برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

گفتی که میروی..

من گریه کردم و گفتم به خدا میسپارمت

گفتی: بروم؟

 دیدم که در نگاه تو تردید موج میزد...

آرام گفتم برو....

وقتی که خواستی بروی گفتم : برو ولی زود برگرد ...

گفتی چرا؟

 گفتم تو میروی که دوباره برگردی اما زودتر بیا که چشمم به در است ...

برگشتی و گفتی من هیچ وقت نمیروم ...

من میدانستم که میروی

چشمان تو را بوسیدم

o0o0o0o0o0o0o0o0o00o0o0o0o0o0

دوستان گلم اینترنتم مشکل داره اگر نتونستم بهتون سر بزنم ازتون عذرخواهی میکنم پایدار باشید و برقرار

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

شنبه ممد دوستم و همکارم گفت

سالی میترا دختر خاله ام واسه پنجشنبه یه مهمونی داره دعوتی میای؟

گفتم اگه مهمون نداشته باشم آره ( میدونین که از سیزده تا الان مهمون دارم )

گفت میترا گفته همه بلوز قرمز بپوشن با شلوار خاکستری

و ما میخوایم بریم یه لباس خز بگیریم مصطفی هم میپوشه؟ گفتم آره

تا ۵ شنبه عصر معلوم نبود بریم اما دیدم اکثر مهمونا رفتن

منم از مامان اینا عذرخواهی کردم و سریع با مصطفی راهی شدیم

خیلی از بچه ها بودن که مصطفی ندیده بودشون و من بعد ۴ سال میدیدمشون

مثل حمید پیمان خود میترا و ... مریم جونم و احسان و رضا و پیروز و فراز و فرینازم بودن

خونه رضا پسرا لباساشونو عوض کردن و رفتیم خونه میترا

فکر کنید ٨ تا پسر همه شلوار کردیه خاکستری با پاچه تنگ

یه زیرپوش نخی قرمز با دمپایی قهوه ای جلو بسته وارد شدن

انگار اینا از زندان آزاد شده بودن واااای نمیدونین مهمونا چطور نگاه میکردن

بعدم حسابی جوادی رقصیدیم و خودمونو تخلیه انرژی کردیم

مصطفی که خیلی بچه هارو دوست داشت بچه ها هم همینطور

و کلی ازش تعریف کردن و منم خر کیف شدم که شوهرم انقدر دوست داشتنیه

ساعت ١ هم برگشتیم خونه

خیلی خوش گذشت جای همه خالی

نوشته شده در شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

اگر مرا دوست میداری

بگذاربه هیچ   دلیلی  جز عشق  نباشد

مگو او را بخاطر لبخندش.....نگاهش.....لحن آرام کلامش

و یا سازگاری اندیشه اش با من دوست میدارم

مرا تنها بخاطر عشق دوست بدار

                                                         الیزابت باریت

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

This poem was nominated poem of 2005.
Written by an African kid, amazing thought:

"When I born, I Black, when I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black,
When I sick, I Black, and when I die, I still black...
And you White fellow,
When you born, you pink, when you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue,
When you scared, you yellow, when you sick, you Green,
And when you die, you Gray..

.
؟ And you call me colored???.. ......."

 

 

این شعر که کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده.
توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره :

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم،
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم،
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم...
و تو، آدم سفید،

وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی،
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای،
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی،
و وقتی می میری، خاکستری ای

و تو به من می گی رنگین پوست؟؟؟؟؟

 

این شعر زیبا را دختری به لطافت برگ گل نیلوفر باسم نیلوفر برایم فرستاده

حیفم امد باز تنها بخوانم اش       نینا

و من این مطلب رو از وبلاگ مامان بزرگ خوبم نینا برداشتم

http://www.nina62.blogfa.com          وبلاگ پاکت نامه

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

گاه چنین می شود که فرسنگ ها فاصله افتد

اما عشق را پیوسته تعهد باشد

که دریای ایمان است و کوه بردباری

و آنگاه که عشق جامه ایثار به تن کند

کم بهاترین حاصل آن رضایت و سرشاری است

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

من زنم…

بی هیچ آلایشی… بی هیچ آرایشی!

او خواست که من زن باشم…

که بدوش بکشم بار تو را که مردی

و برویت نیاورم که از تو قویترم…

من زنم…

من ناقص العقلم…

با همین عقل ناقصم

از چه ورطه هایی که نجاتت نداده ام

و تو عقلت کاملتر از من بود!!!

من زنم...

یاد گرفته ام عاشقت بمانم

و همیشه متهم به هرزگی شوم...

حال آنکه تو بی آنکه عاشقم باشی

تظاهر کردی با من خواهی ماند!

من زنم...

کوه را حرکت میدهم

بدون اینکه کلمه ای از خستگی و دلسردی به زبان آرم

و تو همواره ناراضی و پرصدا سنگریزه ها را جابجا میکنی

چرا که تو نیرومند تری!!!

من زنم...

وقت تولد نوزاد ...

تلخی بیداری شبها بر بالین فرزندمان...

سکوت و صبر در زمان خشم تو مال من،

لذتهای شبانه...

خوابهای شیرین و افتخار مردانگی مال تو!

عادلانه است نه؟؟؟

من زنم...

آری من زنم...

او خواست که من زن باشم ...

همچنان به تو اعتماد خواهم کرد...

عشق خواهم ورزید...

به مردانگی ات خواهم بالید ...

با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد...

پشتیبانت خواهم بود...

و تو مرد بمان!

این راز را که من مرد ترم به هیچ کس نخواهم گفت!!!

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

١٧ هفدهم فروردینماه جشن تقدس فروهر و روز فروردینگان بر همه ایرانیان مبارک

دایی جونم رو دیدم نمیدونید چه شور و حالی بود

مامانم که ۴ ساعته خودشو از تهرون رسوند

نمیدونین وقتی خواهر و برادر تو بغل هم جا گرفتن چه اشکی میریختن

مامانم دستاشو میبوسد داییم صورتشو بوسه بارون میکرد

میدونین دایی الان ۶٨ سالشه و پارسال سه تا سکته با هم کرد

هیچکس انتظار نداشت انقدر سرحال ببینتش

خلاصه هر شخص جدیدی که وارد میشد همه اشک میریختن

و دایی چقدر دوست داشتنی و گرم و مهربون چقدر با اصالت و با شخصیت

بر خلاف خیلی ها که بعد از یه سال به جای سلام میگن های

من یک کلمه انگلیسی از زبونش نشنیدم و حتی لهجه ای هم نداشت

با اینکه اونجا کارمند بانک بوده و کاملا با آمریکایی ها سر و کله میزده

تنها کسی که از بچه خواهرا کاملا شناخت من بودم اونم از صدام

چون من تنها کسی بودم که هر ماه باهاش تماس میگرفتم

حتی اعتراف رد که وقتی من عکس همه فامیل رو واسه اش ایمیل کردم هوایی شده

و علی رقم مخالفت دکترش بلافاصله اومده به سمت ایرون

وقتی اومد خونه مونو دید همه زندگی ها مرتب همه دور هم جمع

و کباب و جوجه و میوه همه چی به راهه دیدم داره به پلاستیک پر از میوه نگاه میکنه

و اشک تو چشاش حلقه زده تیز دوزاریم افتاد

گفتم دایی جون اینجا بر خلاف چیزایی که میگن مثل بقیه جاهی دنیاست

سختی هست اختلاف طبقاتی هست آزادی نیست

اما همه از گشنگی نمیمیرن مردم فرهنگشون بالاست تکنولوژی اینجا هم رسیده

زد زیر گریه و گفت دایی تا یه کباب درست میکردم میگفتم یعنی خواهرای من

گوشت و مرغ دارن بخورن پول دارن تو چه خونه ای دارن زندگی میکنن کار دارن

گفتم دایی اینجا بیکاری هست اما برای کسی که نخواد محتاج یه لقمه نون بشه

کار ریخته مهم اینه که کسی گیوه هاشو بکشه بالا و یا حق بگه و بلند شه

اما خوب شاید حقوق مکفی نباشه

خلاصه این دو سه روز همه اش با هم بودیم و تا صبح بیدار به حرف زدن

شعر کنیه فامیلیمونم که شامل تشریح کل خانوتده مادری میشد واسه اش خوندم

خیلی ذوق کرد و با تعریفایی که ازم همه جا کرد فهمیدم که کلی خودشیرینی کردم

بعدشم همه اش خونه ما بود چون ما یقه شو نمیکشیدیم که بیا اینجا

خدا زیاد کنه الهی , خونه مون پر مهمون بود و خلاصه این چند روز حالی به حولی

اما خوب بش گفتم دایی جون 22 سالی که نیومدی دلمون تنگ بود

اما حالا که اومدی وقتی میری بد هواییمون میکنی تا حرف رفتنش میاد

دلم خیلی میگیره سعی میکنم بش فکر نکنم و از بودنش لذت ببرم

الهی بمیرم کاش خانم بزرگم زنده بود و پسر دسته گلش رو میدید

خدایا به بزرگیت قسمت میدم مامان باباها مادربزرگ پدربزرگا دایی و خاله ...

و خلاصه پیرای خونه رو که روشنی چشمامونن واسه مون نگه دار

الهی آمین

 

 

نوشته شده در شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

مختصر میگم

امسال احساسم و آرامشم از پارسال بیشتره

قبل از سال تحویل توی راه تهران کلی گریه کردم و کلی گلایه

نتونستیم من و مصطفی همدیگه رو قانع کنیم

یه آن گفتم مصطفی هر چی گذشت تموم شد

بیا بایگانیش کنیم هر کاری کردیم و هر کاری نکردیم تمام

بیا با سال نو از نو شروع کنیم از صفر بدون گله و سرزنش و مرور خاطرات بد گذشته

و همین  کار رو کردیم حالا من و مصطفی احساس خیلی بهتری داریم

خدایا شکرت

یه خبر داغ همین الان مامان زنگ زد که دارم میام اصفهان گفتم قدمت به چشم

گفت دایی فریدون اومده  الانم اصفهانه عصر هم خونه خاله اس

انقدر ذوق زده شدم که فقط اشک ریختم حتی یادم رفت بگم چشمت روشن

بعد از ٢۴ سال دایی گلم که الان ۶٨ سالشه از آمریکا اومده

و من ساعت ٣ از شرکت میرم خونه که برم ببینمش

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدا دارم از هیجان سکته میکنم

از دوستای گلم که امروز نرسیدم بشون سر بزنم عذر خواهی میکنم

و فکر کنم تا شنبه یکشنبه نباشم

آخر هفته خوبی داشته باشید

هورا

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

گفتم عید میاد رختای نو میخریم

روز تفریح و گردش شبا توی رختخواب میپریم

یا اینور و اونور پی شادی یا تو خونه

بیکار میشینیم و کلی حال میبریم

شد سیزده بدرو ته کشید روزای تعطیل

هیچ فیضی نبردیم واسه شنبه توی سر میزنیم

نه رختی نه تفریحی نه خوابی توی خونه

واسه تومار هزینه کیسه عیدی ها رو میدریم

حالا که حال نداد و حالی نبردیم ما از این عید

واسه یاد آوری عید ضد حال میزنیم

شعر از خودم

روز سیزده تا ١ خوابیدیم و با صدای پسر خاله ام و زن و بچه اش بیدار شدیم

یکی یکی پاشدیم دوش گرفتیم بابا ناهار گرفته بود بردیم تو حیاط خوردیم

و دیگه موندیم تو حیاط آقایون یه کم فوتبال بازی کردن خانما هم میرقصیدن

من رفتم ماشینو یه کم ببرم جلو که صدای ضبط برسه

علی شروع کرد مسخره کردن رانندگی خانمها منم جواب دادم

چون خودش رانندگیش افتضاحه اونم لج کرد بم نوشابه پاشید

منم چایی رو خالی کردم رو سر کچلش و نمیدونستم داغه

بعدم شلنگ رو گرفتم بش علی هم زورش زیاد شلنگو گرفت و تو صورتم میپاشید

همه همراه شلنگ فرار میکردند بعد من موفق شدم شلنگو بگیرم

یه کم که خیسش کردم حمید که تازه وارد شده بود در خونه رو واسه اش باز کرد

مصی هم برای اینکه قائله رو ختم کنه شیر و بست گفتم بیا انقدر کری خوندی

آخرش یه زن در مقابل ٣ تا مرد متوقف شد خلاصه خیلی خندیدیم

وایسادیم سبزه هم گره زدیم و من ٣ تا  گره زدم به ٣ نیت الهی گره اش باز شه

یه میز از هایپر استار خریدم سفریه ۴ تا صندلی داره وسطشم یه چتر میخوره

میز رو باز کردیم زیر داربست درخت مو و همه دور میز و لب باغچه نشستیم

نوشیدنی و ماست خیار و ماست موسیر و ... هم به راه موزیکم که به راه

مریم و متین هم اومدن و از ۵ عصر تا ٩ شب نمه نمه نوشیدنی خوردیم و رقصیدیم

خلاصه همه خوب خوب بودیم دیگه هوا سرد شد و ویس کی هم تمام شد

رفتم تو دیدم مشکوکم یه راست رفتم حمام وایسادم زیر دوش

حالم خوب شد اما نمیتونستم راه برم ولی خیلی حال با حالی بود

به مامان اینا گفتم دیگه غذا و رختخواب با خودتون و روی مبل از هوش رفتم

اینم از سیزده به در

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

٢ ٣ روز اصفهان بودیم

که همه اش دنبال چک و گردگیری مجدد خونه و کارای دیگه

یکشنبه شب با مریم و متین بازم ٢ ماشینه حرکت کردیم به سمت شیراز

صبح رسیدیم خونه لادن و سعید و شب دعوت داشتیم تولد پسر خاله مصطفی

اما چون مامانش اینام بودن من میخواستم با بچه ها برم بیرون

مامانش گفت مریضه و ما هم از خدا خواسته رفتیم تولد و حسابی رقصیدیم

بچه ها حسابی با لادن جور شدن و همه مون تو کف امیر علی بودیم

پسر دوم لادن که ١۶ ماهشه الهی قربونش برم خیلی خواستنیه

فرداش مصی رفت خونه مامانش و ما هم رفتیم باغ ارم و رستوران صوفی

لادن همه اش میگفت گم میکنینا وقتی برگشتیم گفتیم کجاها رفتیم

شاخ درآورده بود گفتم مثل اینکه مارو دست کم گرفتینا

فردا شبش هم رفتیم حافظیه جای همه تون خالی ٣ ساعت اونجا بودیم

خیلی عجیبه با اون همه شلوغی چه آرامشی داره

بوی بهار نارنجم که همه مونو مست کرده بود

۵شنبه هم ١ ظهر اومدیم به سمت تخت جمشید و بعدهم پاسارگاد

جالبه هر سال ستوناش کمتر از سال قبل میشه

همیشه از کوروش کبیر یه تقاضایی دارم

و امسال ازش سربلندیه ایران و ملت ایران رو خواستم که پیش خدا سفارش کنه

یواش یواش اومدیم و خلاصه ساعت ١٢ رسیدیم خونه خودمون

پریسا و علی و مهرزاد ١١هم مامان و بابا ١٢هم و حمید و فرزانه تازه رسیده بودند

خلاصه همه دور هم جمع بودیم و سوغاتی های مامان اینارو گرفتیم

بعد هم با حمید و فرزانه و پریسا و علی تا ٧ صبح سیزده بیدار بودیم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

روز دوم عید رفتیم بوستان که مصطفی ساعتشو بده گارانتی

بر خلاف عادت با مصطفی شروع کردیم به دیدن ویترین طلافروشیا

یهو بهش گفتم یعنی میشه خدا این بنده کوچیکشو خوشحال کنه

و بتونم عین انگشتر نامزدیم رو ه وحید دزدید پیدا کنم

( تنها طلایی که من دوست داشتم و دوست اسبق مصی دزدید

و من بخاطرش گریه کردم و نتونستم چیزی بگم و یه کار تک بود )

طلافروشیه سوم بودیم که یهو دیدمش با شک رفتم داخل و ...

خودش بود فقط قیمتش تغییر کرده بود از ١٧۶ تومن به ٣٢٠ تومن

هیچ وقت فکر نمیکردم بتونم بخرمش اما به لطف خدا و بعد بابا

که یه تومن عیدی داده بود خریدمش و دیگه از دستم درش نیوردم

مریم دوستم از اصفهان اومد خونه مامان اینا متین هم اومد پیشمون

دیدن بچه افشین که حالا ٣ سالشه رفتیم خونه یکی از اقوام بابا هم رفتیم

خریدامونم کردیم عید دیدنی خونه پریسا حمیدم رفتیم

۵شنبه شب ٣ تا ماشین حرکت کردیم به سمت اصفهان

مامان و بابا با هم سارا و مریم و متین با ماشین متین و منو مصطفی

کلی حال داد ٢ صبح مامان و بابا و سارا رفتن به سمت ترکیه

بچه ها هم پیش ما موندن

ادامه دارد ....

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

جمعه تا 1 شب بیرون دنبال کارا بودیم شنبه صبح هم 10 پاشدیم
بخاطر اینکه دیروز وان نصب کردم همه خونه با سیمان و گرد و خاک یکی شد
برای بار سوم خونه تکونی کردم نمی فهمیدم چیکار میکنم فقط میدویدم
سریع ساکم رو بستم که بعدا فهمیدم هر چی کف اتاق بوده
از چسب کارتن تا سیم کامپیوتر با خودم آوردم
3.30 حرکت کردیم از اصفهان به سمت تهران باد شدیدی هم میومد
گفتم پارسال که سال تحویل تو جاده نبودیم کل سال تو راه بودیم
امسال فقط همینم مونده سال تحویل تو راه باشم
8.35 تو خونه بودیم سریع دوش گرفتیم و 8.58 سر سفره هفت سین بودیم
بابا مامان علی پریسا مصطفی من و سارا حمید و فرزانه تو شمال
و مهرزاد پسر پریسا هم پشت خط با ما بودن
سال تحویل رو با یه هورای بلند و چشم گریون از جای خالی مهرزاد استقبال کردیم
به تنها کسی که زنگ زدم مریم دوست سیزده ساله ام بود
چون 13ساله که سال تحویل اولین نفری هستیم که تلفنی عید رو به  هم تبریک میگیم
عیدیمونو از لای کتاب حافظ بابا یکی یکی گرفتیم و بابا فالمونو خوند
یهو زنگ زدن حمید بود فریاد خوشحالی همه رفت بالا
نگو فرزانه سردش بوده برگشتن[نیشخند]سال تحویلم تو جاده بودن
سبزی پلو با ماهی رو با دست خوردیم و دور هم فیلم عروسیه حمیدو دیدیم
یه کار جالب کردم به هر کس یه 200 تومنی نو دادم و همه روی اون چیز نوشتیم
یه اسکناس با دست خط و تبریک همه
راستی شراب هم یادمون رفت
الانم همه خوابیدن و من بیدار هنوز شک هستم
از زندگی سختی که تو سال 88 داشتم خوب شد رفت
دیگه بریده بودم همه اش بیماری و تنهایی و دوری و گرفتاری
خدایا به داده و نداده ات به بد و خوبت شکر
عید همه تون مبارک بیاین با هم دعا کنیم
خدایا به حق یزرگیت سال نو ما رو به حال خودمون رها نکن
سایه هیچ پدر مادری رو از سر خونواده اش کم نکن
و هیچ بچه ای رو از مادرش و هیچ بنده ای رو از عزیزش جدا نکن
همه بیمارارو شفا بده
همه اسیرا رو رهایی ببخش
گرفتاری و بیماری و فقر و غم رو از دوست و دشمنم و ایران و ایرانی  دور کن
رحمت و برکت و شادی و سلامتی و کامیابی رو
به همه بنده هات ارزونی کن
الهی آمین
http://saliazar.persianblog.ir

نوشته شده در یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٥:٥٢ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody