برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

هنگامی به آغاز و چگونگی وقوعش می‌اندیشم، به نظرم همه چیز گیج و پیچیده می‌آید! اما ظاهراً این گیجی چندان هم شگفت و دور از انتظار نیست، چون عبارت ”ضربۀ فرهنگی“ را چنین تعریف کرده‌اند: «تغییراتی در فرهنگ که موجب به وجود آمدن گیجی، سردرگمی و هیجان میشود.»

این ضربه چنان نرم و آهسته بر پیکر ملت ما فرود آمد که جز گیجی و بی‌هویتی پی‌آمد آن چیزی نفهمیدیم.

شاید افراد زیادی را ببینید که کلمات Hi و Hello را با لهجۀ غلیظ Americanاش تلفظ میکنند. اما تعداد افرادی که از واژۀ ”درود“ استفاده میکنند، بسیار نادر است! همینطور کلمۀ Thanks بیش از سپاسگزارم و Goodbye بسیار آسانتر از ”بدرود“ در دهانها میچرخد. ما حتی به این هم بسنده نکرده‌ایم!

این روزها مردم برگزاری جشنها و مناسبتهای خارجی را نشانۀ تجدد، تمدن و تفاخر میدانند. سفرۀ هفت‌سین نمی‌چینند، اما در آراستن درخت کریستمس اهتمام میورزند! جشن شب یلدا که به بهانۀ بلند شدن روز، برای شکرگزاری از برکات و نعمات خداوندی برگزار میشده است را نمیشناسند، اما همراه و همزمان با بیگانگان روز شکرگزاری برپا میکنند! همه چیز را در مورد Valentine و فلسفۀ نامگذاریش میدانند، اما حتی اسم ”سپندار مذگان“ به گوششان نخورده است.

چند سالی ست حوالی ۲۶ بهمن ماه (١۴ فوریه) که میشود هیاهو و هیجان را در خیابانها می‌بینیم. مغازه‌های اجناس کادوئی لوکس و فانتزی غلغله میشود. همه جا اسم Valentine به گوش میخورد. از هر بچه مدرسه‌ای که در مورد والنتاین سؤال کنی میداند که «در قرن سوم میلادی که مطابق میشود با اوائل امپراطوری ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروائی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قدغن میکند. کلودیوس به قدری بی‌رحم و فرمانش به اندازه‌ای قاطع بود که هیچکس جرأت کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس (والنتاین)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری میکرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار میشود و دستور میدهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان میشود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام میشود… بنابراین او را به عنوان فدائی و شهید راه عشق میدانند و از آن زمان نهاد و سمبلی میشود برای عشق!»

اما کمتر کسی است که بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است!

جالب است بدانید که این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقاً مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ٣ روز پس از والنتاین فرنگی! این روز ”سپندار مذگان“ یا ”اسفندار مذگان“ نام داشته است. فلسفۀ بزرگداشتن این روز به عنوان ”روز عشق“ به این صورت بوده است که در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب میکردند و علاوه بر اینکه ماه‌ها نام داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشت. به عنوان نمونه روز نخست ”روز اهورا مزدا“، روز دوم، روز بهمن (تندرستی، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی ”بهترین راستی و پاکی“ که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی ”شاهی و فرمانروائی آرمانی“ که خاص خداوند است و روز پنجم ”سپندار مذ“ بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق میورزد. زشت و زیبا را به یک چشم مینگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان میدهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می‌پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی میشده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن میشد، جشنی ترتیب میدادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، ”مهرگان“ لقب میگرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان میگرفتند. سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا میکردند. در این روز زنان به شوهران خود با مهر هدیه میدادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت میکردند.

ملت ایران از جمله ملتهائی است که زندگی‌اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبتهای گوناگون جشن میگرفتند و با سرور و شادمانی روزگار میگذرانده‌اند. این جشنها نشان دهندۀ فرهنگ، نحوۀ زندگی، خلق و خوی، فلسفۀ حیات و کلا جهان‌بینی ایرانیان باستان است. از آنجائی که ما با فرهنگ باستانی خود ناآشنائیم شکوه و زیبائی این فرهنگ با ما بیگانه شده است. نقطۀ مقابل ملت ما آمریکائیها هستند که به خود جهان‌بینی دچار میباشند. آنها دنیا را تنها از دیدگاه و زاویۀ خاص خود نگاه میکنند. مردمانی که چنین دیدگاهی دارند، متوجه نمیشوند که ملتهای دیگر شیوه‌های زندگی و فرهنگهای متفاوتی دارند. آمریکائیها به شدت قوم‌پرستند و خود را محور جهان میدانند. آنها بر این باورند که عادات، رسوم و ارزشهای فرهنگی‌شان برتر از سایرین است. این موضوع در بررسی عملکرد آنان به خوبی مشهود است. به عنوان مثال در حالی که این روزها مردم کشورهای مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط میباشند، آمریکائیها تقریبا تنها به یک زبان حرف میزنند. همچنین مصرانه در پی اشاعه دادن جشنها و سنتهای خاص فرهنگ خود هستند.

”اطلاع داشتن از فرهنگهای سایر ملل“ و ”مرعوب شدن در برابر آن فرهنگها“ دو مقولۀ کاملا جداست. با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم دیگران، بی اینکه ریشه در خاک، در فرهنگ و تاریخ ما داشته باشد، اگر هم به جائی برسیم، جائی ست که دیگران پیش از ما رسیده‌اند و جا خوش کرده‌اند!

برای اینکه ملتی در تفکر عقیم شود، باید هویت فرهنگی تاریخی را از او گرفت. فرهنگ مهمترین عامل در حیات، رشد، بالندگی یا نابودی ملتها است. هویت هر ملتی در تاریخ آن ملت نهاده شده است. اقوامی که در تاریخ از جایگاه شامخی برخوردارند، کسانی هستند که توانسته‌اند به شیوۀ مؤثرتری خود، فرهنگ و اسطوره‌های باستانی خود را معرفی کنند و حیات خود را تا ارتفاع یک افسانه بالا برند. آنچه برای معاصرین و آیندگان حائز اهمیت است، عدد افراد یک ملت و تعداد سربازانی که در جنگ کشته شده‌اند نیست، بلکه ارزشی است که آن ملت در زرادخانۀ فرهنگی بشریت دارد.

بر گرفته از وبلاگ زیباترین گناه دوست عزیزم افشین

http://ghamejavdane.blogfa.com/

نوشته شده در جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

هنوز یخچال نداشتم و بنابراین غذا درست کردن هم تعطیل بود

۸ شب بود رفتم بیرون از این کباب آماده ها گرفتم و بدو بدو با برنج حاضر کردم

به نظر خودم که عالی شده بود چون چاشنی عشق داشت این هوا

یه موسیقی ملایم آماده کردم و چراغها رو خاموش کردم و منتظر مصطفی شدم

از راه که رسید شوک بود که چه خبر شده

خلاصه کلی از غذام تعریف کرد و من کیف کردم

چه احساس قشنگی بود واسه هردومون

اون یه شب به یه خاطره  رویایی و به یادموندنی تبدیل شد

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

5شنبه بعد از عروسی بود خاله ام پاگشامون کرده بود

خونه خیلی سرد بود چند بارم به مدیر ساختمون گفتیم

اما شوفاژارو روشن نکردن

مصی اومد خونه در حالیکه سخت سرما خورده بودم بش گفتم

اما اون گفت نه خیلیم سرد نیست

خیلی جا خوردم که حال منو میبینه اما حمایت نمیکنه

چیزی به موعد اجاره نمونده بود

همه هدیه ها رو داده بودیم واسه هزینه ها و قسط وام مصی

اوضاع خیلی بد شده بود و منم سخت نگران بودم

یهو مصی گفت مامانم زنگ زده که 200 تومن بدیم به داییم واسه بدهیش

منم عصبی شدم گفتم تو این شرایط جای این که درکت کنن

هدیه عروسی که ندادن هیچ پولم میخوان

هزینه هاتو بده باشه بعدش هر چی پول داری بده بشون

یهو مصی صداش رفت بالا که دهنت رو ببند و ..

وای دنیا رو سرم خراب شد مگه حرف بدی زدم

خلاصه اومدیم سمت خونه خاله و همه راه رو بحث میکردیم

مصی بالا نیومد منم نمیدونستم باید چی بگم یه ساعت بعد اومد

منم اصلا به روی خودم نیوردم

شب که اومدیم خونه فهمید اشتباه کرده

اومد از دلم در بیاره که من زدم زیر گریه

گفتم خونه راحت و بیدغدغه بابامو ول کردم اومدم با یه دنیا قرض زنت شدم

امیدم به مهربونیت بود به احساست بود به حمایتت بود

خانواده ام مثل کوه پشتت بودن اما جواب بی حرمتیای خانواده ات رو ندادم

هر جا کم آوردی کمکت کردم

خودمو جلو خانواده ام خراب کردم که کسی نگه بالا چشمت ابرو

همه چی رو به جون خریدم هیچی ازت نخواستم هیچ فشاری نیوردم

حالا که اول راهیم و خودمون هزار گرفتاری داریم میخوای کمک اونا باشی

گفتم بگو به من اگر تاحالا داشتی بازی میکردی

بگو اگر اشتباه کردیم همین جا برگردیم

و اونم اعتراف کرد که کم آورده از این همه بی محبتی خانواده اش

و زنگ زدن انقدر تحت فشار قرارم دادن که سر تو خالی کردم

حرف زدیم و حلش کردیم اما دلم خیلی شکست

نوشته شده در شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

فردای عروسی صبح بیدار شدم با چه مشقتی

آخه باید میرفتیم خونه مامان

خاله و دایی و فک و فامیل اونجا بودن

رفتم دوش بگیرم که این موها از هم باز بشه

ای داد بیداد نه برس نه شونه نه نرم کننده خلاصه با بدبختی موهامو درست کردم

رفتیم خونه مامان اینا و تا شب بزن و برقص

راستی هدیه های عروسی خیلی حال داد 1250000 تومن

که البته 250 تومنشو توراه گم کردم

خیلی خوش گذشت شبش هم رفتیم دوتایی درکه

از اونجا هم خونه سعید رفتیم که از خاله اش تشکر کنم

و فهمیدم که مامانش کلی گریه کرده و گفته میرم تهران کاریم به سالی ندارم

گفتم تا حالا یادشون نبود

خوب حالا دیگه میتونن واسه خرید و دکتر و تعطیلات میتونن بیان خونه پسرشون

واسه همین یادشون افتاده آشتی کنن

مصی تا خونه کلمو خورد که ازشون بگذرم

اما گفتم مصی جون میدونی من اصلا کینه ای نیستم

اما اونا عزیزترین چیز رو ازم گرفتن اونم غرورمه

و متاسفانه نمیتونم باهاشون صادق باشم

و مصی هم قانع شد

نوشته شده در شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

 2 آبان 1387

صبح ساعت 6 از خواب بیدار شدم

خاله ام و سارا و پریسا زنگ زدن که خواب نمونم

رفتم دوش گرفتم و اومدیم از خونه بزنیم بیرون دیدیم ماشین لباسشویی رسید

گذاشتیم وسط حیاط و رفتیم آرایشگاه مصی هم رفت که ماشینو بده کارواش

واسه اینکه استرسم کم بشه کلی سر به سر همه گذاشتم

پریسا هم اومد و 2.30 به مصی زنگ زدم که بره گلفروشی

ساعت 4.30 بود که اومد دنبالم

خانمای تو آرایشگاهم کلی چشم چرانی کردند و ازش تعریف کردند

رفتیم با خانم شاه حسینی عزیز که فیلمبردار عقدمم بود آتلیه چشم سوم خیابون عدل

اتفاقا مسئولش یه زن و شوهر بودن که سالگرد ازدواجشون بود

عکسا رو گرفتیم و رفتیم خونمون اونجا هم فیلم گرفتیم

خبر دادند که ارکستر نیومده اعصابمون ریخت به هم

رفتیم سمت خونه مامان اینا (مراسم تو پارکینگشون بود)

ارکستر خودمون با مشکل مواجه شده بود و یه گروه دیگه فرستاده بود

اومدیم ایستادیم تو کوچه منتظر تا بلاخره اومدن

وسط راه از فال فروشا یه فال حافظ هم گرفتیم

وقتی وارد شدم جاخوردم خوب به نسبت عقد تعداد خیلی کم بود

اول مراسم خیلی یخ بود تا یواش یواش گرم شد

من و مصطفی هم که ترکوندیم از بس رقصیدیم

فارسی ترکی کردی بندری بابا کرم قاسم آبادی

11 رفتیم واسه شام که خدارو شکر خوب بود

اومدیم خونه و ادامه دادیم تا 2.30

آقا رضا هم که معرف ارکستر بود اعصابش خورد بود

4 نفر دیگه همراش آورده بود از جمله یه رقصنده عربی که محشر بود

خلاصه دیگه اخر شب من نشستم کف زمین بقیه رو دامنم پول میریختن

کف پامم از دوده کف پارکینگ سییییییییییاه شده بود

خلاصه سعید دم خونه اجازه من رو از مامان بابا گرفت

غم جدا شدن از این دو تا عزیزم که بهترین بابا مامان دنیان گلومو گرفت

گریه کردم اما زبونم قاصر بود از هر حرفی یا تشکری

و رفتیم واسه عروس کشون تا تجریش و برگشتیم

یه جا دوتا جوون با ماشین کنارمون ایستادن و دست و سوت و ...

مصی هم کله شو کرد از ماشین بیرون گفت آقا چه خبره گل زدن؟

دیگه اومدیم خونه و پریسا تا طبقه سوم آیینه جلومون گرفت

در خونه رو که باز کردم یه کاسه آب پشت در بود اونم ریختم و وارد شدم

دیگه فامیل کل و دست اما جالبه یه نفر از همسایه ها نیومد ببینه چه خبره

اما جالبه بدونین سعید کوچک ترین کمکی نکرد تو این مراسم

به من و مصی که خیلی خوش گذشت

اما بر خلاف عقد خیلی خسته بودیم

اون شب با هم عهد بستیم که واسه خوشبخت کردن همدیگه کم نذاریم

و هیچ کس و هیچ چیز و هیچ زیاد و کمی نتونه مانع خوشبختیمون بشه

 

باشد که عشق را فراموش نکنیم

باشد که قسمهایی که یاد کرده ایم نشکنیم

باشد که تنهایی و دور از عشق را تجربه نکنیم

باشد که عشق را تجربه کنیم که همه احساسش بر قدمهایمان بوسه زند

آمین

 

نوشته شده در شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

خدا خواست و پول جور شد صندلی و شیرینی و رستوران

آرایشگاه خوب با 240 تومن بلوار فردوس

صندلی و ظرف و چادر و فرش کلا 60 تومن

رستوران هانی سر پونک  زرشک پلو و کباب برای 90 نفر 360 تومن

ارکستر خوب و سفارش شده 150 تومن

و عجیب تر از همه دسته گل و ماشین جمعا 80 تومن

البته از محبت زیاد آقا سعید گل ترنج خیابون سردار جنگل

خلاصه سر جمع با یه چیزی نزدیک 1 تومن جور شد

از مصی شنیدم که مامانش بلاخره بش زنگ زده و گفته ما میایم

مصی هم گفته دیگه دیره میخواستین زودتر به فکر باشین

3 شب مونده به عروسیم ماشین خراب شد

مصی و دوستش تا صبح پای ماشین با دستای سیاه

پولم نداشتیم ببریمش تعمیر گاه از کسیم نمیخواستیم قرض کنیم

یه شب قبل از عروسی بعد از کلی داد و بیداد سرویس خوابم اومد

با یه کیفیت افتضاح بدون قاب آیینه خوشخواب طبقه های دراور و ...

گاز رسید با ماشین لباسشویی سفید منم زدم زیر گریه

گفتم من نقره ایشو میخواستم بابامم برش گردوند اصفهان

یخچالم که نداشتم اعصابم خیلی داغون بود

صابخونه عوضیمونم موکتای اتاقا رو نمیورد

و بر خلاف قول و قرارامون واسه کمدا نه قفل و نه طبقه آورد

مامان اینا هم مهمون داشتن نمیتونستن بیان کمک

منم وسایلو با کارتن و در هم بر هم فقط ریختم تو کمدا

ظاهر خونه رو درست کردم و یه کم تزیین کردم

تا ساعت 3.30 صبح داشتم خونه رو مرتب میکردم

و بعد به زور وسط حال رو مبل خوابیدم

نوشته شده در شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

تصمیمونو گرفتیم با بابا صحبت کردیم

بابا گفت من تو شرایط خیلی بدیم

بارم تو گمرکه باید 36 تومن گمرکی بدم

بار بعدی هم تو راهه

مامان گفت اشکالی نداره خدا بزرگه جور میشه

خلاصه گفتیم الهی به امید خودت

از اونجایی هم که تو این مدت خانواده مصی هیچ اقدامی نکرده بودن

بابا اینا و من به اتفاق گفتیم حق ندارن واسه عروسی باشن

بخاطر شرایط بابا من و پریسا و مصی اومدیم اصفهان

که بخشی از خرید رو از دوست بابا برداریم که باش حساب داره

تقریبا آخرای شهریور بود

سرویس چینی ام که ناقص بود و قرار بود تا یه هفته دیگه برسه

یخچال و ماشین و گاز هم که چون تو اعتصاب بازار بود گیر نمیومد

اومدیم تهران سرویس خواب و ناهار خوری سفارش دادیم

رفتیم دنبال خونه و بعد از کلی گشتن دیگه داشتیم نا امید میشدیم

یه خونه پیدا کردیم 80 متر دو خوابه تو ایران زمین پونک

4 تومن با 420 تومن اجاره

خونه سه ماه دست آلویز و بازیکن خارجیهای پرسپولیس بوده

اما کثیفیش مربوط به 3 4 سالی میشد

دیگه من و مامان پریسا و علی و مصی افتادیم به جونش

جونمون در اومد تا تمیز شد

سعید داداش مصی هم که قربونش برم یروز اومد یه سر زد و رفت

دیگه پوله ته کشیده بود مهمونا رو هم دعوت کرده بودیم

یه 40 نفر از فامیل خودم 30 نفرم دوست و رفیق

از فامیل مصی هم داداشش و خاله سماش که خیلی گله

لادن جاریم که طفلک 8 ماهش بود و نمیتونست بیاد

سعیدم گفت نمیام زنگ زدم بش گفتم من هیچی

شما به داداشتون فکر نمیکنید که نه پدر داره نه خانواده اش به فکرشن

شماها احساس ندارین اصلا همخونی میدونین چیه

خلاصه بعد از کلی حرف و حدیث گفت میام

سه شب مونده بود به جشن

و ما از بی پولی هیچ کاری نکرده بودیم

اعصابم خورد بود گفتم بادا باد نهایتش اینه که مهمونا رو میذاریم و فرار

نوشته شده در شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

قرمز تر از آنیم که بی رنگ بمیریم/ آبی نیستیم که با ننگ بمیریم!!

تبریکات صمیمانه به پرسپولیسی های خیلی عزیز

 

نوشته شده در شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

 

اما خوب مشکلات من و مصی فقط به این چیزا ختم نمیشد

خوب مصطفی توی خانواده سرد بزرگ شده بود و من دقیقا برعکسش

تو این مدت مصطفی مواقعی که تو خونه بود یا با موبایل بازی میکرد یا با لب تاب فیفا2007

یکبار ما با هم نرفتیم یه شام بخوریم یا بریم بگردیم یا بریم سینما

اصلا به من توجه نشون نمیداد درست سر کار نمیرفت تا لنگ ظهر میخوابید

سهم منم فقط اعصاب خوردیه موعد قسط وامش بود

یا اینکه مصی و بابام تو کار با هم بحث کنن و هر کدوم جدا جدا به من قر بزنن

بار ها قهر کردیم دعوا کردیم حرف از جدایی زدیم

من بیچاره با هیچکس نمیتونستم حرف بزنم چون اگر مامان اینا میخواستن مداخله کنن

خوب یا نمیتونستم همه چیزو بگم یا اگه میگفتم مصی جلوشون کم میشد

منم مجبور میشدم زنگ بزنم به سعید و از اون کمک بخوام

تا یواش یواش مامان اینا بو بردن و هر وقت سعید میومد میشستن جلسه میذاشتن

من نمیگم اشتباه نمیکردم اما خوب مرتب کتاب میخوندم حتی میرفتم مشاور

از مصی میخواستم که هر چی ناراحتش میکنه بم بگه با من حرف بزنه

یا با ملایمت ازش میخواستم که مثلا فلان کارو نکنه

اما اون لام تا کام حرف نمیزد و به کارش ادامه میداد

و من که همیشه آدم خونسرد و سازگاری بودم انقدر عصبی بودم

که تا کسی حرفی بم میزد شروع میکردم به خودزنی

و دیگه کار به جایی  رسید که یه روز صبح من واقعا پاشدم که برم دادگاه تقاضای طلاق

به مصطفی گفتم مصی جون من همیشه ادعام میشد که  هر چیزیو میشه با حرف زدن حل کرد

و انقدر مطالعه داشتم که میگفتم صد  تا راه هست واسه حل کردن مشکلات

اما حالا فهمیدم که تو خوبی من زن بیکفایتیم که از هیچ راهی نتونستم باتو ارتباط برقرار کنم

و با اینکه میپرستمت اما فکر کنم راهمون از هم جداست من طلاق میخوام

انگار یکباره مصطفی یه تکونی خورد و شروع کرد به خواهش کردن

اما من مصمم بودم تا برادرشو جاریم از شیراز زنگ زدن و پادرمیونی کردن

از اون به بعد گرچه عالی نشد و همه چی حل نشد

اما خوب امیدوار بودم که داره یواش یواش خوب میشه

خوب شرایط هردومون بد بود

اون از دوماد سر خونه بودن بدش میومد

و منم اشتباهی که کردم نذاشتم خونه جدا بگیره

کنار هم بودیم اما تو خونه بابای من خودمون گیج بودیم

اوضاع بد بازار خانواده مصی بدهی ها بلاتکلیفی

و بدتر از همه اینکه ما تو این شرایط میخواستیم همدیگه رو بشناسیم

و خواه ناخواه یه سری بحث ها بینمون پیش میومد

شهریور 87 بود که مامان پرسید میخواین چیکار کنین داره میشه یکسال

گفتم مامان خیلی دلم میخواد تاریخ عقدم عروسی کنم اما نمیشه

مامان گفت چرا که نه بخواین از خدا حتما میشه ما هم کمکتون میکنیم

گفت البته من دوست ندارم از پیشم برین خصوصا که میدونی چقدر مصی رو دوست دارم

(مصی توی خانواده و کل فامیل ما و خصوصا واسه مامان من خیلی عزیزه)

اما فکر میکنم راه رفتنی رو باید رفت و تا مستقل نشین آرامش پیدا نمیکنین

مصی خیلی میترسید و قبول نمیکرد اما من بهش دل و جرات دادم

و رفتیم که بساط عروسی رو آماده کنیم

بر خلاف این که همه میگن دوران عقد بهترین دوران زندگیه اما من اصلا قبول ندارم

خیلی ها هم با من موافقن

چون تو دوران عقد اولا خوب احساسات کنار میره و قضایا عقلانی تر میشه

خجالت از بین میره و همه چی علنی میشه

و بدتر از همه اینکه پدر و شوهر دعوای قدرت دارن و هر کدوم میخوان حرف خودشون باشه

این وسط خوب دخترم خیلی تحت فشاره

از طرفی پسر هم یهو میخواد بره زیر بار یه مسئولیت سنگین که خوب توی شرایط فعلی

خدائیش خیلی سخته هر دو طرف یه تغییر بزرگ تو زندگیشون میخواد رخ بده

و توی یه حالت سردرگمی قرار میگیرن که نمیتونن خوب رو از بد تشخیص بدن

خصوصا وقتی دوران عقد طولانی میشه دیگه بدتر

به نظر من بهترین دوران دوران نامزدیه

من توصیه میکنم قبل از هر تصمیمی چه دخترا چه پسرا دو تا کتاب رو حتما بخونن

رازهایی درباره زنان که هر مردی باید بداند

و رازهایی درباره مردان که هر زنی باید بداند

اثر باربارا دی آنجلیس

واقعا محشره و جلوی خیلی از مشکلاتو میگیره

به هر حال دوره عقد با بد و خوب تموم شد و رفتیم به سمت عروسی

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

عید شد و من بین من و خانواده مصی هیچ تماسی رد وبدل نشد

من و مصی با پریسا خواهر بزرگم و علی شوهرش رفتیم شیراز

خونه سعید و لادن که خودشون نبودن و البته قبل از رفتن ما عقد مهسا در نبود مصی برگزار شد

تو این ایام مصی چند بار رفت خونه مامانش و خواهرش و بدون اینکه شام و ناهاری بش بدن برگشت!!!!

و جالب اینکه کلی گریه زاری کرده بودن

که مجتبی اومده گفته اونجا مصی رو فرستادن تو انبارشون میخوابه و ازش بیگاری میکشه

و ما خیلی ناراحت بودیم و شبانه روز گریه میکردیم

مصی هم گفته بود اگه انقدر ناراحت بودین میخواستین یکبار بیاین تهران و منو از این فلاکت نجات بدین

تو این گیرودار و در شرایطی که مهسا داشت آماده میشد واسه عروسی

بین مهران و مصی سر یه قضیه مالی اختلاف افتاد

و مهران کلی فحش و فصیحت واسه مصی پیغام فرستاد و مهسا هم ازش حمایت کرد

مصی هم به مهسا گفت یا منو انتخاب کن یا مهران اونم مهرانو انتخاب کرد

بلاخره  گندش دراومد که مهران دائم الخمره دست بزن داره فحش میده و مشکل روانی داره....

جالب بود که وقتی کار به اینجا رسید زنگ زدن که با مصی مشورت کنن

و ازش خواستن بیاد شیراز و واسه مهسا وکیل بگیره که مصی هم اعلام کرد من پول ندارم

در نهایت فقط چند ماه بعد از عقدشون از هم جدا شدن و به حرف من رسیدن

خلاصه حرف و حدیث از همه جا میرسید و منم سکوت اختیار کرده بودم

اینجوری خیلی راحت تر بودم و از بقیه هم خواستم

که وقتی حرفی میشنون به هیچ عنوان به من چیزی نگن چون نمیخوام بشنوم

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

حمید داداشم حمید یه روز مارو صدا کرد و گفت از دست نامزدش سارا (دختر دایی مصی)

خسته شده و نمیخواد ادامه بده

و ما همه اولش حمید بیچاره رو مورد هجوم قرار دادیم که حتما تقصیر تو بوده

که مصی شاخ درآورده بود و میگفت من ندیدم یه خانواده شوهر اینجوری از عروس دفاع کنن

و در آخر حمید بلاخره حرفهایی رو روشن کرد که ما نمیدونستیم

اینکه مامانش و خواهرش واسه اش تصمیم میگرفتن

 و سارا همه اش حرفاش درمورد ماهیانه چقدر پول میدی و واسه سفر چقدر و ... بوده فقط  پول

بابا زنگ زد به دایی مصی و ماجرارو واسه اش گفت و گفت ما بزرگترا باید بشینیم حلش کنیم

ایشونم گفتا من تا فردا به شما خبر میدم

بعد از یک هفته که هیچ جوابی نرسید حمید همه خریدهای اونا رو فرستاد شیراز

که کلی بهشون بر خورده بوده که چرا زنگ نزدن حرف بزنیم

بعد هم هدایای حمید رو فرستادن البته منهای یه مانتو یه کیف چرم

سارا خانوم از شاباشای نامزدی خانواده خودش یه زنجیر و از شاباش خانواده ما+100.000 تومان دیگه

که حمید گذاشته بود روش یه دستبند 450.000 تومانی خریده بودند

و پیغام دادن که شاباش مال عروسه و من اینا رو پس نمیدم!!!!!!!!!!

مصی طفلک از ناراحتی اونشب تب و لرز کرد

اما واقعا خداروشکر که حمید زود عقلش رسید

یه خاطره خوش هم از مامان بزرگ سارا واسه مون موند چون همیشه درمورد همه چی میپرسید:

خب حالا حمید آقو شمو ای کارور میکنین والو سودم داره؟

Hamid agho shomo ie karoore mikonin vallo soodom dare?

و این قضیه سودم داره بین ماها سوژه خنده شده

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

27 اسفند تولد سارا هم بود سعید و مصی عیدیمو آوردن

و من علیرغم بغض شدیدی که داشتم به روی مصطفی نیوردم که ناراحتم

حتی وقتی صدای هلهله از خونه همسایه مون میومد خودمو کنترل کردم

چون مصطفی انقدر خوب بود انقدر منطقی بود و انقدر شرمنده از رفتار فامیلش

که من دلم میومد بخاطر کس دیگه اونو ناراحت کنم چون مهم مصطفی بود و نه کس دیگه

فرداش دختر خاله اش یه بسته از شیراز آورد و به مصی زنگ زد که بیا تحویل بگیر

مصی اومد و جلوی همه یه کارتن درب و داغونو گذاشت زمین و با تمسخر گفت بیا عیدی

در کارتن رو باز کردم که محتویاتش اینا بود: ( خدا خودش گواهه که دروغ نمیگم )

1-مقداری سمنو توی یه ظرف یکبار مصرف داخل پلاستیک فریزر که ظرف شکسته بود

2-یک سینی شیرینی نخوچی بدون جعبه با سلفون که بیشترش له شده بود

3-یک پلاستیک فریزر گره کور خورده شامل 5 عدد سنجد مقداری اسپند رنگی یدونه سیر

4-2بسته نقل و سکه رنگی با 1 سیب پلاستیکی کوچیک با 2 تا شمع سفید و یه شمع موش

5-یه تنگ ماهی اندازه جام تپل شراب ( یه کم بزرگتر )

6-6 تا ستون 40 سانتی گچی نارنجی با طرح تخت جمشید

7-یه شمش طلای کوچیک که از آک دراومده بود داخل یه جعبه انگشتر با 40 دور چسبکاری

8-و از همه مهمتر این وسایل برای اینکه نشکنه با چند تکه پارچه از هم جدا کرده بودند

پارچه های متقال هر کدوم یه طرح و یه رنگ از اینا که قدیما توی گاز میذاشتیم واسه تمیز کاری

فکر کنین شما جای من بودین چیکار میکردین؟

منی که چشمم رو روی تمام داشته های خودم و نداشته های مصطفی بستم

واسه تمام مراسمای تولد واسه همه شون روز پدر واسه برادرش روز مادر واسه مامانش

بهترین کادوها رو خریده بودم منی که انقدر محبت کرده بودم

دلسوزی کرده بودم احترام گذاشته بودم

من اصلا یاد نگرفتم معنی بی احترامی کردن یعنی چی

همیشه میگفتم من جوری رفتار میکنم تا به همه ثابت کنم میشه عروس و مادرشوهرم واسه هم بمیرن

اینو بگم راستی ما از وام ازدواج 2 تا گاز خریدیم با مارک عالیستان تمام استیل 500000 تومان

و درجا فرستادیم واسه مهسا خانم کرایه وانتشم از استاد معین تا خاورانو دادیم

اما ایکاش یکی زنگ میزد لاا قل بگه رسید

اما این بار دیگه طاقت نیوردم رفتم تو اتاق و یه دل سیر گریه کردم

و به مصطفی گفتم مصی عزیزم دیگه نمی تونم مامانت و خواهرات دیگه واسه من وجود ندارند

چون این بار باارزش ترین چیز زندگیمو ازم گرفتن

غرورم غرورمو بخاطر بدبینی ها و بدرفتاری های خودشون له کردند بخاطر هیچ

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

مجتبی پسر خاله مصی که آدم خیلی ....... بیخیال اومد ایران

اومد تهران و یه روز که من با خانمش و خودش بیرون رفته بودم

گفت راستی سالی تو چرا این کارارو میکنی گفتم چطور؟

گفت شنیدم گفتی من اجازه نمیدم مصی یه ریال واسه جهیزیه مهسا بده

و اینکه تو به مهران شوهر مهسا حسودیت میشه

و ناراحتی که چرا انقدر واسه مهسا کفش و لباس میخره

و کلی حرفای دیگه

من چیزی به مجتبی نگفتم اما شما اگر مطالب قبلی رو خونده باشید کاملا در جریانید

فقط وقتی مجتبی اومد خونه مون کمدم رو که داشت از کفش و لباس میترکید نشونش دادم

الانم که دارم اینارو مینویسم چندشم میشه از این حرفا

با اینکه آبان ماهیم در تمام عمرم یاد ندارم به کسی حسودی کرده باشم

یا تو قید پول و موقعیت و کلاس گذاشتن و این حرفا باشم

من این حرفارو نشنیده گرفتم اما به مصی گفتم که در جریان باشه.

بابام که دوسال بود و کسی نمیفهمید چشه قرار بود 13 اسفند بره عمل کیسه صفرا

اول اسفند مامانش زنگ زد که 19 اسفند عقد مهساس و باید بیاین

گفتم چه بیخبر و چه موقع بدی شب عید همه کار دارن

گفت خوب آخه فامیلای مهران میخوان برن مسافرت

گفتم من که شرمنده ام چون موقع عمل باباس اما مصی دیگه خودش میدونه

مصی وقتی فهمید خیلی عصبی شد

گفت یعنی من بعنوان برادر نباید در جریان باشم اصلا اینا قرار نبوده عقد کنن

زنگ زد و دعوا با مامانش که من کار دارم بندازین بعد از عید

دوباره مامانش زنگ زد و گفت میندازیم شب سال تحویل تو هم با اتوبوس بیا

(نمونه بارز یک مادر نگران که راضیه بچه اش 14 ساعت راه شب سال تحویل تو جاده باشه)

مصی هم گفت اگر بعد از 13 انداختین من میام در غیر اینصورت خودتون میدونین

اونام گفتن نمیشه مصی هم گفت من نمیام

بعد از تلفن من خیلی باش صحبت کردم ( خدا اون بالا سر شاهده )

گفتم مصی خواهر کوچیکترته پدر بالاسرش نیست بعدا پشیمون میشی

برو که پیشش باشی حالا چیزیه که پیش اومده توگذشت کن

مصی هم رو اون دنده که تا حالا واسه خرجی و کار و گرفتاری هیچ کس نبود

همه اش میگفتن مصطفی اما حالا حتی با من مشورت نکردن من نمیرم

نگو غیر از این داستانا مامانش کلی بش چیز گفته که حتما سالی پر کرده تورو

منم از همه جا بیخبر یه هفته بعدش زنگ زدم واسه حال و احوال

دیدم سیما خواهرش خیلی سروسنگین گفتم سیما جون حالتون خوب نیست؟

گفت نه خیلیم خوبم گوشی با مامان صحبت کن

مامانشم گوشیو گرفت و اونم مثل یه تیکه یخ

تازه من دوزاریم افتاد که نه انگار اینا دنبال شر میگردن

منم دیگه کله کردم و به مصی گفتم دیگه بسه من دیگه زنگ نمیزنم

خلاصه بابا رفت واسه عمل و دو هفته بیمارستان بود

و تو این یه هفته از کل ایران یا اومدن عیادت یا زنگ زدن

اما فامیلای مصی که از قبل از ازدواج ما با بابا آشنایی داشتن

و همه شون میدونستن که بابا چقدر به مصی کمک کرده یا دست کم مصی 6 ماهه تو خونه شه

یک نفرشون تماس نگرفتن حال بابارو بپرسن ( البته غیر از سعید و لادن )

دوباره زنگ زده بودن به مصی که عقد دومه فروردینه 27 اسفندم عیدیشو میارن

مصی هم سر اینکه اینا تاحالا یه عیدی واسه من نیوردن باشون بحث کرده بود

منم واسه اینکه مصی جلو مامان اینا کم نیاره گفتم مصی جون نگران نباش

یه هدیه خودت بخر منم میرم وسیله میخرم میبرم دفتر تزئین میکنم

سعید که اومد تهران واسه کارش با هم عیدیمو بیارین

خلاصه رفتم توی این فروشگاها که تزئینات سفره عروس و ... داره خرید کنم .

همه اومده بودند واسه عروساشون خرید کنن یه خانمی اومد کنارم و وسایلمو دید

گفت حتما دارین واسه عروستون خرید میکنین چقدر خوش سلیقه این

اینو که شنیدم انگار با پتک زدن تو سرم انقدر بغض داشتم که همونا رو حساب کردمو زدم بیرون

رفتم تو دفتر تو سرما تزئینشون کردم و گذاشتم همونجا که شب مصی و سعید بیارنش

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

توی این مدت که خوب صلح برقرار بود

یه سری رفتار از نامزد مهسا میدیدم و چیزایی میشنیدیم

که دقیقا منو یاد فرشید شوهر سابق پریسا مینداخت

چند بار به مصی و سعید و حتی یه بار به مامانش گفتم

گفتم خیلی مراقب باشید دخترتون جوونه شما حواستون باشه

من به این آقا مشکوکم اما افسوس که انقدر اینا عاشق مهران بودن

که حتی پسراشونم فراموش کرده بودند

تو این فاصله یه بار مامانم خیلی دلگیر شد سر اینکه اینا اصلا به فکر نیستن

که حتی یه بار واسه من عیدی بیارن اونم فقط به خاطر مراسمش

و رسم و رسوماتی که میدونستیم واسه دخترشون کامل اجرا میشه

مصی هم به مامانش گفت و مامانش زنگ زد

کلی عذر خواهی که مارو ببخشید و این بار خودم شخصا میام و ...

خلاصه آذر ماه بود بابا و حمید هند بودن و همزمان

انبار اصفهان باید جابجا میشد و اینکار افتاد گردن مصطفی

با هم رفتیم اصفهان و اسباب کشی کردیم

و 10 روز دوتایی توی سرمای بی سابقه آذرماه

توی یه خونه 500 متری و در شرایطی که بار هند رسیده بود

بدون قفل بدون بخاری بدون آبگرم بدون حمام بدون ظرف و رختخواب زندگی کردیم

وسایل ما عبارت بود از یه زیلو 3 تا پتوی مسافرتی یه هیتر کوچولو یه گاز تک شعله

یه قابلمه یه کتری 2 تا لیوان و یک قاشق

شبا کلی چیز میذاشتیم پشت در و هیتر رو میذاشتیم رو به کف پامون که یخ نزنیم

بعد یه هفته حمام که هیچی اما مجبور شدم لباسارو کف حیاط بشورم

تموم بدنمم درد میکرد طوری که نمیتونستم از پهلو درد غلت بزنم

حالا تو این گیرودار سعید خونریزی معده کرد

بابا اینا از هند زنگ زدن حالشو پرسیدن مامانم علی رغم دلخوریش به مامانش زنگ زد

ما هم یه شب ساعت 1 حرکت کردیم به سمت شیراز به سعید سر زدیم

12 شبشم برگشتیم اصفهان

نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

فردای عقد که از خواب بیدار شدیم تو هتل بودیم

که کامی دوستم زنگ زد که شب بریم باغ گفتم خبر میدم

بعدش من زنگ زدم به مامان مصطفی

اول خواهرش گوشی رو برداشت و با یه لحن بد با من حرف زد و گوشیو داد مامانش

مصطفی هم که درست روبروی من نشسته بود تغییر چهره منو میدید

مامانشم با همون لحن صحبت کرد گفتم امشب میخوایم همه با هم بریم بیرون شام

گفت نه نه نه ایشالا بیاین شیراز از من اصرار و از اون انکار

هیچی هم نپرسید که کجایین میاین نمیاین من که وارفتم

مصطفی پرسید چی شد چرا قیافه ات رفت تو هم واسه اش گفتم

گفت به جهنم بیا بریم باغ اینارو ولشون کن

خلاصه با نسیبه دختر خاله ام و شوهرش و کامی و کاوه رفتیم باغ

کلی هم خوش گذشت تا شب که سعید داداش مصی زنگ زد که یه سر بیاین اینجا

رفتیم سر کوچه خاله اش اینا و فهمیدیم به به مهمونی گرفتن و حالی به حولی

گفت آره همه سر حق طلاق شاکین گفتن باباش بی احترامی کرده واسه شام دعوت نکردن

سالومه وقتی وارد شده با ما دست روبوسی نکرده  شاباش هاشو داده به خواهرش و ...

ما هم همه ماجرارو تعریف کردیم و سعید حق و به ما داد

منم گفتم مصی خودت بهتر همه چیو میدونی من مقصرم؟

گفت به هیچ وجه گفتم پس من دیگه کاری به کارشون ندارم اونم پذیرفت

3 روز بعد رفتیم شیراز خونه سعید و لادن جاریم

لادن 6 صبح اومد پیشوازمون و واسه مون اسفند دود کرد و خلاصه خیلی محبت کرد

مامان مصی هم خودشو رسوند و گفت میخوایم بیایم اونجا حرف بزنیم

گفتم اگه خواهرات بیان من میذارم میرم اما مامانت به حرمت مادریش بیاد

خلاصه اومد و یکی یکی واسه اش گفتم

و بش ثابت کردم که تموم حرفا بیخود بوده

بعد گفت ضمنا مصی باید واسه جهیزیه خواهرش کمک کنه

گفتم ببینین مصی برادر کوچیکه بود اما همه هزینه نامزدی مهسا رو داد

الانم 10 تومان غیر از هزینه های عقد به بابا بدهکاره

ضمن اینکه ما قبل از مهسا عقد کردیم

اجازه بدین خودمون به یه سر و سامونی برسیم بعدش چشم

وقتی دید حتی یه کلمه بی ربط نمی گم افتاد به گریه

گفت تو راست میگی نمیدونم چرا اینجوری شد و منو ببخش و ...

گفتم ببینین مادر بودن فقط به زاییدن نیست مادر باید حامی بچه باشه

شما نباید اجازه میدادین فامیل پشت سر ما حرف بزنه و شما هم ادامه بدین

ضمن اینکه مصی پدرش فوت کرده اگه چیزی هم بود شما باید میگذشتین

دیدینم که بابای من هیچی کم نذاشت

بعد از اینم اگر هر چیزی شد بیاین به خودم بگین نه پشت سر

اگر تقصیر کار بودم عذر میخوام اگرم نه که رفع سوء تفاهم میکنیم

اما اگر پشت سر حرفی زده شد

من هر کس باشه ولو مامان خودم کات میکنم

خلاصه خواهراشم زنگ زدن توجیهشون کردم و تمام شد

برگشتیم تهران 10 روز بعدش 21 آبان تولدم بود یک نفر زنگ نزد

راستی اینم بگم تا قبل از عقد واسه هیچ عیدی برای من عیدی نیاوردن

البته مصی کادوشو میداد اما اونا نه

حتی یه روز که شیراز بودم مامانش زنگ زد که زود بیاین دارن واسه مهسا عیدی میارن

اما اصلا به روی خودشون نیوردن که بابا اینم عروس ماست

منم اوایل به دل نگرفتم گفتم حتما حواسشون نیست

خلاصه مصی یه کمی وسایل آورد تهران

و قرار شد با بابا به کارش ادامه بده که با کار توی تهران آشنا بشه

و از بعد از عقد پیش ما زندگی کرد

اما دریغ از یک تلفن از طرف خانواده اش واسه تشکر

من تبریک تولد نگفتن و تلفن نزدنا و ... رو ندید گرفتم

حتی مرتب مصی رو ترغیب میکردم که تلفن بزنه مامانش و حالشو بپرسه

البته نه فقط مامانش خواهراش برادرش مامان بزرگش و ...

این داستانا ادامه پیدا کرد تا بهمن که پسر خاله اش از بلژیک اومد...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody