگ و ریسه و دشنام بود!

ولی، این خط! این نشان!
یک روز دری به تخته می خورد!
باد قاصدکی می آورد،
که عطرِ آفتاب و آرزوهای مرا می دهد!


این خط! این نشان!
یک روز همه دهاتی می شویم،
سقفهای سیمان و سنگ را رها می کنیم
و کنارِ سادگی چادر می زنیم!


این خط! این نشان!
یک روز دبستان بی ترکه و ستاره بی هراس می شود!
کبوترها و کرکس ها،
در لوله های خالیِ توپ تخم می گذارند
و جهان از صدای تَرقه خالی می شود!


یک روز خورشید پایین می آید،
گونه زمین را می بوسد
و آسمانِ آرزوهای من،
آبی می شود!
باور نمی کنی؟
این خط!
این نشان!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

 

توی این روزا که وضع عاشقی خرابه

                                               عشق بین آدما حبابه روی آبه

حالا که مهربونی به شکل یک دلاره

                                               کار قلب آدما کساد و زار زاره

یه فرشته اومد و قدم به قلبم گذاشت

                                                دلمو پیش حودش برد دلشو جا گذاشت

با یه قلب مهربون که جنس اون از طلاست

                                                بی ریا و عاشونه با یه دنیا وفاست

مصطفای خوب من همسر مهربونم

                                                از تو گرمی میگیره سردیه آشیونم

چشم تو قبله و من نگاتو میپرستم

                                               مهر تو نیاز و من بنده عشقت هستم

مثل بارونی که روی قلب من میباری

                                              مثل خورشیدی که روی زندگیم میتابی

مثل کوهی همیشه آروم و با صلابت

                                              مثل دریا تو بزرگی و پر از نجابت

مثل آتیشی و گرمی میدی تو به عشقم

                                             مثل ماهی با تو انگار که توی بهشتم

تو مثل ستاره ای تو تاریکیه شبهام

                                            تو نباشی توی این دنیا خیلی تنهام

شب میلاد توه امشب و پر ز شورم

                                           میدرخشی و من از عشق تو در غرورم

تو که دنیا اومدی فرشته های خدا

                                          واسه خوشبختی تو دستا رو بردن بالا

نکنه روزی بیاد که حرفامون کوتاه شه

                                         توی عشق ما دوتا یه وقتی اشتباه شه

نمی خوام یه جوری شه دلامون از سنگ بشه

                                        دل من واسه تو دلت واسه ام تنگ نشه

همه گلهای دنیا رو میریزم به پات

                                       هدیه لایق تو جونمه اون هم فدات

از خدا میخوام که غم روی دلت نباشه

                                      هر چی و شادی و خوشیست روی دلت بپاشه

اینکه ما با هم باشیم و نشیم از هم جدا

                                      روزای پر از امید رو من میخوام از خدا

29 ساله شدی اما دل تو کوچک

                                      با یه دنیا عشق میگم تولدت مبارک

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

مصطفی در رو باز کرد و ما هم بمب کاغذ رنگیو رو بالای سرش ترکوندیم

هنوز کاغذ رنگیا تو درخت کاج جلوی خونه مونده

همه شروع کردیم به جیغ کشیدن و از اونطرف هم صدای آهنگ تولدت مبارک بلند شد

 

جسی زودتر از من رفت به استقبال مصطفی

مصطفی هنوز تو شک بود بعدش میگفت فکر کردم اینا دوستاتن با شوهراشون

خلاصه مهمونی شروع شد که یهو یادمون افتاد نون باگت نخریدیم

ممد طفلک مجبور شد این همه راه بره نون بخره بیاد

 

جاتون خالی به سلامتیه همه تون زدیم و همه شروع کردن به داد زدن که شامو بیار

خوب من که انقدر کار سرم ریخته بود نمیدونستم چیکار کنم شام هم آماده آماده نبود

منم میز رو چیدم و گوجه ها و خیار شورا رو که آماده نبود ریختم تویه کاسه بزرگ

گفتم دندتون نرم خودتون آماده اش کنید دوستامم که از من ریلکس تر

انقدر خرابکاری کردن که دلشون رو از خنده گرفته بودند و هر کدوم از یه طرف ولو شده بودن

 

خلاصه اولین سورپرایز مصی تولدش بود

دومیش کادوش بود یه قناری اوچولوی پرتقالی دارچینی رنگ

و سومیش یه شعر بود که واسه اش ضبط کرده بودم و جلوی همه واسه اش گذاشتم  

حالا اینکه یکی بم میگفت مریم حیدرزاده یکی میگفت حافظ خدا بیامرز و ... بماند

خلاصه تا ۴ صبح مهمونی ادامه داشت و مصطفی انقدر از من تشکر کرد که خجالتم داد

 

البته ١۵ خرداد هم یه میز شاعرانه توی حیاط زیر درخت شاتوت چیدم

و بازم مصطفی که از در رسید با آهنگ تولد و یه بزم ساده دونفره مواجه شد

و گفت این دوتا تولد بهترین تولدای عمرم بوده جبران میکنم

تو قسمت بعدی شعر مصطفی رو واسه تون مینویسم و چند تا عکس از مهمونی

بدرود

نوشته شده در دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

دوستای گلم درود

منو با این غیبتای صغری و کبری ببخشید

ایندفعه حتما با ولیم میام

اینترنت خراب

دندون درد

مهمان در خانه

سالی غایب

اما adsl اقدام

تا فردا میام هم جواب محبتاتونو میدم

هم آپ میکنم

روز به همه خوش

بدرود

نوشته شده در دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody