برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

 

 

 

 

...تا مصطفی رفت و کار کانتینر تموم شد(میدونین که انبار با خونه 3 تا پلاک فاصله داره)

تند تند بندری رو با مریم درست کردیم میوه ها رو چیدیم

مهرزاد بچه خواهرم هم اومد الهی فداش شم اونم حسابی کمک کرد

 

 مصطفی که رفت تو انبار خبر دار شدم که مصطفی پسر خاله ام هم انباره

باش هماهنگ شدم که مصطفی رو سرش رو گرم کنه

بدو رفتم صندلیها رو که ساعت 1 رسیده بود خونه همسایه مون

تک و تنها آوردم تو خونه البته همسایه مون هم کمکم کرد میذاشت دم در

اما آوردنش تا ته حیاط و چیدنش با خودم بود

  

خلاصه ممد هم اومد و اکو رو واسه ام ردیف کرد و تزیینات رو انجام دادیم

همه چی رو چیدیم فهمیدم که پریسا و بابام هم تو راهن

این وسط جسی خانم هم چون من بهش توجه نمیکردم

کار هرگز نکرده وسط اتاق پی پی کرد

حالا بدو کثافت کاری های خانم رو تمیز کن

 

 ساعت 7.30 بود بدو بدو رفتم دوش گرفتم و آرایش کردم

 

داشتم موهامو سشوار میکشیدم که سشوار برقش قطع و وصل شد

2 دقیقه روشن 3 دقیقه خاموش منم سر هم بندیش کردم رفت

 

آهان اینو بگم ممد قناری رو که کادوی مصطفی بود آورد

و این جسیکا هم حال منو تو دهنم آورد بسکه دنبالش گشت

پارس کرد التماس کرد خانم تو این گرفتاریهای من امروز حسادتشون گل کرده بود

 

 مهمونا یکی یکی میرسیدند یه کشیک میدادم میومدند تو

 

حالا کیک و الویه رسیده تو یخچال جاش نمیشه ناچار یه پنکه گذاشتیم جلوش

 

 

خلاصه همه جمع شدن و دیگه 9 بود همه رو جمع کردم دو در حیاط چراغا خاموش

زنگ زدم مصطفی بیا که مشتری حمید رسیده میخواد نمایشگاهو ببینه

ولی میگه میشد این دوستای تخس منو ساکت کرد

 

صدای پای مصطفی رو که داشت میومد شنیدم و همه نفسا تو سینه منتظر...

 ادامه دارد...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

اوایل خرداد بود که تصمیم گرفتم مصطفی رو سورپرایز کنم و واسه اش یه تولد بگیرم

تولدش 15 خرداده و من همه رو واسه 6 خرداد دعوت کردم

اما خوب اکثرا پسر بودن منم با خواهرشون یا دوست دخترشون دعوت کردم

به مصطفی گفتم که 5شنبه من و مریم دوستای خیلی مومن دبیرستانمونو دعوت کردیم و تو اصلا نباید بیای

شبا تا صبح خوابم نمیبرد از هیجان اون روز

با ممد دوستم رفتیم کیک و گل رو سفارش دادیم و چیزای لازم رو خریدیم

میخواستم قسطی واسه کادوش یه ساتیا سونی اریکسون بخرم که جور نشد

ممد پسر خاله ام گفت اکو و کرایه صندلی و پرژکتور و خرید خورده ریزه با من

دختر خاله ام هم گفت الویه با من . مرمری هم گفت بندری با من

حمید داداشم هم قرار شد زنگ بزنه به مصی بگه 5 شنبه یه مشتری مهم میفرسه و باید کلی شیک و پیک باشه

خلاصه که همسایه ها داری کنین تا من شوهر داری کنم

شب قبل از مهمونی تمیز کاری هام رو انجام دادم و حیاط رو شستم

ممد اومد اینجا که واسه فردا با هم هماهنگ شیم باید میدیدین چه قایم موشک بازی در میاوردیم

مصطفی میومد تو حیاط ما به یه بهونه میرفتیم تو میومد تو خونه ما به یه بهونه میرفتیم بیرون

همگی نشسته بودیم تو حیاط اون داشت علفای باغچه رو میکند ما هم با اشاره حرف میزدیم

یه لحظه دیدیم داره زیر چشمی نگاه میکنه دیگه من و ممد مرده بودیم از خنده . ممد سر این قضیه میگفت :

بذار مهمونی تموم بشه میگم مرتیکه تو چه فکری پیش خودت کردی راجع به ما

هنوز مونده بودم که کادوشو چیکار کنم که حرف سر پرنده شد منم رو هوا قاپیدم گفتم:

چی دوست داری گفت قناری که خوب اینم دست ممد رو میبوسید

خلاصه 5 شنبه شد مصطفی میوه و یه سری خوراکی رو خرید

و پدر عزیزم زنگ زدن که یه کانتینر 20 فوت تلفن و گرامافون ساعت 4 میرسه در انبار

من دیگه تیرم میزدی خونم در نمیومد

مصطفی هم نامردی نکرد و تا ساعت 4 تو خونه خوابید

ما هم یه سری کارا رو کردیم اما خوب خیلیش مستلزم این بود که مصطفی خونه نباشه

حالا مهمونا کی قراره بیان ؟ ساعت 8

تا اون موقع باید صندلیا و میوه ها رو میچیدیم ممد اکو و پرژکتورو وصل میکرد حالا آماده شدن خودم به کنار

فکر رسیدن بار و ژولیده شدن و خستگی مصطفی هم اعصابم رو خورد کرده بود

ادامه دارد...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

از یکی دوساعت پیش میخواستم یه مطلب در مورد تولد مصطفی بنویسم
که این اینترنت بازیش گرفته بود و داشت دیوونه ام میکرد

از اونجایی که دندونمم درد میکنه یه لحظه رفتم تو این افکار:
که خدا قربونت برم شکرت بعد از این همه تلاش و نخور و نخر و نپوش
من هنوز نباید یه پس انداز داشته باشم که یه adsl مسخره 50 تومنی بگیرم؟
آخه منکه همیشه تا پول دستم میاد اول صدقه اش رو میدم
این همه با نداری سعی میکنم به از من ندارتر ها کمک کنم


راستش رو بخواین تو این هفته ای که گذشت سر یه جریانی دلم خیلی شکست از دست یه عزیزی
خلاصه که روزای خیلی خوبی نداشتم و داشتم به خدا میگفتم پس کی این روزا تموم میشه

یه آن دیدم یه پرنده داره بد جور صدا میکنه
از پنجره نگاه کردم دیدم رو شاخه درخت شاتوت نشسته سرش رو ندیدم
اما دیدم جثه بزرگی داره یه بالش بسته است و اون یکی باز گفتم حتما زخمی شده

اومدم برم تو حیاط که دیدم تو اتاق ورودی یعالمه گنجشک نشسته
سریع جسی رو بغل کردم و سعی کردم آروم بفرستمشون برن که جسی اذیتشون نکنه
یکیشون اومد تو حال و نشست رو مهتابی و شروع کرد به جیک جیک کردن


پناه بر خدا یه بار دیگه هم این اتفاق افتاد و بعدش یعالمه اتفاق خوب
بلاخره رفت بیرون و منم رفتم هرچی نگاه کردم اون پرنده بزرگه رو ندیدم
یهو یادم افتاد خدای بزرگ یه نشونه یه نشونه
برگشتم دیدم صفحه پرشین بلاگ باز شده و منتظرم که بقیه صفحه های خوب زندگیمم باز بشه


خدایا قربونت برم که از نفس به من نزدیکتری
خدایا هزار بار شکرت

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

طوفان طفلیه ما

اینم ماشین آقا قاچاقچیه

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

روبرویم درست پشت این صفحه جادویی
منظره ایست از سرزمین آرامشم سرزمین حیاتم


حیاطی دلباز که پشت حوض پله ایش عزیزانم میرقصند
لاله عباسی ,قرنفل,اطلسی,آهار,پیچک ...
و پشت آنها گل یخی که منتظر زمستان ایستاده

در سوی دیگر رزهایی که غنچه هایشان را آبستنند
و درختان زیتون که در این هوا چند سالیست نزاییده اند
و خوشه های انگوری که با زنبورها بزم رفته اند
محبوبه شبم را بگویم دستانشان به زانو تا حدی ایستاده اند

و سمت دیگر شاتوتهایی که هرصبح مرا سحری مهمان میکنند
و خرمالو که او نیز باردار میوه های پاییزیش است
و آن انتها ریحان و نعنا و درخت انجیر که تکیه بر دیوار زده

و گنجشکها و کلاغها که روزه نیستند و مدام با دخترم جسی به دعوا

غروبها بدیدارشان میروم تا اندوه رفتن خورشید را فراموش کنند
و من نیز غم غربت و تنهایی را و آنگاه زندگی همه زیباییست و زیبایی

حال که آنها خورشیدشان هست و من اینجا چشم به راه شما

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

از 2 آبان 1387 که ازدواج کردیم تا 26 خرداد 1389 یک سفر تفریحی دونفره نرفته بودیم

اولین سفر بعد از ازدواجمون یک سفر 13 نفره به شمال بود

26 خرداد بعنوان مثلا ماه عسل رفتیم شمال

جالبه که اولین ماجرای عشقیه من 26 خرداد شروع شد

و دومین رابطه عشقیم 26 خرداد تموم شد و حالا...

 

8 شب حرکت کردیم و ماه عسل با ترانه جمشید شروع شد:

"تا ته قصه چه پیدا و چه پنهون با توام"

 

ساعت 0 شب یا 0 صبح رسیدیم چالوس خیلی خلوت بود باورمون نمیشد

به همه اعلام کردیم که موبایلامون خاموشه اما سایلنتشون کردیم

 

یه ویلای جنگلی گرفتیم فردا ظهر رستوران ارم و یه کباب ترش مشتی جاتون خالی

رستوران ارم

بعد حرکت کردیم سمت جاده جواهر ده و یه جای توپ توقف کردیم

وسط جاده میز صندلی تاشو رو باز کردیم و نشستیم به حکم دو نفره زدن

یواش یواش یه بارون تند مشتی ام گرفت و چتر رو روی میز سوار کردیم

بینش یه هندونه ای هم زدیم و یه کم واسه خودمون رقصیدیم و چند تا عکس هم گرفتیم

 

جواهرده

فرداش هم رفتیم کنار رودخونه جاده سه هزار

واااااای که من عاشق رودخونه ام چه خروشی داشت چه هوایی تازه بارونم گرفت

دوتایی نشستیم و با هم مصاحبه کردیم و فیلم گرفتیم

از احساسمون به هم و توقعاتی که از هم داریم

از تصمیم هایی که واسه آینده داریم از کار از زندگی از پول از بچه

من 4 تا بچه میخوام یه پسر یه دختر یه پسر یه دختر

اما مصطفی با کلی ارفاق 2 تا یه دختر یه پسر

تازه نشستیم واسه بچه هامونم صحبت کردیم واسه آرسیس و آرتمیس

از خودمون گفتیم واسه شون و از تصمیمامون واسه اونا

و خلاصه یه فیلمی درست شد که شاید 20 سال دیگه واسه من و مصطفی و بچه هامون خیلی جذاب باشه

جاده 3هزار

 

فرداش تونستیم طبقه سوم ویلای همیشگیمون یعنی ویلای ساحلی موج رو بگیریم

تازه اون وسطا یه خریدیم رفتیم و من واسه بچه مون یه دست لباسم خریدم یادگاری

بینش بازیهای جام جهانی رو هم میدیدیم (فکر کن اگه من فوتبالی نبودم چه دعوایی درست میشد)

خلاصه شب تو تراس رو به ساحل دریا تو سکوت

ناز ساحل و نیاز موج و کف زدن سنگها به افتخار عشق دریاییشون

همه جا ساکت هیچ صدایی آرامش عشقبازی موج و ساحل رو به هم نمیزد

و ما غرق در آرامش آراممشی که مدتها منتظرش بودم حتی کف زدن کسی نبود که این خلوت رو به هم بزنه

 

صبح رفتیم کنار دریا میز رو هم با خودمون بردیم دریا طوفانی بود

من ترجیح دادم لب دریا بشینم و به خیس شدن با هجوم موج بسنده کنم که البته گاهی موج همه تنم رو در بر میگرفت

اما مصطفی 6 یا 7 متر جلوتر تنی به آب زد

ناهار هم زدیم و حرکت کردیم به سمت تهران با یه دنیا انرژی

 

حالا برنامه غذاییمون رو بگم البته روم سیاه

9.30 صبح صبحانه خامه و عسل 12 میوه 2.30 ناهار کالباس 5 عصر سیابیشه جگر 7.30 آش

مگه میشه از آش پسرخاله کنار تونل کندوان گذشت ؟

وقتی مامان زنگ زد و گفت شام زرشک پلو درست کردم دیگه داشتم ...سبز

منکه حالم بد شده بود مصطفی هم میزد کنار ازم فیلم میگرفت

تو این سفر 50 تا عکس گرفتیم که 5 تاش دونایی بود

خلاصه که بهترین مسافرت عمرم بود

 ماه عسل ما با ترانه حمید طالب زاده تمام شد:

"همه چی آرومه من چقدر خوشحالم"قلب

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

و تو مانند حس همین سیگار امروزم هستی
زیاد کشیده ام و حالا حسی سردر گم میان عطش و سیرابی
می خواهم تمام شود و صدای جزجزش درون قطره های آب آرامشم بخشد
اما همین که تمامش میکنم دلم برای دود کردن دوباره اش تنگ میشود
و مـــــــــن آرام به دفعات نابودش میکنم
و او با نابودیش به دفعات آرامــــم میکند

از او میترسم نمیدانم ترکش میکنم یا او مرا ترک میکند
عاشقش نیستم اما سخت به او عادت کرده ام

عادتی که ترکش مرض است و خودش نیز

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

خوب بر میگردیم به عقب تر که از ماه عسل تعجبشمال برگشتیم

و حدود 20 روز  تهران بودیمو آگهی میدادیم واسه فروش ماشین

تا بلاخره 3 تا خریدار پیدا شدن و با یکیشون قولنامه نوشتیم که

یهو خبر دادن پدر بزرگ مصطفی به رحمت خدا رفته یه بابا بزرگ نظامی قدیمی لوتی و مهربون

منم به احترام مصطفی و از همه مهمتر خاله مهربونش همراهش رفتم

١٠ شب حرکت کردیم ۵ صبح رسیدیم اصفهان و ۶ به سمت شیراز

در حالیکه برای فروش ماشین همه مدارک رو ازمون گرفته بودن بعلاوه گواهینامه اش

که ٢ روز از اعتبارش گذشته بود یعنی نه کارنامه نه گواهینامه نه مجوز

بین راه هم گشت نا محسوس گرفتمونو دمش گرم دید عذاداریم بیخیال شد

5 دقیقه بعد از خاکسپاری رسیدیم سر مزار منم رفتم عقب تر کنار مزار بابای مصطفی ایستادم

فقط به دایی و خاله مصطفی تسلیت گفتم . فامیلای دور همه شون به من خیره شده بودن که جریان چیه

شب پسر خاله مصی کلی خواهش کرد که برم به بقیه هم تسلیت بگم

که مصیطفی بش گفت من اگر میدونستم اینا درست میشن خودم از سالی میخواستم اما ...

شب هم رفتم خونه مادربزرگش و بی توجه به بقیه ازش دلجویی کردم

فردا شبش هم خونه داییش رفتیم که همه پشت سر زنش بد میگن اما واقعا از همنشینی باشون لذت بردم

و فهمیدم چرا انقدر حرف دنبالشه چون به کسی باج نمیده درست مثل من

برای سوم هم موندیم و حرکت کردیم به اصفهان که درست واسه فینال جام جهانی رسیدیم

صبح روز بعدش پریسا خواهرم با علی و مهرزاد اومدن پس فرداش رفتن

که مامان و بابا اومدن پیشمون و فرداش هم با مصطفی و مامان حرکت کردیم به سمت تهران

و باقیشو میدونین تصادف و کاشان و ....

(داستانهای بعدی از آخر به اول ماه عسل-تولد مصطفی-دعوای محل کار و ترک کار)

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

هر صبح نشیند آتش خورشید در جانم
پس من زنده ام هنوز
در قلبم از رسیدن طوفان نشانه ایست
احساس میکنم شطی ز عشق و محبت در دشت سینه ام
سفر خویش را آغاز کرده است
"من زنم تندیس شکیبایی"
همانند خار صحرایم
که از گرمای تابستان و سرمای زمستان گزندی نیست بر جانم
من تا دیر وقتهای سکوت لرزیده ام
به تسلای دل غمزده ام
بر تمامی جهان می خندم تا راز دراز انزوا را دریابم
اوه نه
من خود تسلای انزوایم

نوشته شده در شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

تو و این تنهایی ز چه تاب آوردید؟
ته این بی تابی چه تب و تابی هست؟
تن بی تا تنهاست یا تو تنها بی تا؟
تاب تنهایی آر تا که تا یت آید
تایت از ره نرسد تا که بیتابی تو
در تب بی تایی است

نوشته شده در شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

داشتم میگفتم

یکشنبه صبح زود مصطفی با آقای خریدار از پونک رفتن شرکت دهکده المپیک

دوباره گفتن برو خلافی بگیر گرفت

گفتن بیاین قولنامه بنویسین مصطفی گفت ما نوشتیم

گفتن غیر قانونیه اینجا باید بنویسین نوشتن و ٢٠ تومانم غیر از ۵٠ تومن قبلی دادن

گفتن خوب حالا فردا صبح زود برین عبدل آباد واسه تعیین قیمت

دوباره دوشنبه صبح زود رفتن اونجا بعد از کلی معطلی قیمت گذاشته بودن ۵ تومن

در نظر داشته باشین ماشین مدل ٨٧ بدون مشکل فنی

که مصطفی میگفت اونجا چقدر معامله ها به خورد و بین معامله گرا دعوا شد

برگه رو بردن شرکت گفتن حالا برین دارایی

رفتیم دارایی خیابون استاد معین که خوب قبلا گفته بودن نامه مارو گم کردن

برو طبقه سوم حالا برو اول حالا برو چهارم حالا برو ....

آخر سر گفتن احتمالا نامه رفته دارایی مترو صادقیه

با کلی التماس مصطفی گفتن حالا برو بین ساعت ٣ بیا تا ٣.٣٠ که مسئولش میاد

دوباره ٣ ظهر رفتیم یارو گفت فردا ٨ صبح اینجا باش تا بریم بگردیم تو دبیر خونه رو

سه شنبه ٨ صبح رفتیم تا ١٢ گشتن گفتن نیست رفته صادقیه

رفتیم یارو گفت ترو خدا داد وبیداد نکنیدا خودم تا ٢ زنگ میزنم خبر میدم

زنگ زد گفت نیست برین اونجا بگین از نو بنویسن

رفتیم اونجا گفت باید رئیس نامه رو بنویسه که مرخصیه شنبه میاد

دیگه کلی التماس کردیم که گفتن برو فردا بیا یه کاریش میکنیم

چهار شنبه صبح زود رفتیم نامه رو نوشتن و ٩٢٠.٠٠٠ تومن مالیات بریدن

یعنی واسه سال ٨۶ که ما ماشینو ١ اسفند گرفتیم باید اظهار نامه پر میکردیم

دیگه با کلی خنده و شوخی و قسم و آیه اومد رو ۴٠٠ تومن و اینم از مالیات

آقای خریدارم راضی شد که به جای ١٢٠٠ - که خوب ما ٩٠٠ از بیمه گرفتیم

٣٠٠ تومن دیگه اش رو نده گه خوب البته آشنا داشت و گفت با ۶٠٠ تومن

ماشین میشه مثل روز اولش که نوش جون خودش

پراید ٨٧ خودشم که تمیز بود مشکل خاصی نداشت داد ٧ تومن

حالا اینکه عقربه هاش تنظیم نبود و ماشین جوش میاورد و کولرش خراب بود

و فرمونش لق میزد و ماشینو تا حالا کارواش نبرده بود و ... بماند

۵ شنبه ۶ صبح رفتن فک پلاک ماشین اون به نام ما خورد

و ما هم که نامه فروش ماشین رفته بود تاکسیرانی و ٢٠ روز دیگه جوابش میومد

وکالت دادیم به آقای خریدار که دوتا معامله شیرین کرده بود و تمام

که الهی خیر از ماشین ببینه چون بازم آدم با معرفتی بود نوش جونش

حالا ببینیم چقدر گیر ما اومد

٨.۵٠٠ ماشین-٣٠٠ بابت تصادف-۴٠٠ مالیان-٢٢۵ محضر-١۶٠ خلافی-۴٠ شرکت-

٣٠ خلافی - ١٠٠ تعویض روغن و روبراه کردن ماشین - ١۵۵ تعویض لاستیک-١٠٠ آگهی=

جمع هزینه ها ١.4٠٠ یعنی ما ماشینو ٧1٠٠ فروختیم به عبارتی :

یه روآ مدل آخر ٨۶ با امتیاز تاکسی رو با یه پراید مدل آخر ٨٧ سر به سر زدیم

در صورتی که موقع خرید قیمت ماشین ٧.١٠٠ بود و ٢ میلیون تومن هم امتیازش بود

حالا همون اول کار همه چیزش رو تعویض کردیم و چقدر خرج کردیم بماند

حالا ماهیانه ۴٠ تومنی شرکت بماند تازه از امسال کلیه رانندگان تاکسی

هم رایگان بیمه اند هم وام ۵ میلیونی بهشون تعلق میگیره

حالا جالب اینه که تا ٢ سال حق خرید تاکسی نداریم

خنده داره نه ؟ بازم خدا رو شکر حالا چند روز دیگه کارت تندر (پراید) میاد

ببینیم این چه داستانهایی داره

امید به خدا

نوشته شده در شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

...

به مصطفی گفته بودن ٨ صبح بره پلیس راه کروکی رو بگیره

مصطفی بیچاره هم که ۶ خوابیده بود ٨ پاشد رفت

تا ٢.٣٠ دستش بند بود تا کروکی رو بش بدن جالبه که توی کروکی

اصلا ننوشته بودن که طرف فراری و قاچاقچی بوده

لازم به ذکره که راننده فراری ٢ ساعت بعد خودش رو معرفی کرده

که البته قاچاق افغانی و فرار از دست پلیس و داشتن همدست رو رد کرده

خلاصه گرفتن ماشین افتاد واسه فردا اونم بعد از خلافی و و و و

بابا هم اومد دنبال مامان و رفتن تهران

هر کی داستانو میفهمید میگفت به خریداره نگین چی شده

یه بهونه بیارین و کار رو بندازین عقب و ماشین رو درست کنین

اما منو مصی مخالف بودیم چون این پول قراره بیاد تو زندگیمونو بشه سرمایه

اگه خدا مقدر کرده که ما ضرر کنیم از جون و دل میپذیریم

و بعدا خیلی خوشحال شدیم که راستشو گفتیم چون وقتی داستانو شنید

اول پرسید خودتون که سالمین ؟ ماشین فدای سرتون

و بعد هم گفت ماشینو دست نزنین همین جور که هست میخرمش

فرداش با مصطفی رفتیم پاسگاه که فراری رو با یه مامور سوار ماشین ما کردن

و گفتن برین دادگاه اما یه نکته جالب راننده ای که من دیدم شب حادثه

یه مرد ٣۵ یا ٣۶ ساله بود با قد متوسط تپل موهای فری و ریش و سبیل

اما این آقا یه پسر ٢۵ ساله قد بلند صورت سه تیغه خوشگل و خوشتیپ

به مصی میگفت خیلی دل بسته ماشینتی ؟ عیب نداره درست میشه

مصی گفت اون که زدی و در رفتی چی میگفت طوری نیست خوب میشه

خیــــــــلی خونسرد و راحت خلاصه رفتن دادگاه و بیمه اش رو ازش گرفتیم

البته نه به این راحتی که میشنوین صد جا رفتیم و اومدیم

دم پارکینگ آقا پلیسه رو دیدیم بینیش و سرش بخیه خورده بود دستاش زخم

کتفشم اگه جوش نخوره باید پلاتین بذاره ایشاله که خوب بشه

فرداش رفتیم کارشناسی گفتن نامه از دادگاه میخوایم دادگاه تعطیل بود

فرداش نیمه شعبان بود و همه جا تعطیل

فرداش نامه گرفتیم گفتن باید خودش باشه رفتیم دادگاه

گفتن فعلا بیمه نامه اش رو گرفتیم آزادش کردیم تعجب

رفتیم بیمه گفتن کپی کارت ملیشو بیارین ببینیم چیکار میشه کرد

رفتیم دادگاه گواهینامه گرو گرفتن تعجبکپی کارت ملیو دادن

گفتیم چرا آزادش کردین گفتن آخه اینجا غریبهتعجب

گفتیم مجرمه قاچاقچیه پلیسو زده گفتن نه غیر عمد بوده تعجب

عوضش به مصطفی تذکر دادن که این تیپ یه مسلمون نیست موهاشو کوتاه کنه

رفتییم بیمه گفتیم کار رو ارجاع بده تهران اونم همه چی رو آماده کرد و بهمون داد

اومدیم خونه دیدیم نامه دادگاهو نذاشته گفته بود 5 تا 7هست

5 رفتیم تو گرما دم بیمه 6 . 7 . 8 . 9 پیداش شد و گفت نه بابا نیازی نیست

اومدیم تهران فرداش رفتیم بیمه گفتن نامه دادگاه میخواد (5 شنبه )

فرداش حرکت کردیم اومدیم کاشان رفتیم دادگاه گویا قاضی بیدار شده بوده

قاضی :مجرم روی کروکی اعتراض گذاشته        مصی:راننده اصلا شخص دیگه ای بوده

قاضی : کی میگه          مصی :خانمم              قاضی :برو بگو بیاد   

مصی:لباسش مناسب دادگاه نیست ( من تونیک مشکیه آستین دار تنم بود تا سر زانوم )

قاضی : عیب نداره از این تیپا اینجا زیاده

رفتیم داخل دادگاه ایرادی نگرفتن موبایلمونم نگرفتن از گیت هم رد نشدیم حتی مارو نگشتن

به محض ورود قاضی :(حجابتو رعایت کن چیزایی که دیدی توضیح بده و بنویس )

نوشتیم زنگ زد به متهم و گفت فردا 8 صبح اینجا باشه گفت شما هم همینطور

گفتیم نامه بیمه گفت نمیشه اگه خودش نباشه چی ؟ گفتم اگه اصل کاری گواهینامه نداشته باشی چی؟

مصطفی گفت به خدا من ماشینو فروختم نمیتونم بیامو برم

گفت من یه نامه مینویسم که ماشین مقصر بوده و تحقیقات ادامه داره گفتیم بنویس

گفت شما حالا حالا کار دارید خود بیمه یه ماه طول میکشه البته همه همینو میگفتن

ضمنا گفت این تیپ یه بچه مسلمون نیست میری دل یکیو میلرزونی گناش گردنته

و ... البته بیشتر گفتن مصی مقصره گفتن این تیپو تو خونه بزنم واسه مصطفی

واسه همین از اون روز من تو خونه با تونیک شلوار و روسری مشکی راه میرم

خلاصه با صد تا دعا رفتیم تهران تو کتاب از حکایت دولت و فرزانگی نوشته بودم که شنبه 9 مرداد پولمونو میگیریم

توی پارکینگ کوچیک چسبیده به یه x6 گفتن پارک کنیم مصی از شیشه رفت بیرون

من نشستم پشت فرمون آقای بیمه 5 بار اومد گفت بیا جلو منم مثل بید میلرزیدم

و با کسب اجازه از سرور روآ سلطان جاده ها جناب X6  ماشینو جابجا میکردم

مصطفی 5 شنبه چند جا ماشین رو برده بودن و بر آورد کردن 1200.000 تومن هزینه

اما آقای بیمه اول 815 تومن و بعد با کلی التماس 900 تومن بریدن

رفتیم بانک پولو گرفتیم (wow تا حالا 9 تا تراول صدی یه جا ندیده بودم چشمک)

باورمون نمیشد که کارمون انجام بشه خدایا شکرت که کارت خیلی درسته

زنگ زدیم به آقای پلیسو داستانو گفتیم و گفتیم ما دیگه کاری نداریم بیایم کاشان

اگر میدونی کمکت میکنه بیایم اونم گفت نه تمام پاسگاه شاهد من هستن

اومدیم خونه و با آقای خریدار قرار فردا رو گذاشتیم برای کارای فروش ماشین

زهی خیال باطل

 ادامه دارد . . .

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

سلام به دوستای گلم که وقتی فهمیدن زنده ام ولم کردن به امون خدا

اشکال نداره تقصیر از خودمه

الان ٢.۴۵ صبحه خونه تمیز شده و ٩٠ رو دیدم و میخوام بنویسم

میخواستم مدتیو که نبودم از اول تعریف کنم

اما ترجیح میدم از آخری بگم که اکشن تره و داستان واقعیه پلیسیه

البته مختصرا میگم

بعد از مطلبی که نوشتم یعنی دقیقا ۴ روز بعدش

یه مشتری پیدا شد و قرار شد ماشینو با پرایدش تاق بزنیم

مصی هم کفش آهنی پوشید و افتاد تو اداره ها دنبال کاراش

که از شیراز خبر دادن پدربزرگ دوست داشتنیش به رحمت خدا رفته

حالا داستان شیرازو بعدا میگم ٣ روز بعد اومدیم اصفهان

و آخر هفته اش با مامانم که اومده بود اصفهان پیش ما رفتیم سمت تهران

با خریدار واسه فردا صبح تو شرکت قرار گذاشتیم و ١١ شب حرکت کردیم

نرسیده به پلیس راه قمصر یا کاشان استراحتگاه سان آرا

هرچی مصطفی گفت یه توقفی کنیم من گفتم نه بریم مارال

پلیس راه کاشان که توقف کردیم یه پژو کنار ما بود که پلیس بش ایست داد

یه مکثی کرد اما پیاده نشد پلیسه انقدر با تابلو ایست زد تو شیشه اش

که تابلو خم شد و یارو فرار کرد و ما هم شروع کردیم به کنجکاوی و نظر دادن

مصطفی داشت میگفت اگه قاچاقچی بود حتما یه بادیگارد داشت

که همون لحظه دیدیم همون ماشین با یه پژو دیگه زدن کنار هردو هم یرنگ

قبل از ورودی خود کاشان بود با خودم گفتم یعنی میرن تو کاشان

میمونن یا میرن یا بر میگردن خلاصه کنجکاو بودم که آخرش چی میشه

حالا آخرشو گوش کنین و سعی کنین هیچوقت مثل من فضولی نکنین

رسیدیم یه کم جلوتر عوارضی نیاسر

مصی ۵٠٠ تومان داد به عوارضیه اونم گفت ۶٠٠ تومن میشه

همینکه سرشو کرد تو ماشین دنبال صد تومنی یهو "بـــــــــنــــــگ"

ماشینمون ١٠ متر به جلو پرت شد تا چند ثانیه شک بودیم

خداروشکر هیچیمون نشد و سالم بودیم اما فرداش

هیچکدوممون نمیتونستیم گردنهامونو تکون بدیم و بدنمون کوفته بود

پیاده شدیم و دیدیم عقب ماشین داغونه همون موقع دیدم همون پژوییس

خیلی ریلکس مشتشو کوبوند رو فرمونو پیاده شد و خیلی آروم

رفت سراغ یه ماشین دیگه تو اون لاین که راننده اش پیاده شده بود

و پارو بست به فرار و راننده تو سرش زد که ماشینمو بردن و

بعد دیدم که چند نفر دارن میدون که شکل افغانیا بودنو خلاصه هرکی از یه طرف

مصطفی که فقط داشت داد میزد عوارضیه هم داد میزد که (؟) رو کشتن

دیدیم یه نفر رو زمین نشسته و دستش رو گرفته و صورتش پر از خونه

اصلا گیج بودم اما میخندیدم که فضولیم کار دستم داد

لاین مخالف که رد میشدن یه نگاه به ماشین میکردن یه نگاه به ما که میخندیدم

و با تعجب رد میشدن حتما با خودشون میگفتن اینا دیوونن

من و مامانم هی به عقب بر میگشتیم و خدا رو شکر میکردیم به هزارون دلیل

اول به خاطر اینکه مخزن گازمون منفجر نشد چرا؟

صندوقو بر خلاف همیشه من چیدم و همه وسایلی رو که تو پلاستیک بود

تو کارتون گذاشتم و صندوق کیپ کیپ بود و هیچ جای تکونی داشت

اگه مصی چیده بود ؟ اگه به جای اینا کالسکه بچه پریسا رو که پر از میله بود آورده ودیم؟

 اگه مامانم به جای پشت سر مصی جهت ضربه که سمت من بود نشسته بود ؟

اگه بابای مهرزاد اجازه داده بود که بیاریمش؟ اگه جسیکارو آورده بودیم؟

اگه ماشین در حال حرکت بود ؟ اگه کمر بند نبسته بودیم و .....

حالا جالبه که من کلی وسایل رو جابجا کردم مثلا ضبط کمریه بابارو و

لبتاب خودمونو سمتی که آسیب ندیده بود جا داده بودم و ...

آدم از یه ثانیه بعدش خبر نداره اما اگه چیزی بخواد بشه میشه

خدایا بازم شکرت راضی هستسم به رضای تو

این مطلب رو صد بار گفتیم با مامان من اولش خواستم گریه کنم

اما دیدم خیلی زشته آدم بخاطر مال دنیا گریه کنه

مصی اما داد میزد البته خوب ناراحت این بود که ماشینو قولنامه کرده و امانت بوده

پیاده شدم که برم بیارمشو آرومش کنم که جلوی همه عربده کشید :

" برو تو ماشین بت  میگم برو . منم در کمال آرامش سماجت کردم

و کشوندمش دم ماشین و باش صحبت کردم

یه خورده که گذشت فهمیدیم یارو قاچاق افغانی میکرده ٩ تا افغانی تو ماشینش بوده

که فقط ۶ تاشون که تو صندوق بودن موندن و بقیه فرار کردن

و فهمیدم که ماشینی که برداشت برد مال همدستش بوده که اونم غیبش زد

ما احتمال میدیم اونجا که توقف کردن احتمالا تریاکی چیزیم داشتنو جابجا کردن

اما خوب جالبه که یه ماشین با پلاک دستنویس از یه عوارضی رد میشه

و با اینکه بی سیم میزنن یه مامور بیشتر اینجا نیست و راهشو نمیبندن

و خود آقای پلیس در ماشین رو باز میکنن و با مجرم گلاویز میشن

و آقا هم میزنه به ماشین ما صندوق و سمت راست ماشین ما جمع میشه

پژوی ۴٠۵ اون تبدیل به ٢٠۶ میشه مامور پلیس کتفش از جا در میاد و میشکنه

و آقا به همین راحتی بدون هیچ مزاحمتی به آرومی در میرن

ماشین ما رفت پارکینگ و مجبور شدم ٣ صبح زنگ بزنم به آقا مجید دوستمون

که من ١١ سال پیش زمان دانشجویی مستاجرش بودم و رابطه ادامه پیدا کرده بود

یه آژانس گرفتیم حالا اینکه چطوری این همه وسیله و گرمک و انگور و  غیره رو

تو یه پیکان دوگانه سوز جا دادیم و دستامون پر بود و از خنده اشک میریختیم بماند

حالا ببینید دنیا چقدر کوچیکه وقتی رسیدیم آقا مجید گفت نگران نباشید

من یه آشنا دارم (؟) پسر خواهرم اونجا کار میکنه

مصطفی با تعجب گفت کی (؟) ؟

بابا این همون پلیسه بود که درگیر شد و زخمی شد و بردنش بیمارستان

خلاصه همه به هم گره خوردیم و آقا مجید ۵ صبح پاشد رفت بیمارستان

ادامه دارد ...

بعدنوشت:

خیالم راحت شد بعد از چند ماه به تک تکتون سر زدم الان که دارم میرم ساعت ٧:١٢ صبحه . روزتون بخیر

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody