برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

جاگیر شدن و زدن پرده و میل پرده و در کمد و دسته های در و برچسب کابینتا
تا 8 آذر طول کشید و 9 آذر هم دختر خاله ها و پریسا اینا مهمونم بودن
و با روشن کردن آتیش استقرارم و جشن آذرگان روز تقدس آتش رو باهم جشن گرفتیم
شب یلدا هم مامان اینا همه گی پیشم بودن
یه روز رفتم به شرکتی که سال 84و 85 کار میکردم سر بزنم
تا فهمیدن اصفهانم گفتن باید بیای سر کار هرچی شرط گذاشتم که نشه اونا قبول کردن
از 7 دی رفتم سر کار تا 6 عصر کار بعدم شام درست کردن و حسابداری بابا
بریده بودم دیگه تو این مدت دایم هم مریض بودم و مرتب مرخصی
دیگه خودم خجالت میکشیدم گفتم نمیام سرکار اما مخالفت کردن
گفتن آقا 5 شنبه ها هم نیا اما بیا منم قبول کردم خدایی خیلی باحالن
خلاصه تو این مدت کلا شاید 10 روز من اینور اونور رفتم
بقیه اش همه اش خونه بودم و مصی هم تا 10 11 شب سرکار
هم هنوز کامل خوب نشدم هم یه کمکی افسردگی گرفتم
چهارشنبه سوری هم تا 11 کار خونه کردم تا 1 تنها نمایشگاهم چیدم
دیدم حالم داره به هم میخوره فهمیدم از صبح فقط یه کیک خوردم
خلاصه 1.30 شام خوردیم و بعد یه آتیش درست کردیم با مهرزاد و مصی
از آتیش پریدیم و من اومدم دوش گرفتم و مصی هم باغچه رو بیل میزد و 6خوابیدیم
همین الانم که اینجام هنوز کار تمام نشده فکرکنم شنبه صبح میریم تهران
اما خوب سفره هفت سین و سفره هفت شین رو چیدم
خوب دیگه به روز شدم آخییییییییییییییش
ارسال شده در پنجشنبه، ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ - ساعت ٩:٢۶ ‎ب.ظ - نظرات: 11
نوشته شده در جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

 نوروز، اگرچه روز نو سال است، روز کهنه قرن­هاست.

      پیری فرتوت است که سالی یکبار جامه­ی جوانی می­پوشاند، تا بشکرانه­ی آنکه روزگاری چنین دراز بسر برده و با این همه دمسردی ِزمانه تاب آورده است، چند روزی شادی کند.

      پیر نوروز یادها در سر دارد. از آن کرانه زمان می­آید،از آن­جا که نشانش پیدا نیست. دراین راه دراز رنج­ها دیده و تلخی­ها چشیده است،اما هنوز شاد و امیدوار جامه­های رنگارنگ پوشیده است،اما از آن همه یک رنگ بیشتر آشکار نیست و آن رنگِ ایران است.

      از روزی که پدران ِما به این سرزمین آمدند و نام خانواده ونژاد خودرا به آن دادند گویی سرنوشتی تلخ و دشوار برای ایشان مقرر شده بود. تقدیر چنان بود که این قوم نگهبان ِفروغ ِایزدی یعنی دانش و فرهنگ باشند . زرتشت برخاست و ماموریتِ قوم ایرانی را روشن کرد.

       فرمود که باید به یاری یزدان با اهریمن بجنگد تا آنگاه که آن دشمن بد کنش از پا درآید. ایرانی بار گران ِاین امانت را بدوش کشید. پیکاری بزرگ بود. فرِ کیان ، فرِ مزدا آفرید،آن فر نیرومندِ ناگرفتنی را به او سپرده بودند. فری که اهریمن می­کوشید تا بر آن دست یابد.

       گاهی فرستاده­ی اهریمن دلیری می­کرد و پیش می­تاخت تا فر را برباید. اما خود را با پهلوان روبرو می­یافت و غریو دلیرانه­ی او به گوشش می­رسید. اهریمن گامی واپس می­نهاد. پهلوان دلیر و سهمگین بود. گاهی پیش می­خرامید و می­اندیشید که دیگر فر از آن ِاوست. آنگاه اهریمن شبیخون می­آورد و نعره­ی او در دشت می­پیچید. پهلوان درنگ می­کرد و اهریمن سهمگین بود.

       در این پیکار روزگارها گذشت و داستان ِاین زد و خورد افسانه شد و بر زبان ها روان گشت. اما هنوز نبرد دوام داشت. پهلوان سالخورده شد، فرتوت شد، نیروی تنش سستی گرفت، اما دل و جانش جوان ماند. هنوز اهریمن از نهیب ِاو بیمناک است، هنوز پهلوان دلیر و سهمگین است. این همان پهلوان است، که هر سال جامه­ی رنگ رنگِ نوروز می­پوشد و به یادِ روزگار جوانی، شادی می­کند.

        اگر بر ما ایرانیان ِاین روزگار عیبی باید گرفت این است که تاریخ ِخود را درست نمی­شناسیم. درباره آن­چه بر ماگذشته است، هرچه را که دیگران گفته­اند و می­گویند، طوطی وار تکرار می­کنیم .

        کمتر ملتی را در جهان می­توان یافت، که عمری چنین دراز را بسر آورده و با حوادثی چنین بزرگ روبرو شده و تغییراتی چنین عظیم در زندگی­اش روی داده باشد و پیوسته، در همه حال، خود را به یاد داشته باشد، و دمی از گذشته و حال و آینده­ی خویش غافل نشود.

        این جشن ِنوروز، که دو سه هزار سال است با همه­ی آداب و رسوم در این سرزمین باقی و برقرار است، مگر نشانی از ثبات و پایداری ِایرانیان در نگهداشتن ِآیین ِملی خود نیست ؟

       نوروز یکی از نشانه­های ملیتِ ماست. نوروز یکی از روزهای تجلی ِروح ِایرانی است.نوروز برهان ِاین دعوی است که ایران با همه­ی سالخوردگی هنوز جوان و نیرومند است.

       در این روز باید دعا کنیم. همان دعا که سه هزار سال پیش از این زرتشت کرد :


«
منش ِ بد شکست بیابد.
        منش ِ نیکو پیروز شود.
               دروغ شکست بیابد.
                    راستی بر آن پیروز شود.
         اهریمن ِ بد کنش ناتوان شود و رو به گریز نهد.
  و نوروز بر همه ایرانیان فرخنده و خرم باشد.»

 

بهار

نـیم بهار

ربـع بـهار

بهار را قسمت کردند

بازارشان سکه شد!

 سبز ترین و همیشگی ترین بهار ها را برایت آرزو مندم

دوستم این جشن کهن آریایی بر تو مبارک

نوشته شده در جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

جاگیر شدن و زدن پرده و میل پرده و در کمد و دسته های در و برچسب کابینتا

تا 8 آذر طول کشید و 9 آذر هم  دختر خاله ها و پریسا اینا مهمونم بودن

و با روشن کردن آتیش استقرارم و جشن آذرگان روز تقدس آتش رو باهم جشن گرفتیم

شب یلدا هم مامان اینا همه گی پیشم بودن

یه روز رفتم به شرکتی که سال 84و 85 کار میکردم سر بزنم

تا فهمیدن اصفهانم گفتن باید بیای سر کار هرچی شرط گذاشتم که نشه اونا قبول کردن

از 7 دی رفتم سر کار تا 6 عصر کار بعدم شام درست کردن و حسابداری بابا

بریده بودم دیگه تو این مدت دایم هم مریض بودم و مرتب مرخصی

دیگه خودم خجالت میکشیدم گفتم نمیام سرکار اما مخالفت کردن

گفتن آقا 5 شنبه ها هم نیا اما بیا منم قبول کردم خدایی خیلی باحالن

خلاصه تو این مدت کلا شاید 10 روز من اینور اونور رفتم

بقیه اش همه اش خونه بودم و مصی هم تا 10 11 شب سرکار

هم هنوز کامل خوب نشدم هم یه کمکی افسردگی گرفتم

چهارشنبه سوری هم تا 11 کار خونه کردم تا 1 تنها نمایشگاهم چیدم

دیدم حالم داره به هم میخوره فهمیدم از صبح فقط یه کیک خوردم

خلاصه 1.30 شام خوردیم و بعد یه آتیش درست کردیم با مهرزاد و مصی

از آتیش پریدیم و من اومدم دوش گرفتم و مصی هم باغچه رو بیل میزد و 6خوابیدیم

همین الانم که اینجام هنوز کار تمام نشده فکرکنم شنبه صبح میریم تهران

اما خوب سفره هفت سین و سفره هفت شین رو چیدم

نوشته شده در جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

امروز تولد سارا خواهر لوس و دردونه امه

حیف که پیشش نیستم امیدوارم بعد از 24 سال بزرگ شده باشه

سارا جونم تولدت مبارکقلب

.......

6 آبان رفتیم تهران و شروع کردیم بستن وسایل که جمع کنیم بیاریم اصفهان

مامان یه کم کمکم کرد و جمع کردیم خدا رو شکر وسایلم کمه

ساعت 2 صبح با همه خداحافطی کردیم و با چشم گریون راهی شدیم

صبح که خاور رسید در حالی وسایلم رو آوردم که هنوز انبار تخلیه نشده بود

همزمان بار بابا هم از اندونزی رسید و من موندم و یه خونه کثیف

یکی یکی وسایل رو از یه اتاق جمع میکردم در و دیوارو همه رو میشستم

و میرفتم سر اتاق بعدی حتی یه رول موکت رو خودم بریدم و پهن کردم

روز پنجم تازه بابا اینا انبار رو تخلیه کردن 2 هفته باز کردن اساس طول کشید

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

وقتی برگشتیم اصفهان بابا تصمیم گرفت بخشی از کارو با کسی شریک بشه

یه خونه گرفتیم همون نزدیک با یه حیاط باصفا که البته خشک شده بود

ما وسایلمونو که تقریبا یه وانت میشد بردیم اونجا یکی از اتاقاشو گرفتیم

یه اتاقشم دفتر کار شد و بقیه اش هم شد نمایشگاه

تا رسیدیم من عقده ایه حیاط ندیده کلی به باغچه رسیدم حوضشم راه انداختم

با گلا حرف میزدم و قربون صدقه میرفتم

باورتون نمیشه بعد دو سه روزباغچه خشکیده پرگل شد و شد همدم تنهاییهای من

دو تا قورباغه هم انداختم تو حیاط با یه مارمولکم دوست شده بودم

مامانم دعوام میکرد میگفت بکشش گفتم بابا خوب اگه تو حیاطم نباشه

خوب یه خونه واسه حشره ها دربست کنیم بابا حقشه زندگی کنه

جسیکا هم که عشق میکرد همه اش هم با این غورباقه هه دعواش میشد

واسه کبوترای همسایه کناری هم شاخ و شونه میکشید

همه جارم شستم و تمیز کردم هر روز میرفتم تو حوض آبتنی یه حوض ٢ در یک

سارا و مهرزادم چند روز اومدن پیشم برونز کردیم و حالی به حولی

ساختمان 2 متر از حیاط بالاتر بود و تراسش خیلی خوش منظره بود

هر از گاهی شامو تو حیاط میخوردیم

باغچه رو آب میدادم وقتی شیر رو میبستم ریختن آب شاخه های درخت تو حوض

صدای شرشر بارون میداد و خلاصه کلی حال میکردیم

نتیجه اخلاقی : وای که چه حالیه همه چی عالیه خوش میگذره با اینکه جیب من خالیه

 

یه شب ساعت 3 سارا زنگ زد وگفت انبار بابارو آتیش زدن و یه تاکسی سبز دیده شده

من فکر کردم انبار اصفهانو میگه و ماشین مصطفی شوک شدم

خوب که گوش کردم فهمیدم یکی از دوستای بابا به نام مستعار پرویز خوانساری

اومده بنزین ریخته و همه انبار رو با 30 میلیون جنس آتیش زده

خلاصه آتش نشانی و 110 و صدا و سیما اونجا بودن و همه همسایه ها دم در

این آقا که با تاکسیش شناسایی شد توسط کارگرای اون اطراف 20 روز پیش ما کار کرد

یه کمکی بشه واسه این مدت بابا 800 تومن بش داد جا و غذاشم با ما بود بابا میخواست

پول قسط ماشینشو که خواست بابا گفت مگه طلبکاری بازم ایشونم قهر کرد و رفت

تا بلاخره زهرشو ریخت و حکم جلبشو داریم دادگاه گفته برین پیداش کنین

نتیجه اخلاقی : دلت واسه کسی نسوزه خواستی به کسی کمک کنی اول به بچه ات کمک کن  

 

آخر شهریور رفتیم تهران و با مامان اینا و پریسا و حمید و نامزدش دست جمعی

رفتیم شمال ویلای لب دریا وااااااااای آخر عشق و حال بود

مهر ماه هم که همه اش دنبال خرید برای عروسی حمید

ضمن اینکه من مسئول درست کردن خونچه حمید شدم

البته بماند که این مدت از دست این آقای سهراب شریک دیوونه شدیم

آقای شریک هم که قرار بود فقط شریک مالی باشه و ما مسئول فروش

یهو مثلا ساعت ١٠ شب با ١٠ نفر میومد و میخواست جنس بفروشه

آدرس و تلفن همه مشتری های بابارو برمیداشت

و مدام میگفت خانومی آذر شوما اینی که من میگم گوش کونین و...

اجاره نامه اینجا بنام آقای شرک بود و هزینه نصف نصف

ما قرار بود اینجا فقط جنسای نمایشگاهی بذاریم و بقیه بار بره اونور

چون کارگرا مجبور میشدن واسه ارسال بار دایم از این ور به اون ور برن

داشتیم راه میفتادیم به سمت تهران سفارش کردیم که بار که میاد

حتما بره اونطرف و کلید رو هم با خودمون آوردیم

رسیدیم تهران خونچه فرزانه رو میخواستیم ببریم

که گفت وااای سالی خونه هنوز اماده نیست و منم دست تنهام

منم مجبور شدم نوبت آرایشگاه رو که واسه ترمیم ناخنم گرفته بودم کنسل کنم

رفتم کمکش و تا ۵ آماده کردیم همه جیو اومدم خونه خونچه رو آماده کردم و بردیم

شب هم با اکبر کارگر بابا که برده بودیمش با خودمون خونه خودمو آماده کردم

و از همسایه ها اجازه گرفتم که بعد از تالار بیایم خونه ما

کل وسایل رو بردم تو یه اتاق و خلاصه خونه کنفیکون شد

صبح عروسیش صندلیهای شب رو در حالی آوردن که من تنها بودم

و مجبور شدم خودم همه اش رو ٢ طبقه بیارم بالا چون کارگره کمرش گرفته بود

بعد هم رفتیم برای اولین بار با سارا و پریسا آرایشگاه

آخه کل خانواده و فامیل ما آرایشگرن موهامو درست کردم خودمم آرایش کردم

من و پریسا کارمون تموم شد سارا تفلک هنوز مشغول بود و خانمه هم کند بود

اومدم خونه دیدم مصی تو حمامه و اب سرده خلاصه تند تند آب گرم کردیم تا اماده شد

تالار خیابون فرشته بود و ۵ شنبه شب ٣٠ مهر و ترافیک

حمید زنگ زد عصبانی که پس کجایین واسه اش توضیح دادم

و گفتم داداش گلم ناراحت نباش عوضش پرسپولیس ٢ صفر حریفشو برده

خلاصه خودمونو رسوندیم اما سارا طفلی ساعت ٩ بعد از عقد رسید

خطبه سوری عقد رو خوندن یعنی اماده یه تلنگر بودم که بزنم زیر گریه

البته از خوشحالی آخه داداش خیلی عزیزه ( عمه گل میدونه چی میگم )

خصوصا منو حمید با اینکه بینمون یه خواهر هست ( پریسا) رابطه مون خیلی نزدیکه

و اینکه تک پسره و بعد از ٣۵ سال داشت عروسی میکرد

خلاصه ترکوندم اون وسط و بعد از شام رفتیم خونه شون رسم اجازه رو بجا آوردیم

وقتی اومدیم خونه که واسه ۵٠ نفر تدارک دیده شده بود 100 نفر اونجا بودن

دیگه خودتون تصور کنین چه خبر بود اما خوب با یه ارکستر توپ جای همه خالی

یواش یواش همه رفتن و من و مصی پریسا و علی سارا و اکبر رفتیم عروس کشون

5 صبح هم ماشین عروش رو گذاشتیم پارکینگ خونه مون

حمید و فرزانه رو بردیم خونه شون به فرزانه سفارش کردم هوای داداشمو داشته باشه

به حمید هم گفتم هوای فرزانه رو داشته باشه که به هزار امید اومده خونه اش

و با چشم گریون سوار ماشین شدم و اومدم خونه از خستگی هلاک بودم

نتیجه اخلاقی : هیچوقت به رقص به چشم شغل نگاه نکنید که از خستگی خوابیون نبره

 

فرداش هم خونه مامان جمع بودیم و شبش هم خونه رو جمع کردم یه خورده

فردا شبش هم که سالگرد عروسیمون بود وسایل رو جمع کردم که حرکت کنیم

مصی اومد بردم خونه پریسا واسه خداحافظی

حالم خیلی گرفته بود چون میدونستم هفته دیگه باید با خونه ام وداع کنم

به مصی گفتم هنوز باور نمیکنم که دارم از تهران میرم و خیلی داغونم

وارد خونه شدم پریسا با اسفند و آهنگ بگو بله سوسن و علی با فشفشه اومدن به استقبالم

روی میز هم تزیین شده با یه کیک و یه شمع 1 به مناسبت اولین سالگرد ازدواجمون

فهمیدم کار مصطفی است اصلا شوک بودم زدم زیر گریه

خلاصه به سلامتی رفتیم بالا و عکس گرفتیم و اومدیم خونه مامان اینا خداحافظی

بعد هم خونه حمید و تا ٣.٣٠ اونجا بودیم و حرکت کردیم

نتیجه اخلاقی : حتی اگه مسافرم باشین میتونین همسرتونو سورپرایز کنین

 

صبح ساعت ٧ رسیدیم آش خریدیم و رفتیم خونه

در پارکینگو باز کردیم دیدیم پشتش کارتنه همه بار هم اومده اینجا

عصبانی شدیم گفتم مصی  اشکال نداره برو رختخواب وردار بریم اونور

وقتی برگشت دیدم قرمز شده از عصبانیت

نگو اقای شریک در اتاق مارو هم باز کرده در کمدا رو هم باز کرده خودشم اونوره

خلاصه زنگ زدیم به بابا و بابا گفت هیچ کاری نکنید تا من زنگ بزنم

یه ساعتی چرخیدیم و اومدیم خونه سالگرد عقدم هم بود

لباس عروسم رو آورده بودم که مصی رو سورپرایز کنم

ناچار همونجا با یه وضع اسف بار پوشیدم و کلی خندیدیم

و عکسای مضحک گرفتیم و اینم دومین سالگرد عقدمون بود

خلاصه کلی دعوا و داستان شد و بعدا سرحساب شدیم که همه اینارو

با همکاری کارگر ۴ ساله بابام علیرضا انجام داده بود که کلی هم بش میرسیدیم و

همین ۴ روز پیش بود که خواهرزنش پول واسه دانشگاه نداشت بابام هزینشو تقبل کرد

بعد از چند روزم فهمیدیم که شناسنامه ها و کارت ملی و موکتهایی که برده بودیم اونجا

مقداری درهم و چند قلم از جنسای بابارو  آقا برداشته 

با وساطت دوستان بابا از 10 میلیونش گذشت و سگ خور کرد

ایشونم زنگ زده بودن به تمام دوستای بابا که بیاین جنس ببرین

ما هم خرید ازش رو حروم کردیم و با توجه به اعتبار بابا هیچکس ازش خرید نکرد

و همه دوستاش هم ازش جدا شدن

اما خوب این ماهی که انبار سوخت و جنسامونم دزدیده شد

قربون خدا برم فروشمون از همیشه بیشتر بود و استثنایی  

نتیجه اخلاقی 1 : اگر دوستان وساطت نکنند میتونین شکایت کنین و حقتون رو بگیریرن

نتیجه اخلاقی 2 : اگر کسی پولتونو خورد رهاش کنید خدا حساب کتابش درسته

 

ما هم برای بارپنجمین بار از اول عروسی اسباب کشی کردیم جای قبلی

دلم واسه اون حیاط و باغچه ای که واسه اش زحمت کشیدم خیلی سوخت

رفتیم دنبال خونه و اخر با اصرار من برای داشتن خونه حیاط دار

قرار شد انبار به دو پلاک بالاتر بره و انبار بشه خونه منو یه قسمتش که جداس بشه نمایشگاه

البته خوب خونه ٢٠٠ متر حیاطه و ٣٠٠ متر مسکونی

نتیجه اخلاقی 1 : این ضرر حق بابام بود تا به کسی اعتماد نکنه

نتیجه اخلاقی 2 :                بازم بابام حقش بود چون سمندشو فروخت کمری خرید

      به دیگران چه مربوط بود که داره از 15 سالگی کار میکنه هنوزم داره زحمت میکشه

                     یا باید واسه همه دور و بریا ماشین بخره یا از زندگی ساقطش میشه

نتیجه اخلاقی 3 :        منم که شناسنامه مو جا گذاشتم حقم بود

نتیجه اخلاقی 4 : شمام حقتونه حالا چرا نمیدونم

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

بعد از شمال رفتیم اصفهان و بعد از ده ساعت رفتیم شیراز

شیراز به مصطفی گفتم هرجا میخوای برو من فقط یه خواهش دارم

٢ ساعت منو ببر حافظیه همین

و مصطفی هم همه جا رفت و منو با عجله یه ربع برد حافظیه

بقیه داستانها بماند قرار بود ١٠ شب بیاد خونه که حرکت کنیم

۴.٣٠ صبح اومد و تا وقتی رسیدیم اصفهان حرف زد

که مهسا پشیمونه و میخواد آشتی کنه و منم قبول کرذم

مهسا هم مسیج زد که زنداداش عیدت مبارک

شارژ ندارم هر وقت داشتم زنگ میزنم و هنوز داره زنگ میزنه

خوب آخه با داداش لادن جاریم نامزد کرد و تنهایی یادش رفت

روز سیزده رسیدیم مامان اینا هم بودند

و سیزده رو تو حیاط انبار گذروندیم ١۶هم رفتیم تهران

دوباره کار مصطفی شروع شد تا اینکه بابا گفت

مصطفی باید ٢ روز بره اصفهان اونجارو سروسامون بده

منم به اصرار ٧ اردیبهشت باش اومدم ٢ روز همانا ٢٨م برگشتیم

١م اومدیم اصفهان ٧م تهران سگ خوشگلم جسیکا خانومو گرفتیم برگشتیم

١٢م اومدیم تهران ١٣ خرداد تولد حمید داداشم ١۴م جسی و ١۵م مصطفی رو

همه با هم ١۴ م گرفتیم و برگشتیم

١٢م تیر اومدیم تهران حمید عزیز داداش گلم با فرزانه عقد کرد ١۴م برگشتیم

١ مرداد ۵ مرداد -١٨ مرداد ٢١ مرداد تا اینجا ١۶ سفر بین شهری

البته تو این مدت ما هی ذره ذره وسیله میاوردیم

و تو انبار با حداقل امکانات زندگی میکردیم به امید برگشت

اون وسط مسطا هم من از پله خوردم زمین و استخون دنبالچه ام شکست

ادامه دارد

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

سال تحویل خونه خودمون بودیم

شب قبل مامان واسه ام عیدی آورد یه سفره ٧سین کوچولو و خوشگل با ٣تا سبزه

جالبه مامانم همه رسمارو به جا آورد در حالیکه اونا ...

سفره هفت سینم هم هفت سین داشت هم هفت شین برنگ آبی کله غازی

تخم مرغها رو هم مهرزاد عزیزم واسه ام نقاشی کرده بود

مصی جون هم واسه ام یه دسته گل رز آبی خرید

سالو با هم تحویل کردیم وازهم عکس گرفتیم یه عکس هم ٢تایی از تو آیینه گرفتیم

به رسم قدیمیا از همه خوراکیهای سفره خوردیم

با هم دعا کردیم این اولین عیدی بود که تو خونه خودمون بودیم

رفتیم خونه مامان اینا پریسا اینا هم اومدن طبق رسم همیشگی

بابا مشروب آورد پیکارو داد دستمونو یکی یکی واسه مون فال حافظ گرفت

با هم دیگه دعا کردیم شب اومدیم خونه وسایل رو جمع کردیم که فردا بریم شمال

فردا عصرش حرکت کردیم سمت شمال پسر خاله ام اینا هم شب به ما پیوستن

رفتیم ونوش ویلای یکی از اقوام هوا که خیلی سرد بود شمال هم خیلی شلوغ

اکثرا تو خونه بودیم  به شرب و حکم و خوش گذرونی واسه غذا میرفتیم بیرون

یه روزم رفتیم کدیر واقعا زیبا بود طبیعت دست نخورده همه جا برف نشسته بود

جاده پیچ درپیچ ازلابلای ابرا میگذشتیم ومیرفتیم بالا. ناهارخوردیم و برگشتیم

من و مصطفی و حمید و سارا گفتیم شما برین ما یواش یواش میایم

آروم آروم میومدیم پایین و هر از گاهی میایستادیم ضبط خاموش همه ساکت

چه سکوتی چه شکوهی چه آرامشی قربون عظمتت برم خدا

فقط هرازگاهی تصاویر زباله ها و یا صدای یه ماشین آزارمون میداد

جاده خیلی خلوت بود بین راه هم وایسادیم آش خوردیم و اومدیم خونه

و تا رسیدیم طوفان با معرفت (ماشینمونو میگم) پنچر شد خدا خیلی رحم کرد

خلاصه فرداشم اومدیم به سمت تهران

١۴ ساعت تو راه بودیم مصی هم حالش بد شده بود خوابشم گرفته بود

من و ونوس نوه خاله ام از نزدیکای جاده کرج تا خود تهران با صدای بلند ضبط

دست زدیم و خوندیم تا مصی خوابش نبره

بد نبود خوش گذشت

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

جای همه شما خالی

پریشب با دوستای قدیم مریم و ممد و احسان و کامران و فوژان و ممد و شیدا و سارا

و من و مصطفی دور هم بودیم به صرف بال و مزه

تا صبح خنده و حرف و دف و تنبک و تمپو و ساز و آواز و حالی به حولی

بعد چند وقت خنده ای از ته دل و تخلیه انرژی

واقعا احتیاج داشتم

این چند وقت که از مامان اینا دورم خیلی تنها شدم

داشتم افسرده میشدم امروز روزم رو خیلی خوب شروع کردم

شاید بگم بعد از ٨ یا ٩ ماه حرفای شما هم خیلی دلگرمم کرد

الهی همه تون همیشه شادی رو تجربه کنید

آمین

نوشته شده در شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

آخر سال دیگه هر آنچه بدبیاری بود آوردیم

زغال استارت ماشین تموم شد........................ 20.000 تومان

باطری ماشین از کار افتادو اما سال 1388.......... 100.000 تومان

لاستیکا باید عوض میشد............................ 190.000 تومان

بیمه ماشین 27 اسفند تمام شد....................... 340.000 تومان

ماشین رفت سرویس................................. 50.000 تومان

موعد اجاره بود ................................... 370.000 تومان

..................................................1.070.000 تومان تا اینجا

دیگه یه کوچولو خرید عید و کادوی تولد سارا و بابا و عیدی ها به کنار

هزینه های سفر و سوغاتی هم هیچی

400 تومن قسطم بیخیال شدیم

خدا سایه بابا مامانو از سرمون کم نکنه

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

نوشته شده در یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

اینجا عکس بود حالا نیست

نوشته شده در یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

وسایل رو آوردیم تو خونه و مامان اینا رفتن خونه شون

ما هم رفتیم مهرزاد بچه خواهرم رو که از اصفهان اومده بود از خونه خاله بیاریم

( فکر کنم همه در جریان باشین که مهرزاد رو بابای پستش از پریسا گرفت

و برد اصفهان پیش خودش)

برگشتنه 10000 تومن داشتیم در حالیکه 120 تومن کمیسیون بنگاه رو باید تا 4 روز دیگه میدادیم

به مصی گفتم تخم مرغ و نون بخره بریم خونه

گفت نه به نظر من تن ماهی بخریم

گفتم اگر قرار به اینه بریم جیگر بخوریم خلاصه از بناب سر در آوردیم

و 9.500 تومن تق کردیم و اومدیم خونه

از فرداش هم من شروع کردم به چیدن البته منهای یه اتاق که هنوز رنگش تمام نشده بود

دوست مصی هم زنگ زد که از شیراز اومدم کار دارم و تو که ماشینت طرحداره

منو این ور اونور ببر و کرایه ات رو هم بگیر مصی هم از صبح رفت 12.30 شب اومد

و رفیقش هرکاری کرده بود آقا مصی تعارف کرده بودن و پول نگرفته بودن

بابا هم بش زنگ زد شب که من یه سری کار دارم که از فردا 8 صبح باید شروع کنی

خلاصه مصی جونم 8 میرفت 12 میومد من همه جا رو چیدم و تر تمیز کاری کردم

و بلاخره 29 اسفند 5 عصر آقا اومدن خونه که بریم خرید کنیم

یه چیزایی هل هلی خریدیم و منم یه سفره هفت سین خوشگل چیدم

تا آخر شب مصی کارای خونه رو هم انجام داد و منتظر عید شدیم

سال خیلی سختی بود من که هیچی از زندگی نفهمیدم

نوشته شده در یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

... و اما تصمیم ما این بود که هر چه زودتر از این خونه بریم

چون هم نحص بود هم صاحبخونه اش یه آدم گدا بود

بش میگفتم خانم شجاعی دوش حمام خرابه درستش کنم؟

20 روز بعد زنگ میزد میگفت قطر شیلنگ چقدره میگفتم صبر کنید

 الان میرم تو لوله اندازه میزنم

خلاصه راه افتادم دنبال خونه از این آژانس به اون آژانس

یه آژانس میگرفتم و ازش خواهش میکردم که واسه بازدیدا باهام بیاد

یه جا رفتم چند تا آقای پیر بودند و هی دخترم دخترم بستن به ریش من

یه خونه میخواست نشون بده هی خوش مزگی کرد تا رسیدیم دم در

آقای راننده رو صدا کردم که بام بیاد آقا پیره اخماش رفت تو هم

گفت شما که گفتین شوهرتون نیستن و نمیتون بیان گفتم از اقوامن

یه خونه بود طبقه پنجم بدون آسانسور گاز نداشت 50 متری یه خواب

تو آشپزخونه اش هم نه لباسشویی جا میشد و نه یخچال

دیگه گریه ام گرفته بود خلاصه بلاخره بعد از حدود 2 ماه گشتن

یه جا پیدا کردیم 120 متری 2 خواب اولین پلاک خیابون مخبری

عجب خونه ای و عجب پیرزن خانمی صابخونه بود

خونه فقط رنگ میخواست با چه دربدری خودمون رنگکار آوردیم

پولشم دادیم که بعد از اجاره کم کنیم شجاعی عوضی هم پولو نمیداد

و همه اش داد میزد خلاصه با اینکه ما از 2 ماه قبل خبر داده بودیم

و با اینکه کلید  رو تحویل نداده بودیم خونه رو اجاره داده بود

رفتیم پرس و جو کردیم گفتند میتونید شکایت کنید جریمه اش رو هم میگیرید

اما یه سال طول میکشه

املاک عوضی هم میخواست مارو بتیغه

 درصورتی که خودش میشناخت صابخونه چه مارمولکیه

گفت باید دوبرابر اجاره و کمیسون رو بدین

ما هم داد و گذاشتیم زمین گفتیم شکایت میکنیم اما ریشمون هم گیر بود

چون رهن رو از کسی قرض کرده بودیم و باید یه هفته ای برمیگردوندیم

خلاصه ما رو 340 تومن جریمه کردند قبض 80 تومنیه تلفن رو که کپی بود بش دادیم

من فهمیدم که متوجه نشد پرداخت نکردیم و به مصی که داشت داد میزد گفتم بریم

بیخیال بریم مصی رو کشوندم و پولو گرفتیم و رفتیم

تا اومدیم بیرون زنگ زد که قبضو پرداخت نکردین

گفتم به تو گفته بودم پول حلال من از گلوت پایین نمیره

تازه غیر از این 50 تومنم شارژ ساختمونه لطفا برین پرداخت کنید

این تازه همون پولیه که قانونا و نه اخلاقا تو میتونستی از ما بگیری که گرفتی

و تازه بعد فهمیدیم که ما 4 مین نفری هستیم که 3 ماه نشده بلند میشیم

ظرف 2 روز با مامان اینا از صبح تا 2 3 شب خونه رو که کثافت بود تمیز کردیم

موکتا ی اتاقا و فرشارو خودم شستم دیگه داشتم میمردم

وسایلم خودم بستم و 4 اسفند اسباب کشی کردیم...

نوشته شده در شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

بعد از دوران عقد میتونم بگم دیگه مشکل خاصی با هم نداشتیم

و تا چیزی پیش میومد با هم در موردش حرف میزدیم تا به توافق برسیم

و از جر و بحث و داد و بیداد خودداری میکردیم

چیزایی بودن که عذابم میداد اما نمیذاشتم مصطفی بفهمه

هرچند میدونستم اونم خیلی ناراحته

یکیش بدهی ها بود قسطهای فراوونی که توش مونده بودیم

دومی اجاره خونه بود

با اینکه به سختی جور میشد اما صابخونه لعنتی خیلی اذیت میکرد

موعد اجاره 15 ماه بود اما از دهم زنگ میزد که یادتون نره

خونه خیلی بدیمنی بود و ما از نظر در  آمد خیلی کم آورده بودیم

من یکی یکی سکه ها و طلاهای هدیه رو میفروختم

و به جایی رسید که فقط سرویسم مونده بود

یه روز مصی عصبانی اومد خونه و گفت ماشین خراب شده و 700 تومن خرجشه

مصی هم که خوب عمده کارش رفت و آمد به بازار به بود و حسابی لنگ میشدیم

اگر خرج ماشین میکردیم اجاره میموند وبرعکس

با اینکه طلا دوست نداشتم و سرویسم رو حتی برای عروسی هم ننداختم

دلم نمیومد بفروشمش اما چاره ای نبود

میدونستم مصی مخالفه خودم بردمشون دم یه مغازه

گفت باید قیچیش کنم تا دقیق بتونم وزنش کنم

وقتی توی گردنبندم قیچی میزد انگار قیچی رو تو قلبم فرو میکردند

همه نگیناشو جدا کرد اشکم در اومده بود

شب اومدم خونه و پولو دادم به مصی

وقتی فهمید چیکار کردم تا اومد صداشو بلند کنه که چرا

بغضم ترکید هق و هق میکردم

به مصی گفتم اگر میبینی گریه میکنم چون یادگار تو بود

و گرنه حاضرم جونمم بدم اما تورو ناراحت نبینم

این مشکل تنها تو نیست بخاطر زندگیمونه

و غیر از تموم اینا مسئله ناراحت کننده دیگه برام بی پولی بود

قبلا وقتی میرفتم سوپر هرچی میخواستم برمیداشتم و آخرش میپرسیدم چقدر شد؟

اما حالا باید یکی یکی میپرسیدم این چند اون چند

واسه همین دیگه سعی کردم بیرون نرم

میرفتم خونه مامانم سارا و پریسا و مامان چیزایی که خریده بودند نشون میدادن

و من کم میاوردم

نه اینکه حسادت کنم به هیچ وجه اما خوب میدیدم شرایطم خیلی فرق کرده

واسه همین خونه مامان اینا هم کمتر میرفتم واسه اینکه نبینم و نخوام و غصه نخورم

این بود که داشتم افسرده میشدم

مصی شب ساعت 10 میومد شام خورده و نخورده خوابش میبرد و من تا صبح بیدار

حتی گاهی اوقات دو شب نمیخوابیدم و باز شب بعد تا 3 4 صبح خوابم نمیبرد

و با این ناراحتیا تیروییده هم روز به روز کم کارتر میشد و من روزبه روز چاق تر

منی که سال 85 54 کیلو بودم و عقدم 62 کیلو دیگه رسیده بودم به 74 کیلو

لباسام هیچکدوم اندازه نبودن و هرکس میرسید میگفت

واااااای چرا اینجوری شدی چقدر چاق شدی

امروز یه لباس میخریدم ٢ هفته دیگه تنگ بود برام

و خلاصه ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم داده بودن

 تا من همینطور افسرده تر بشم

تا اینکه دو ماه بعد از عروسی یه تصمیم گرفتیم

ادامه دارد .....

نوشته شده در چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

2 هفته بعد یعنی 21 آبان تولدم بود

و من تا یادم میاد هیچ سالی نبوده که جشن نگرفته باشم

خصوصا اینکه من و خواهرم پریسا روزای تولدمون یکیه

 فقط سال 85 بود که با سارا  تهران زندگی میکردیم

سالی که با مصی آشنا شده بودم اما جواب رد داده بودم

به مصی زنگ زدم گفت چقدر دنبالت میگشتم که بت تبریک بگم اما شماره ای نداشتم

ترسیدم که بحث رو ادامه بدم گفتم دوباره بت زنگ میزنم نشستیم با سارا مشروب خوردیم

اولین و آخرین باری بود که مست شدم و بیشتر ترسیدم که حرف بزنم و رازم برملا بشه که دیوونشم

حسابی گریه کردم و بعد هم تا 4 صبح با سارا رقصیدیم و خندیدیم

اما پارسال مامان اینا اصفهان بودند و ما قرار بود جشن رو بذاریم وقتی اومدن

اون روز همه جارو مرتب کردم تغییر دکور دادم

ظهر مصی با وحید دوست ابلهش هم اومدن صحبت از یه کاری شد

و من یادم افتاد به برادر دوستم تو دماوند

ساعت 3بود به مصی گفتم میخوای یه قرار باش بذاری و بری اگه همین الان بری میتونی زود بیای

آقا مصی هم سلانه سلانه کاراش و کرد و رفت بیرون

گویا سر راه دو سه جا هم میرن و بعد حرکت میکنن آخه هیچوقت نرفته بود و نمیدونست چقدر دوره

عصر پریسا با یه دسته گل اومد پیشم و زود رفت

ساعت 7 8 بود حمید و سارا هم اومدن پیشم واسه تبریک حمید رفت و سارا گفت میمونم تا مصی بیاد

آماده شدم و کلی دم و دستگاه چیدم ساعت شد 9 10 11 12 داشتم از عصبانیت خفه میشدم

زدم رو اون دنده با سارا کلی خندیدیم و جوادی رقصیدیم بلاخره مصی ساعت 1.30 شب اومد

سارا هم کلی بش چیز گفت و رفت البته به شوخی

اومد منو بوسید و گفت عزیزم تولدت مبارک نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بدم

اگه هیچی نمیگفتم خفه میشدم

اگه میگفتم تولد خودم خراب میشد

و بدترین خاطره از اولین تولد تو خونه خودم رقم میخورد

در حالیکه اشک تو چشام حلقه زده بود

گفتم دیگه الان تولدم نیست تولدم 1 ساعت و نیمه که تموم شده

گفت ببخشید نمیدونستم انقدر دوره

گفتم : گفته بودم همین الان باید بری

گفت خواستم واسه ات کیک و گل و کادو بگیرم اما نشد

گفتم معمولا این چیزارو از چند روز قبل تدارک میبینن

گفت آخه من که کارم تموم میشه همه جا تعطیله

گفتم مصی جان تولد تو روز قیام 15 خرداده

اما دیدی که روز تولدت ماشین زیر پاتو بردم با ضبط نو بهت تحویل دادم

کیک سفارشی هم خریدم

گفتم کیک و کادو واسه ام نبود باید پیشم بودی

گفت میدونم اشتباه کردم ببخش حالا میگی چیکار کنم

 گفتم فراموشش کن

از فروشگاه داداشم یه مجسمه بوسنده که با روزنامه کادو شده بود گرفته بود بهم کادو داد

و من در ظاهر سعی کردم خوشحال باشم نه که کادو واسه ام کم باشه چون میدونستم دستش خالیه

اما دلم میخواست اگه حتی کادوش یه گل سره از قبل آماده کرده باشه

به هر حال تا صبح یه شاتی زدیم و خاطره تعریف کردیم و سعی کردیم خوش باشیم

گرچه غمش به دلم موند اما ازش دلگیر نشدم خوب پیش میاد دیگه

اینم به حساب بی تجربگی

نوشته شده در چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody