برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

12 شب زنگ زدم به مامانش دیدم صدای خنده مصطفی میاد بله آقای داماد رفته بود پیش فامیلش

( فامیلایی که حتی یک قدم برنداشتن)

کت و شلوارشونم داده بودن دوستشون اتو کرده بود(البته بهتر چون از اینکار متنفرم)

12.45 تشریف اوردن منزل یه کم با ش صحبت کردم که همه چی حل بشه

اما خوب مصطفی اون شب از اینکه خانواده اش تنهاش گذاشتن

و اینکه دیر اومدن خیلی ناراحت شده بود و تلافی اش رو تو دل من در اورد که کم نیاره

مثل خیلی از مردای دیگه

 در عوض من زنگ زدم به مامانش و گفتم مامان جان اشکالی نداره  پیش میاد انرژیتون جمع کنید واسه فردا

در حالیکه نمیدونستم توخونه خاله مصی فامیل واسه من دادگاه صحرایی تشکیل دادند

و از اینور نسیبه سارا و مامانم منو تشویق و نصیحت می کردن

که این قضیه رو فراموش کن مبادا دیگه به روشون بیاری ها فردا رو دریاب

اون شب ساعت 2 خوابیدیم پریسا و سارا و نسیبه گفتن صبح بیدارت میکنیم تا یه صبحونه مشتی بخوری

مصطفی هم ماشین بابارو گرفت که منو برسونه آرایشگاه و بره واسه گل زدن و ...

خوب داستان بعدی مراسم توپ توپ عقدمه

منتظر باشید

نوشته شده در شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

1 آبان ظهر من رفتم آرایشگاه و ساعت 4 اومدم خونه نسیبه و منتظر نشستم

ساعت 5 مصطفی زنگ زد که الان من و وحید (دوستش) خونچه رو بردیم تو خونه چیدیم

الانم دارم میرم خونه خاله ام دوش بگیرمتعجب منم عصبانی میخواستم سرمو بزنم تو دیوارعصبانی

 منم ناچار با خاله ام رفتم اونجا

 فکر کن همه فامیلم نشستن خونچه هم چیده شده بدون اینکه کسی از فامیل داماد باشه

سعی کردم خونسرد باشم ولی میخواستم گریه کنم

ساعت 7 یک سری از فامیلای مصی همراه خودش اومدن

 7.30 هم یه سری دیگه اومدن یه سری هم نیومدن گفتم بی خیال بذار شبم خراب نشه

خلاصه بابا شروع کرد به خوندن قباله  به موضوع حق طلاق که رسید

در صورتی پچ پچ ها شروع شد که ما قبلا با مصی به توافق رسیده بودیم

 بزرگترا قباله رو امضا کردند و عکس و بزن وبرقص و...

 دیگه همه یکی یکی رفتن و پریسا خواهرم و چند تا دیگه وسایلو جمع کردن

مامانم هم به مامان مصی گفت ما انتظار داشتیم شما زودتر بیاین اونم خندید و بهونه آورد

منم گفتم مامان این همه من تاکید کردم این مراسم واسه من خیلی مهمه

الان ساعت 10.30 من دارم میرم خونه فردا هم باید 5 بیدار شم

یهو پسر خاله اش لپاشو پر کرد و داد زد ما اینجوریم باید عادت کنید

منم گفتم نه شما باید عادت کنید و مثل ما بشید

خلاصه به خوبی و خوشی بحث رو با مامانش تموم کردم وخواهش کردم فردا زود بیان

حالا این تموم شد مصطفی گیر داد که من کت و شلوارم چروک شده

می خوام با وحید برم ببرم اتوشویی و بعد هم اون آرایشگاهی که واسه ام رزرو کردی نمیرم

میخوام برم پیش یکی از فامیلای وحید  یه جای دیگه ( یه جای خیلی دور )

هر چی باش حرف زدم که بابا اونجا خیلی دوره و تو کارش رو نمیشناسی

بیا بریم خونه صبح باید زود بیدار شیم لباستم من اتو می کنم اخه الان کجا بازه

با حالت عصبانی گفت نه الا بلا باید برم تا 11 میام

منم عصبانی با خواهرم سارا سوار ماشین نسیبه شدیم و رفتیم خونه نسیبهقهر

نوشته شده در شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

قدیما تو مراسم خونچه برون خانواده داماد شب قبل از عقد

لوازم خریداری شده عروس رو تزئین میکردند توی طبق هایی که پارچه ترمه

روشون پهن شده میذاشتند 

طبق رو روسر میگرفتن و با رقص و ساز و دهل خونچه رو  خونه عروس میبردند

البته خوب الان خیلی فرق کرده  تزئینات مدرن ساز و دهلی در کار نیست ولباس سنتی هم خبری نیست

اما به هر حال من خیلی دوسش دارم اصلا سنت های ایرانی رو دوست دارم

قبل از عقد که من واسه کارام اومدم اصفهان و مصی هم از شیراز اومد

ما خونه نسیبه دختر خاله ام بودیم و مهران و مصی هم خیلی زود با هم جور شدن

مامان اینا هم که اومدن رفتن خونه خاله ام

یه خونه هم اجاره کردیم واسه مهمونای تهرونیمون

و از اونجایی که مراسم بله برون یا قباله برون من خصوصی انجام شده بود

قرار شد مراسم امضای قباله با خونچه برون همزمان تو همین خونه انجام بشه

خلاصه ما مصی و خانواده اش رو تو جیه کردیم که چون فردا ما صبح زود باید

بیدار شیم همه خانواده فردا خونچه به دست ساعت 5 اینجا باشن

و از اونجایی که شیرازی ها ماشالا خیلی خونسردن

شدیدا تذکر دادم که این مراسم واسه من خیلی مهمه و مهمتر از همه اینه که زود

شروع و تموم بشه که فردا واسه عقد من و مصی شکل جنازه نباشیم

نوشته شده در شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

سلام به همه

دیدین چه زود اومدم

خوب در برابر ٢ سال ٢ ماه خیلی زوده دیگه

خوب بذارین بگم براتون

بعد از نامزدی منو مصی دوتا عاشق دلباخته بودیم که از هم جدا بودیم

وای که چقدر پول تلفن دادیم

به بهانه های مختلف با حمید رفتیم شیراز

یه سفر با فامیلای مصی و حمید رفتیم شمال که خیلی حال داد

دعوا هم که تعطیل . قرار بود بعد از یکسال عقد کنیم که تبدیل شد به ۵ ماه

مصطفی مرتب میومد پیشم تا آخر شهریور که اومد واسه خرید

طلا رو که قبلا خریده بودیم لباس عروس و لوازم آرایش و کفش منو خریدیم 

بقیه باب میلمون نبود و مصی رفت شیراز

و بد بختی من شروع شد

جونم براتون بگه که آیینه شمعدون-تورو فنر لباس-لباس شب-سفارش کارت و ...

به تنهایی توی تهران شلوغ انجام دادم

یک هفته قبل از عقد اومدم اصفهان

کارتها رو اژانس گرفتم بردم پخش کردم سفارش گل سفره عقد تشریفات و ...

راستی محضر هم رفتم پیدا کردم البته اینجا رو با نسیبه دختر خاله ام رفتمچشمک

انجام دادم و منتظر آقای داماد شدم اومدن بابا مامان هم اومدن

2 شب قبل از عقد هم تا 10 شب تو خاقانی دنبال نخ نامرئی میگشتم

که لباس عروسم رو درست کنم

کت وشلوار مصی هم خریدیم و رفتیم قراردادها رو ok کردیم

و آقا مصطفی رو نشوندم سر سفره عقد

این بازه زمانی بهترین و شیرین ترین دورانی بود که با هم داشتیم

بهتون توصیه میکنم تا میتونید دوران نامزدی رو طولش بدین

اصلا اگه شد همه اش نامزد باشین

منتظر شنیدن داستان جذاب مراسم شب خونچه و عقد باشیدبامن حرف نزن

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody