برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

چند تا مسئله قابل ذکره که مهمترینش اینه

اگر پولدار باشی یا فقیر

اگه واسه مراسم وقت داشته باشی یا نداشته باشه

اگه تنها باشی یا کسی باشه که کمکت کنه

اگه اگه اگه

باز هم یادت میره بعضی ها رو دعوت کنی

باز هم همه کارها هل هلی میشه

باز هم سر وقت به مراسم نمیرسی

باز هم یه سری چیز ها فراموش میشه

و در نهایت همیشه یه جای کار میلنگه

١-مثلا مصطفی یادش رفت موهاشو ببنده

٢-کیک یادمون رفت بخوریم

٣-یه چایخونه سنتی توی باغ درست کرده بودیم

که چایی شیر کاکائو آش و ... سرو میکرد

ما یادمون رفت اونجا فیلم بگیریم یا عکس بگیریم

یا حتی بریم ببینینم چه شکلی شده

۴-یه فروهر قرار بود تو سفره باشه که خانم عزمی یادش رفت

اما من و مصطفی واسه هیچی غصه نخوردیم

و شب قشنگمونو خراب نکردیم

اینجور وقتا باید خونسرد بود

ما ٢۵٠ نفر دعوتی داشتیم

به ٢٠٠ نفرشون کارت داده بودیم

١٧٠ نفر مهمون اومد

که ٢٠ تاشون بدون دعوت بودن

مصطفی عینک آفتابی گرونشو جا گذاشت

برای کرایه ماشین عروس به پیسی خوردیم

و ظبط ماشین بابا رو یادمون رفت درست کنیم

واسه شام دیر رفتیم

سفره شام عروس و داماد خیلی ضایع بید

اما شام خیلی خوب بید

فیلمبردار عروسی تا لحظه اخر با ما بید

و دو نفر از فامیل سر اینکه یه نفر زیادی مست بود رفتن خونه شون با هم دعوا کردند

در نتیجه لطفا زیاد مست نشوید و عاشق آنچه که هست بشوید

دفعه بعد بر میگردم با:

داستان شیرین دوران مزخرف عقد

درود و دو صد بدرود

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

 

 

رفتیم رستوران و من و مصطفی همه چی رو فراموش کردیم

فقط به غذا فکر میکردیم و تا تونستیم خوردیم

بعدم که عروس کشون ادامه پیدا کرد تا ساعت 4 صبح

که دیگه آخراش تو خیابون مرداویج همه پیاده شده بودیم میرقصیدیم

عروس و داماد هم که از همه جلف تر

رفتیم خونه دختر خاله ام  که وسایلمون رو برداریم بریم هتل

توی راه سارا خواهر کوچیکم گفت که مهسا خواهر کوچیکه مصطفی کای چرت و پرت گفته

مامانش و سیما هم از کسی خداحافظی نکردن و رفتن

دیگه 5صبح در شرایطی که فقط مامانم و بابام و دختر خاله ام میدونستن

با مصطفی رفتیم هتل 40 پنجره

یه سوئیت شیک اما معمولی واسه مون آماده کرده بودن

مصی موهامو باز کرد و بلافاصله عین دوتا اسکوروچ کادوها و شاباشا رو شمردیم

2.200.000 تومان کادوهای عقدمون شده بود که سهم خانواده مصی 550 تومان بود

بغیر از سکه ها که 20 یا 30 سکه ریز و درشت بود

به مصطفی گفتم مثل اینکه یه چیزایی بین دو تا خانواده اتفاق افتاده

که من درست نمیدونم و مامان اینا هم گفتن چیزی نگم

اما بهتره فردا برای شام هر دوتا خانواده رو یه جا دعوت کنیم تا کدورتی نباشه

بلاخره تو همه جشنا از این چیزا پیش میاد

(زهی خیال باطل که خونه خاله اش دادگاه صحرایی تشکیل شده بود

و همه به اتفاق (منهای برادرشو زن برادرشو خاله بزگش ) حکم اعدام منو صادر کرده بودن)

ساعت 6 صبح بود که خوابیدیم

خیلی عالی بود و خوش گذشت خیلی هم خسته نشدیم

فقط حیف که ما دیر رسیدیم و حیف که این داستانا پیش اومد

الهی که به پای هم پیر بشیم اما زود پیر نشیمچشمک

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

 

بلاخره بله رو گفتم و انگشت عسلیه مصطفی رو گاز گرفتم اونم ناخن مصنوعیمو

یه دفتر گنده رو صد تا امضا زدم و تا دوساعت پای سفره کادو میگرفتیم و عکس میگرفتیم

بلاخره فارغ شدیم تابلومونو آوردن به مهمونا خوشامد گفتیم و عکس یادبود دادیم

کیک دیگه داشت آب میشد میخواستیم کیک رو ببریم

از اونجا که رسم رقص چاقو مربوط به خانواده عروسه

خواهرام با چاقو رقصیدن و مصطفی هم که پول پیشش نبود از مامانم میگرفت و شاباش میداد

بعد خواهر بزرگه مصطفی با عصبانیت چاقو رو گرفت رقصید شاباش گرفت

بعد خواهر کوچیکش بچه خواهرش بچه برادرش برادرش و ...

منم که عصبی که چرا درک نمی کنن بلاخره کیک رو بریدیم

به خودمون هم کسی کیک نداد

تنها چیزی که من خوردم یه برش خیار با یدونه شیرینی و یه لیوان آب بود

خلاصه ارکستر که شروع کرد مرکز باغ که پیست رقص بود داشت میترکید

یعنی دروغ نگفته باشم فکر کنم 6 تا میز پر بود بقیه همه وسط بودن

یه آدمایی رقصیدن که تو عمرشون نرقصیده بودن

بعدها فیلمبردارم میگفت اونجا مثل دیسکو های دوبی بود

یه کبریتم میزدی همه منفجر میشدن

اما چه تزییناتی و چه تشریفاتی

پذیرایی یک بود ارکستر یک بود مهمونا یک بودن جشن یک بود

ساعت دیگه 11 شده بود که یه آقایی که واسه نی حمبونه اومده بود شروع کرد به زدن

مصطفی هم ضرب و تمپو رو گرفت دستش و رفتن تو مایه بندری

دوماد میزد و عروس به سازش می رقصید

دیگه همه فول کیف شده بودن که بابا گفت تمومش کنید

چون جشن تا الان طول کشیده و ما هم مهمون راه دور داریم باید شام بدیم

خانواده مصطفی که هر چی تعارف زدیم نموندن و بقیه رفتیم رستوران محمد تو درچه

راستی یادم رفت بگم ماشین عروس که سمند بابا بود ضبط نداشتلبخند

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

دم تشریفات تک آقای عظمی گرم عجب مراسمی ترتیب داده بود

تمام راهرو مشعل و گل و فشفشه های رنگیه بلند

وارد که شدیم مهرزاد بچه خواهرم اومد دم ماشین

شکایت یکی از همبازی هاشو میکرد

پیاده شدیم و چند تا دختر با لباسای محلی با یه سبد گل جلوی پامون گل می ریختن

ارکستر سنتی هم با تنبک و ویلن جلو پامون ای یار مبارک میزد

روسر همدیگه اسفند گرفتیم و دود کردیم و رفتیم تو

یه بغض عجیبی تو گلوم بود با یه حس نو که پر از شرم و شادی و دلتنگی بود

حس دلتنگی واسه بچگی و خونه پدری و احساس آزادی و بیی قیدی تجرد

و یه حس شادی واسه یه زندگی نو یه عشق پاک یه تعهدو دلبستگی

سرتونو درد نیارم نشستیم و عاقد که شکل عمو جغد شاخدار بود خطبه رو خوند

منم سوره یوسف رو خوندم و هی به مصطفی میگفتم اگه بگم نه چیکار میکنی

دختر خالمم مرتب تذکر میداد که صاف بشین نخند سنگین باش

اما خوب دل تو دلم نبود هنوز بغضه رو داشتم

این بله به این معنی نیست که فقط ما ازدواج کردیم

عاقد نمیپرسه آیا حاضرید به عقد دائم این آقا در بیایید

میپرسید:

دوشیزه محترمه سرکار خانم سالومه آذر فرزند محمد رضا

با مهریه 1360 سکه طلا

 که ممکنه 1360 بار در زندگی شما رو از تصمیم عجولانه طلاق منع کنه

و روی دیگه ی سکه زندگیتونو نشون بده

و40 مثقال طلای ساخته شده

که ممکنه 40000 بار از عیار خالص عشق شما

با مزد ساخت صبر رو به لحظات طلایی زندگیتون تبدیل کنه

آیا وکیلم که شما عشق کاملتونو به شوهرتون میدین و ازش عشق میگیرین ؟

عروس داره به خدا توکل میکنه ؟

عشق رو به عنوان یه موهبت الهی می پذیرید؟

عروس رفته گل عشق بکاره

صبر پیشه میکنید و به تعهدتون وفادار میمونید؟

عروس داره دلشو صاف مینه

مسئولیت راه سخت زندگی  رو به عهده میگیرید؟

تو غم و شادی هم شریک می شین؟

عروس داره دعا میکنه

رفیق و یار و همسفر و همراه هم میشین

عروس قلبش داره کنده میشه

آیا وکیلم شما رو به عقد دائم مصطفی رهی درآورم؟وکیلم؟

عروس با یه دنیا امید به چشمای داماد نگاه میکنه و ازش عشق و اطمینان میگیره

بعلــــــــــه

هیلی لی لی لی لی لی

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

صبح 5.30 از خواب بیدار شدم

شب قبل پریسا و نسیبه گفتند الا بلا مارو صبح بیدار کن صبحانه حاضر کنیم

اما جفتشون مثل خرس خواب بودند

دوش گرفتم و صبحانه هم نخوردم و مصطفی رو هم بیدار نکردم

6.30 آژانس گرفتم و رفتم آرایشگاه

از وقتی رسیدم آزیتا آ رایشگرم کار رو شروع کرد

حالا اونجا هم داستانی بود واسه سیگار کشیدن باید میرفتم تو تراس

مامانم  وسط کار اومد و حالش گرفته شد

گفت پس چرا انانقدر بد درست کرده یه جعبه شیرینی و پول آورد و رفت

خلاصه که عروس 12.30 آماده شد

خودم زنگ زدم آژانس واسه ام غذا اورد و تا 3.30 منتظر داماد شدم

اومد و رفتیم خیابون مشتاق فیلم گرفتیم

فیلمبردارمونم خانوم شاحسینی گل آتلیه فاطیما خیلی شاکی بود که چرا دیر اومدیم

بعد رفتیم آتلیه و انقدر مسخره بازی در آوردیم که تو همه عکسا نیشمون بازه

خانم شاحسینی میگفت خستگی از تنم رفت بس که خندیدم

حرکت کردیم سمت باغ رسیدیم اونجا دیدیم فیلمبردار گممون کرده

حالا ساعت 6.45 ساعت کارت ما هم 3 تا 7 بود

بابام هم هی زنگ میزد که عاقد میخواد بره پس کجایین

خلاصه تا 7.30 سر خیابون باغ معطل شدیم

بلاخره پیدامون کردن  رفتیم تو باغ

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody