برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

فردا صبح بلیط دارم برای شیراز

البته به مصطفی گفتم ۱.۳۰ ظهره میخوام غافلگیرش کنم

۵شنبه عروسیه دوست مصطفی است

جمعه هم بله برون حمید

من و داداشم با هم فامیل شدیم

حمید با سارا دختر دایی مصطفی نامزد میکنه

حالا شما بگین میشه تو شب بله برون داداشم نرقصم

با این پای گچ گرفته چکار کنم

مجبورم با عصام چوپی برقصم

فعلا بای بای تا از شیراز برگردم

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

صبح به سختی خودمو به کلاس رسوندم

برگشتنه رفتم بیمارستان

کلی شلان شلان از پله ها بالا پایین رفتم

بلاخره رسیدم به دکتر گفت باید گچ بگیری

خیلی حالم گرفته شد آخه هفته بعدش بله برون حمید بود

اما خلاصه پامو گچ گرفتم و انقدر خندیدم و سربه سر دکتر گذاشتم

که میگفت تو دیگه چجور آدکی هستی کاش همه بیمارا مثل تو بودن

یه پا یه پا اومدم دم در خروجی

یکی کارای پرونده ام رو انجام داد یکی زیر دوشمو گرفت و رسوندم دم در

نگهبان سوت زد تاکسی گرفت خلاصه بیمارستانو ریختم به هم

حالا هم که یه هفته است با عصا تردد میکنم

اما خوب هنوز آدم نشدم

رفتم فشم رفتم دنبال لباس رفتم دنبال خونه گشتم

دیشبم تمرین کردم که چه جوری یه پایی برقصم

هاهاهاها

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

تازگیا با یه زن و شوهر آشنا شدم که مثل لیلی و مجنون میمونن

جالبه بدونین که آشنایی از طریق من و افشین شروع شد

و بعد هم لیلا و بعد مصطفی هم اومدن توی جمع

افشین مثل دادشمه انقدر با هم صمیمی شدیم که انگار سالهاست آشناییم

قرار بود افشین لیلا رو واسه تولدش سورپرایز کنه

کیک و دو تا دسته گل بزرگ و کلی میوه خرید با دوستش اومدن دنبال من و سارا

مارو سر خیابون پیاده کرد که لیلا رو ببره بیرون یه دور بزنن و بیان

اومدم از جوب بپرم اونور که چشمتون روز بد نبینه خوردم زمین و پام پیچ خورد

سارا که منو دید ترسید کفشاشو در آورد و وسایلش رو داد به ما فقط گل دستش بود

اومد از حفظ بدون نگاه کردن بپره

همزمان یه ماشین پر پسر از کنارش رد شدن و یه هو کشیدن

من از روبرو داشتم نگاش میکردم سارا پاشو گذاشت من گفتم:

نــــــــــــــــــــــــــــــــــــه و بووووووووووف سارا تو جوب ود

خلاصه من از خنده اشک میریختم و ازدرد نمیتونستم راه برم

باخره لیلا جون اومد و کلی سورپرایز شد و منم به دردپام گوش نکردم و کلی رقصیدم

اما باحال بود من و سارا جفتمون میشلیدیم

گفتیم حالا مهمونا میگن ۲ تا خواهر ژنتیکی راشیتیسم دارن

من که تا آخر شب میخندیدم

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

۱۳ خرداد تولد حمید بود

۱۴ خرداد بله برون ما

۱۵ خرداد تولد مصطفی

جالبه بدونین اولین روزای نامزدی برنامه مون چی بود

۸صبح برپا صبحانه پیش به سوی انبار بابا

آخه مصطفی نمایندگی فروشگاه بابا رو داره تو شیراز و بار بابا تازه رسیده بود

خلاصه تا ساعت ۲ تو انبار واسه تفکیک جنسا

۲ خونه ناهار دوش ۴ انبار

۹ خونه دوش بیرون تا ۱ نصفه شب

۱ خونه بیدار تا ۵ صبح

۵ خواب تا ۸ صبح و نقطه سر خط

شب آخر تا صبح نخوابیدیم ۵ رفتیم کله پاچه خریدیم

قرار بود شب من بیام تهران و اون بره شیراز

اما نمیدونم چی شد که مصطفی هم با من و سارا اومد تهران

و فرداش ساعت ۸ شب رفت شیراز

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

۲ روز تو تهران دنبال لباس میگشتم

پیدا نکردم خسته و کوفته اومدم ساکم رو بستم

تا ۴.۳۰  بیدار بودم ۸ هم پاشدم راهی شدم

۲.۳۰ ظهر رسیدم اصفهان از ترمینال یراست رفتم مسجد

چهلم شوهر خالم بود خدا رحمتش کنه کلی گریه کردم

چشمام از گریه و بیخوابی بازنمیشد

۴ رفتم خونه کمک مامان جارو و گردگیری و ...

۶.۳۰ رفتم دوش گرفتم اومدم کارامو کردم داشتم لاک میزدم که رسیدن

نشستیم حرف زدیم و بی هیچ چک و چونه ای سر مهریه به توافق رسیدیم

انگشتر دستم کردن و شیرینی خوردیم

هیچکس باورش نمیشد

من دختری که تو پرقو بزرگ شده بودم و هیچوقت دغدغه ای تو زندگیم نداشتم

نامزد کسی شدم که یه دل پاک و رو راست داشت و یه خونواده خوب

و یه فروشگاه کوچیک اجاره ای واسه رسیدن به هدفهای بزرگ

اما من همون دل پاک و رو راست رو بزرگترین سرمایه زندگیم میدونم

حالا دیگه مصطفی رو با دنیا عوض نمیکنم

بلاخره من و مصطفی شدیم ما و آغاز کردیم برای همیشه

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

از ۱۶ فروردین که بابا اجازه داد تا۱۶ اردیبهشت که ما رفتیم شیراز

هر روز کارم شده بود خوابیدن و فکر کردن

شک ترس دودلی هیجان روزای سختی بود

تا ۱۶ اردیبهشت ۸۶ یعنی درست یکسال بعد از اولین روز آشنایی ما

که مراسم خواستگاری غیر رسمی خونه داماد انجام شد

من که کنار حمید نشسته بودم گفتم از کنار من تکون نمی خوری

مصطفی هم که داشت آب میشد

صحبتای مقدماتی انجام شد و قرار شد واسه صحبتهای نهایی بیان اصفهان

اون شب ساعت ۱۲ شب رفتیم بیرون

همه سر به سر مون میذاشتن منم که در کمال تعجب داشتم از خجالت میمردم

تا۳ صبح بیرون بودیم باورمون نمیشد

چند روز بعد هم با کلی امید از هم جدا شدیم

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

یکی بود یکی نبود

زیر این سقف کبود

یه غریب آشنا

دل و جونم رو ربود

اینجوری نگام نکن

گل یاس مهربون

اون غریبه تو بودی

همیشه با من بمون

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

سلامی برای همیشه

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

این وبلاگ متعلق به سالومه می باشد
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody