برای هميشه

برای هميشه

خاطرات من از شروع زندگی متاهلی

نوروز 1390 خورشیدی

 

2750 شاهنشاهی

3749 زرتشتی

و 7033 میترایی آریایی

یادگار دین زرتشت

مهر کوروش

جام جمشید

تیر آرش

خون سهراب

رخش رستم

عشق بابک

و بزرگترین جشن باستانی ایرانیان بر شما نوادگان کوروش مبارک

برقرار ایران و ایرانی

نوشته شده در دوشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

دوستای گلم اکثرا آپ های جدیدم در بلاگفا هست

و بیشتر در بلاگفا هستم

اگر به این آدرس به دیدنم بیاین ممنون میشم

http://saliazar.blogfa.com

نوشته شده در یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

سلام دوستای خوبم

 

دلم نمیخواست حالا حالاها پستی بذارم تا سپندارمذگان باشه

دیروز داشتم فکر میکردم که تایید کامنت هامو بر دارم

چون من نه سیاسی مینویسم نه اهل گروه خاصی هستم

نه به کسی توهینی میکنم و خلاصه نه دشمنی ای دارم و نه دشمنی

امروز یه کامنت داشتم از شخصی به نام مریم که آدرس یه سایت فنی رو زده بود

و حرفی نوشته بود که خوب چون از زبون خودش دراومده به خودش میچسبه

ناراحت نشدم که چرا توهین کرده چون بلاخره هر انسانی یه ارزشی داره

و بنابر کلامش و رفتارش میشه ارزیابیش کرد

اما متاسفم برای مردمم و برای کشورم که چنین انگل هایی بینشونه

همه ما میدونیم که افرادی که برای زدن حرفهای رکیک برای تخلیه افکارشون

اینجا پشت نقاب مخفی میشن و حتی شهامت ندارن که بایستن و جواب بگیرن بیمارن

بیاین با هم دعا کنیم که خدا همه بیمارارو شفای عاجل عطا کنه

الهی آمین

 

نوشته شده در شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

آتریسای گرد و گولولهء خاله در ۴ روزگی که خاله ۱۸ روزه ندیدتش قربونش برم الهی

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

هرسال روز ولنتاین برای من روز اعصاب خوردی و افسوس خوردنه

 

چرا که من از چند روز قبلش شروع میکنم به مسیج زدن برای همه کسانی که میشناسم یا اطلاع رسانی از طریق فیس بوک و وبلاگ

که هموطنای من دوستای خوب من شما که دم از ایران میزنید شما که تو گردنتون فروهر میندازید و از بی فرهنگیه اطرافیانتون رنج میبرید شما که افسوس میخورین چرا کشورتون تو چنین شرایط بدی قرار داره و واسه ویزا گرفتن مشکل دارید و هر جا میرید انگشت نگاری ازتون میگیرن.

شما که وقتی سرود ای ایران ای مرز پر گهر رو میشنوید قلبتون به طپش میفته و از جاتون بلند میشین کریسمس و ولنتاین و ... رو بیخیال بیاین فرهنگمون رو حفظ کنیم بیاین ایرانی باشیم بیاین همه با هم مراسم ایرانی رو به جا بیاریم

با کلی امید و آرزو کلی خرج میکنم از هزینه ام از زمانم از انرژیم و با کمال تاسف میبینم روز ولنتاین همه گل و هدیه تو دستشونه و همه کسانی که بهشون مسیج زدم با مسیجای مختلف ولنتاین رو به من تبریک میگنهمین امروز نزدیک ۱۰ نفر ولنتاین رو به من تبریک گفتن باید چه کرد.

لااقل از شماخواهش میکنم خواهش میکنم خواهش میکنم بعنوان یک دختر ایرانی یک پسر ایرانی که فرهنگ کشورش واسه اش مهمه پست بعدی وبلاگتون رو به این مطلباختصاص بدید و این مطلب رو توی اون کپی کنیدو هرطور که میتونید اطلاع رسانی کنید

پیشاپیش۲۹ بهمن  جشن بزرگ سپندار مذگان روز زمینروز باروری  و روز عشق بر همه ایرانیان با غیرت مبارک

پایدار ایران و ایرانی

به امید داشتن یک روز عاشقانه با عشق واقعیتون...

 در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است

این روز “سپندار مذگان” یا “اسفندار مذگان” نام داشته است.

توجه داشته باشید که روز درست این روز عاشقانه، 29 بهمن میباشد

 جشن اسفندگان، روز گرامیداشت زمین بارور و بانوان:

واژه فارسی اسفند یا سپندارمذ،همانا آرمئیتی است که واژه سپنته/ سپند برای احترام و گرامیداشت بیشتر، به آن افزوده شده است. ل. مولتون آنرا در اصل آرا ماتا به معنای مادر زمین می‌داند .در گاتهای زرتشت، این واژه در معنای زمین و با توصیف دختر اهورامزدا (دوگِـدَر) آمده است. همان واژ‌ه‌ای که زرتشت برای دخترش پوروچیستا هم بکار گرفته است. بنابر این، آرمئیتی به تنهایی و یا به شکل سپنته‌آرمئیتی در آغاز، نام یا پاژنام زمین و به ویژه زمین بارور و یا مادر زمین بوده و بعدها به فرشته یا ایزد پشتیبان زمین اطلاق می‌شود و پس از آن به پیکر یکی از امشاسپندان یا یاران اهورامزدا در می‌آید.ا

از آنجا که در باورهای کهن، زمین را نیز مانند زنان، بارور، زاینده و پرورش‌دهنده می‌دانسته‌اند و همه موجودات بر پهنه او و در پناه و آغوش او پروریده می‌شده‌اند، جنسیت او را نیز «مادینه» فرض می‌کرده‌اند و از همین خاستگاه است که عبارت‌های مام میهن و سرزمین مادری بوجود آمده و فراگیر شده است. پیشینیان ما، همانگونه که زمین را زن یا مادر می‌دانسته‌اند، آسمان را نیز مرد یا پدر بشمار می‌آورده‌اند و ترکیب‌های مادرزمین و پدرآسمان از همین جا برخاسته‌اند. بی‌گمان آنان شباهت‌ها و پیوندهایی بین زن و مرد از یک سو، با زمین و آسمان، و بارندگی و رویش گیاهان، از سوی دیگر احساس می‌کرده‌اند.  آخرین ماه فصل زمستان بنام اسفند یا سپندارمذ نیز از همین ویژگی باروری و زایندگی زمین سرچشمه گرفته است. چرا که در همین ماه، نخستین جوانه‌ها از خاک سربرمی‌زند و زایش دوباره زمین را نوید می‌دهد. از همین رو، مردمان ایرانی این ماه و به ویژه روز پنجم آن که با نام ماه همانند است، یعنی اسفندروز از اسفندماه یا سپندارمذروز از سپندارمذماه ، را روز گرامیداشت زمین بارور و بانوان می‌دانسته‌اند و در این روز، مردان آیین‌هایی برای همسران خود برگزار می‌کرده و هدیه‌هایی به او می‌داده‌اند که متأسفانه آگاهی بیشتری از این مراسم در دست نیست.

منظور از زن، همسر است و نه جنسیت آن.امروزه نیز روز جهانی زن در هشتم مارس، بر جنسیت زنانه تأکید ندارد، بلکه یادمانی برای کوشش‌های برابری‌طلبانه زنان و جنبش‌های آنان برای استیفای حقوق طبیعی خودشان است؛ در حالیکه جشن اسفندگان، یادمانی بسیار کهن از اسطوره‌های زایش و باروری است. این دو مناسبت و مراسم، شباهتی با یکدیگر نداشته و هر کدام اهمیت و خاستگاه و کارکردهای خاص خود

را دارند.

به بیان ابوریحان بیرونی، «اسفندارمذ» ایزد موکل بر زمین و ایزد حامی و نگاهبان زنان شوهر دوست و پارسا و درست کار بوده. به همین مناسبت این روز، عید زنان به شمار می رفت. مردم به جهت گرامیداشت، به آنان هدیه داده و بخشش می کردند. زنان نه تنها از هدایا و دهش هایی برخوردار می شدند، بلکه به نوعی در این روز فرمانروایی می کردند و مردان باید که از آنان فرمان می بردند.

گردیزی نیز در کتاب زین الاخبار خود به واژه ی «مردگیران» اینگونه اشاره کرده است که از این جهت این جشن را مردگیران می گفتند که زنان به اختیار خویش و با آزادی، شوی و مرد زندگی خود را برمی گزیدند.

هنوز نیز در برخی از گوشه های ایران زمین مانند اصفهان، پهله، ری و دیگر شهرهای ناحیه ی مرکز و غرب ایران، مراسم جشن اسفندگان همچون گذشته برگزار می شود، در این روز بانوان لباس و کفش نو می پوشند، زنانی که مهربان، پاکدامن، پرهیزگار و پارسا بوده اند و در زندگی زناشویی خود فرزندان نیک را به جامعه تحویل داده اند مورد تشویق قرار می گیرند و از مردهای خود پیش کش هایی دریافت می کنند. آن ها در این روز از کارهای همیشگی خود در خانه و زندگی معاف شده و مردان و پسران وظایف جاری زنانه را در خانه به عهده می گیرند

 

در بندهش که یکی از نامه های ارجمند و بزرگ پهلوی است ، در فصل 27 که از گیاهان سخن رفته، در پاره 24 آمده: هر یک از گلها از آن یکی از ایزدان بزرگ و فرشتگان است. یاسمن از آن بهمن است. مورد از آن اهورامزداست. بیدمشک از آن سپندارمذ است. سوسن از آن خرداد و چمبک از آن امرداد است و جز اینها در میان این رستنی‌ها و گل‌های خوشبو و زیبا، بیدمشک که از آن سپندارمذ دانسته شده، همان گلی است که پیشرو گلهای بهاری در هنگام جشن آرمتی (پنجم اسفند) زینت بخش باغ و بوستان است. بسیار بجاست که همین گل بومی ایران زمین، نشان یا آرْمِ پرستاران میهن ما باشد.

اى مام مهربانم

زبان گویاى اسرار اینک که زمان سپاسدارى از مهر و وفاى توست گنگ مى ماند. در یک سخن مى خواهم بدانى که آن دست هاى کوچک و جسم ناتوان اکنون که پرتوان شده است، یکسره تو را سپاس مى گوید.

اسفندگان روز مادر، روز زن و زمین و روز گرامیداشت همه فروزگان پسندیده و نیکوى انسانى است و اکنون شایسته است ما نیز چون نیاکان فرزانه خود این جشن فرخنده را برگزار کرده و از مهر و مهربانى همه مادران و بانوان ایران زمین سپاسگزارى کنیم و شاید روزى تمام مردمان جهان روز اسفند از ماه اسفند را روز مادر طبیعت (محیط زیست) نام نهادند.

 آیین‌ها و دیگر نام‌ها

این جشن را با نام‌های جشن برزیگران هم نامیده‌اند.در روز اسپندگان چند جشن با مناسکی به‌خصوص برگزار می‌شده‌است. نخستین آنان جشن مردگیران یا جشن مژدگیران بود که ویژه زنان بود. در این روز مردان برای زنان هدیه می‌خریدند و از آنان قدردانی می‌کردندامروزه نیز بیشترین جنبهٔ مورد تأکید در اسپندگان قدردانی از زنان است. در زمان گذشته -چنانکه ابوریحان روایت کرده‌است- عوام کارهای دیگری هم می‌کردند چون آیین‌های جادویی برای دورکردن خرفستران. اما ابوریحان این آیین‌ها را تازه و نااصیل خوانده‌است

  کادوهای روز سپندارمذگان : 

این بخش کمی با ولنتاین یکسان و کمی متفاوت است.

- اولین چیزی که نباید فراموش شه گل است . گل در تمام جوامع نشان دهنده عشق و دوست داشتن است.

- دومیش یک چیز خوردنی ! این موضوع میتونه شیرینی، شکلات، و علی الخصوص آجیل ایرونی باشه. این آجیل استفاده ویژه ای در سینمایی داره که بعد از اهدا کادو با هم خواهید رفت.

- یک قطعه شعر زیبا روی کاغذ سوخته یا تابلوی قاب شده ، یا اگه مایه داری میخواهید برخورد کنید تابلوفرش! سعی کنید از یک شاعر ایرانی باشه (مث همین حیدر بابا، حافظ ، سعدی). حتی میتونید یک کتاب شعر هدیه بدین، اما خلاصه این شعره باید همراهش باشه.

پیامک های ویژه این روز

 سپندار مذگان روز دلباختگان ایرانی بر تو ای ایرانی عاشق فرخنده باد

 اگر نیاکانمان میدانستند روزی خواهد امد که عاشقی چون من بیقرارت است به جای سپندار مذگان  روز آشنایی من و تو را روز عشق می نامیدند

سپندار مذگان فرخنده باد

 |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||

دانشنامه آزاد ویکی پدیا

وبلاگ روزگار ترانه و اندوه

تارنمای تکناز

پایگاه پژوهشی آریا بوم

تارنمای ایران بوم


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

 آتریسای عزیزم به دنیا اومد

 

یه دختر ظریف و ناز و دوست داشتنی

چشم و ابروش به من شبیهه و بقیه صورتش به باباش

برگشتم تو خونه خودم اما بدون مصطفی

مصطفی ۱۱ روزه که با بابا رفته هند و من بی صبرانه منتظر برگشتنشم

تا به حال انقدر از هم دور نبودیم و دیگه داره طاقتم طاق میشه

زنگم بهش نمیزنم چون اعصابم به هم میریزه

اما خوب دوست دارم هر از گاهی از هم دور باشیم تا قدر همدیگه رو بدونیم

قربونش برم ۳ شنبه میاد

خدایا هیچ دوتا عاشقی رو برای همیشه از هم جدا نکن

الهی آمین

نوشته شده در شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

سلام عزیزای من

 

فردا دارم میرم تهران

آخه شنبه عزیز دلم به دنیا میاد

آتریسا دختر کوچولوی پریسا خواهرم

و خیلی خوشحالم که داره تو روز بهمن گان یعنی ۲ بهمن به دنیا میاد

نمیدونم چرا احساس میکنم خیلی شبیه خودمه باید منتظر موند و دید

 و اما جشن سده 

این جشن در شب "9 " بهمن آغاز می شود با براه انداختن آتشی بزرگ که شب جمعه می شود
که روز 10 بهمن جشن سده می باشد،
از این روز، 50 "شب" و 50 "روز" به بهار باقی مانده

سده آمد که فروغش سَر و سالار بُود
شادمانی ز پَسین در بَر ما یار بُود
چه گرامی است مَهین،کز پس هجران دراز
باور افروخته رخ آید و بیمار بُود
آتش جشن سده، آتش مهر وطن است
کاندر این مُلک نخواهد که شب تار بُود
خرم است این سده و شادروان باد که گفت:
“شب جشن سده را حُرمت بسیار ...بود”
سده ی فرخ ما پار سفر کرد و برفت
 آمده اینک و محبوب تر از پار بُود
خوب رخساره بود این سده زان چهره نهفت
رخ نهفتن مگر از خوبی رخسار بُود
این سده آتش افروخته دارد که درست لاله رخ،
گر اثر عاشق کردار بُود
آتشش خُرد نبینید و فروغش نگرید
که دل سوخته از مهرِ بدو یار بُود
” آتش اندر دل سنگ است نهان زان که درست
دل هر ذره نماینده ی دادار بُود
در چنین جشن بزرگ، آری خورشید دگر
گر بتابد ز دل خاک سزاوار بُود
آتش جشن سده، آتش مهر وطن است
کاندر این مُلک نخواهد که شب تار بُود
خرم است این سده و شادروان باد که گفت:
“شب جشن سده را حُرمت بسیار بود”
 
دوم بهمن روز بهمن گان و ۹ بهمن جشن سده بر همه ایرانیان فرخنده باد
برقرار ایران و ایرانی

جشن سَده، یکی از جشن‌های همگانی ایران کهن،
در آغاز شامگاه دهم بهمن‌ماه برابر با آبان روز از بهمن ماه
با افروختن هیزمی که مردمان،
از پگاه بر بام خانه خود یا بر بلندی کوهستان گرد آورده‌اند، آغاز می‌شود.
جشن سده یک جشن ملی ایرانیان است و به هیچ دین و مذهبی مربوط نیست.

جشن «سَدَه» بزرگ‌ترین جشن آتش و یکی از کهن‌ترین آیین‌های شناخته شده در ایران باستان است. در این جشن همه مردمانِ سرزمین‌های ایرانی بر بلندای کوه‌ها و بام خانه‌ها،
آتش‌هایی برمی‌افروخته و هنوز هم کم‌وبیش بر می‌افروزند.
مردمان نواحی مختلف در کنار شعله‌های آتش و با توجه به زبان و فرهنگ خود،
سرودها و ترانه‌های گوناگونی را خوانده و آرزوی رفتن سرما و آمدن گرما را می‌کنند.
 همچنین در برخی نواحی، به جشن‌خوانی، بازی‌ها و نمایش‌های دسته‌جمعی نیز می‌پردازند
نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

اینجا نیستم اما باور کنید دلم اینجاس

 

پیش شما که همیشه با من هستید و تنهام نمیذارین

پیش دوستای عزیزی که تو سخت ترین شرایط همیشه با من بودن

مثل بی تا الیکا و بقیه کسانی که به من میگن بیمعرفت و میدونن که نیستم

و خیلی های دیگه که عذر میخوام که اسمشون یادم نیست

آخه دلم اینجاست و حواسم به شام و ظرفها و ناهار فردا و ...

گفتم که مهمون دارم مامان و بابا بیشتر از ۳ هفته است که اینجان فردام سارا میاد

اونم یه هفته اینجاست (سارا یکماه پیش قسمم داد که باش آشتی کنم و من آشتی کردم)

خوب بابا ئ مصطفی که صبح تا شب مشغول به کارن

من هستم و مامان خوب نمیشه تنهاش گذاشت

هم نمیرسم که بنویسم هم تمرکز ندارم هم وقتی مینویسم مامان که نمیدونه دارم چیکار میکنم

میاد کنارم میشینه و منم روم نمیشه بگم مامان برو خصوصیه

خیلی حرف دارم واسه گفتن به زودی میام و مینویسم

اما مهمترین خبر اینه که رفتم دکتر رژیم و در حالیکه خودم داشتم شاخ در میاوردم

دیدم که ۸۲ کیلو شدم یعنی داشتم منفجر میشدم

اما ظرف این ۳ هفته به ۷۸ رسیدم و خیلی خوشحالم

دکتر قبل از اینکه بدونه تا چند ماه پیش تیروئید داشتم کلی دعوام کرد

چون درست ۸ سال پیش که رفتم پیشش ۶۱ کیلو بودم و خودم رو به ۵۲ کیلو رسونده بودم

و متاسفانه برای تثبیت وزن دیگه نرفتم و حالا با ۳۰ کیلو اضافه وزن مواجه شدم

البته بازم خداروشکر که از ظاهرم کسی نمیفهمید و به نظر ۷۰ میرسیدم

اما خوب همیشه حسرت ۴ سال پیش که انقدر سالم و سرحال بودم رو میخوردم

خبر دیگه اینکه ۱۵ روز دیگه آتریسا نوه دوم خانواده دختر خواهرم به دنیا میاد

دوستون دارم دوستون دارم دوستون دارم

پایدار باشید

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

شب یلدا که خوابیدن نداره
خوشی پیداست و کاویدن نداره
انار و خرمالو سیب هندوانه
اگر حافظ نبود خوردن نداره
شبش سرده ولبکن محفل ما
ز گرمی جا برای غم نداره
همه حرف شب یلدا همینه
زکامه تلخی دنیا ولیکن تب نداره
اگر تاریکیات تاره چو یلدا
شب تاریک میره ترسیدن نداره
صبوری کن طناب عشق و ایمان
چو صبرت باشه پوسیدن نداره
غمات رو بی خیال خوش باش که صبح شد
غمات یلدام باشه موندن نداره

 

شعر از خودم

با عذرخواهی از همه دوستای عزیزم بخاطر اینکه مهمون دارم و تا دو هفته دیگه ادامه داره

و نتونستم محبتاشونو پاسخ بدم

یلدا بر همه شما مبارک

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

جشن شب یلدا یا شب چله در آخرین شب پاییز شروع میشود و تا صبح روز اول زمستان ادامه دارد.
از این جهت شب یلدا رو چله هم می نامند که ایرانیان زمستان را به دو بخش تقسیم میکردند
چله کوچک از اول دی تا 10 بهمن و چله بزرگ از 10 بهمن تا 20 اسفند
که البته 10 بهمن یعنی جشن سده از مهمترین جشنهای ایرانیان بوده
که بعدا در موردش توضیح خواه...م داد
واژه یلدا به معنای زایش زادروز و تولد است.
ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر می‌شوند
و تابش نور ایزدی افزونی می‌یابد،
آن را شب زایش مهر یا زایش خورشید می‌خواندند

 

مراسم شب یلدا در شهرهای مختلف ایران آداب مختلفی داره
اما از اونجایی که میخوام مطلب رو خیلی طولانی نکنم سنت های مشترک رو واسه تون میگم
ایرانیان باستان شب یلدا خونه بزرگ خانواده دور هم جمع میشدن
مهمترین رسم شب یلدا این بوده که بزرگ خانواده برای همه فال حافظ میگرفته
هندونه و انار و آجیل مهمترین خوراکی های سفره شب یلدا هست
ایرانی ها در این شب از خوراکی های پردانه استفاده میکردند که براشون فزونی و برکت بیاره
همچنین میوه های سرخرنگ مثل انار و هندوانه و خرمالو که سمبل رنگ آتش باشه
و یا خوراکی های با طبع گرم مثل رنگینک و خرما و حلوا که سمبل گرما باشه
هندونه میخوردن که تابستون تشنه نباشن و سرمای زمستون رو بتونن تحمل کنن
از قدیم مرسوم بوده که شب یلدا برای تازه عروس ها همراه با میوه و آجیل
هدایایی می بردند که هنوز هم رایجه و به اون یلدایی میگن
جالبه بدونین سالهای دور مسیحی ها بخاطر شکوه جشن یلدا سعی کردن نفعی ببرن
و میلاد مسیح رو روز اول دی اعلام کردند که بتونند اون رو جایگزین شب یلدا کنند
اما با تغییراتی که بخاطر مغایرت تقویم شمسی و تقویم میلادی طی سالهای دور رخ داد
موفقیتی کسب نکردند و برخلاف بقیه جشن های ایرانیان
جشن نوروز و جشن یلدا همچنان بین ایرانیان از اهمیت زیادی برخوردار است

توی خانواده ما یکی از پرطرفدارترین برنامه های شب یلدا بازی دبلناست

همچنین من به تعداد غزلهای حافظ شماره مینویسم و اونو داخل ظرف آجیل میریزم

اولین شماره ای که توی ظرف آجیل هرکس پیدا میشه شماره غزل فال حافظشه

بیاین امسال این جشن رو باشکوه تر از همیشه برپا کنیم

و به سفره یلدامون به اندازه سفره هفت سین اهمیت بدیم

و یه سفره یلدای زیبای سنتی درست کنیم و عکسهاشو اینجا بذاریم

اگر دوست دارین میتونین به صفحه من "جشن های ایرانی" در فیس بوک برید

http://www.facebook.com/pages/jshn-hay-ayrany/126797034043799

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

زمان برگزاری جشن آذرگان یا آذرخش

نُهمین روز از آذرماه که نام روز و ماه یکی می‌شود یعنی روز آذر در ماه آذر

 آذر، ایزد نگاهبان آتش و فروزه اهورامزداست . در فرهنگ ایران، آتش یکی از پدیده‌های طبیعی ستودنی است چون گرمای زندگی را در کالبد دیگر پدیده‌های هستی جاری می سازد . جشن آذرگان از جشن‌های ویژه آتش در فرهنگ ایران است که در ستایش آذر اهورایی برگزار می شود.

آیین‌های جشن آذرگان

      ابوریحان بیرونی در « آثارالباقیه » درباره جشن آذرگان نوشته است: « روز نهم آذر، عیدی است که به مناسبت توافق دو نام " آذرجشن" می گویند و در این روز به افروختن آتش نیازمند است و این روز جشن آتش است و به نام فرشته ای که به همه آتش‌ها موکل است نامیده شده. زرتشت امر کرده در این روز آتشکده‌ها را زیارت کنند و در کارهای جهان مشورت نمایند ».

       نیاکانمان آذرگان را روزی خجسته می دانستند و در خانه‌ها و بام‌ها آتش افروخته و آن روز را با شادی و شادمانی و خواندن نیایش‌ها و گستردن سفره آیینی با خوراکی‌های گوناگون در آتشکده‌ها که آذین بندی شده بودند، جشن می گرفتند. به هنگام جشن، بر آتش چوب‌های خوش سوز و خوش بو می نهادند و آنگاه به مناسبت آغاز سرما، از آتش فروزان در آتشگاه، هر کس اخگری به خانه برده و آن آتش تا پایان زمستان در خانه‌ها فروزان بود و نمی گذاشتند خاموش شود و آن را نیک فرجام و فرخنده می دانستند.

       مسعود سعد سلمان، شاعر پارسی گوی، در قطعه هایی که برای نام ماه‌های ایرانی سروده، درباره « آذر ماه » می گوید:

                     ای ماه، رسید ماه آذر / برخیز و بده می چو آذر
                   آذر بفروز و خانه خوش کن / ز آذر صنما به ماه آذر

او همچنین درباره « روز آذر » گفته است:

                 ای خرامنده سرو تابان ماه / روز آذر می چو آذر خواه
              شادمان کن مرا به می که جهان / شادمان شد به فر دولت شاه

گل ویژه جشن آذرگان

Helianthus-annuus.png 

در کتاب پهلوی « بندهش » آنجا که « درباره چگونگی گیاهان » سخن به میان می آید، از میان گل‌ها « آذریون» گل ویژه آذر معرفی شده و آمده است: « ... این را نیز گوید که هر گلی از آن امشاسپندی است؛ و باشد که گوید:... آذریون آذر را ... ». در متون فارسی گل آذریون را با نام‌های دیگری همچون « آذرگون »، « گل آتشی » یا « گل آتشین » نیز نامیده اند .

 آذریون همان گلی است که اکنون آفتاب گردان می نامند و یا همان « Sunflower » با نام علمی ( Helianthus annuus ) است که در اندازه‌های گوناگون و با رنگ‌های زرد یا سرخ یا ترکیبی از زرد و سرخ در طبیعت وجود دارد.

جشن آذرگان بر شما فرخنده

پایدار ایران و ایرانی

 

نوشته شده در دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

چندین ساله که اول ماه آذر واسه ام یه اتفاق خوب میفته

 

یه اتفاق خیلی خوب

اوایل خیلی اهمیت نمیدادم اما از اونجا که همیشه خاطراتم رو می نویسم

بعد یه مدت دقت کردم دیدم قشنگ ترین اتفاقها برام تو این محدوده زمانی میفته

واسه همین تو تقویم اول سال مینویسم ۱ آذر تا ۷ آذر اتفاق خوب

شاید چون فامیلم آذر هست آذر واسه ام ماه خوبیه

امسالم منتظرم هرچند امروز یه اتفاق نسبتا خوب افتاد

اما نمیدونم باید به همین بسنده کنم

یا چیزای بهتری هم قراره اتفاق بیفته امید به خدا

فردا میخوام برم تهران شاید دو هفته ای نباشم

شایدم زود برگردم با مصطفی میریم و اون برمیگرده

این اولین باره که قراره بدون مصطفی سفر کنم

هر چند گاهی خوبه که با هم نباشیم تا قدر همدیگه رو بیشتر بدونیم

۶ آذر روز عهد خانوادگیمونه هر چند بعضیا شکستنش اما من میرم

تا با اونهایی که هنوز متعهدن تجدید پیمان کنم

امیدوارم ماه آذر واسه همه تون ماه خوبی باشه

به امید دیدار

 

نوشته شده در دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

 

هر سال درست در لحظه تولدم ۶.۳۰ بامداد ۲۱ آبان

 

دستهامو رو به خدا میبرم و همه مهربونی هاشو شکر میکنم

آرزویی میکنم تا خدای مهربون سال بعد اونو به من هدیه بده

آرزوی تولد قبلیم که برآورده شده خدا جون ممنونم

اما امسال...

خدا جونم اینکه همه در پناهت باشیم و

ایمان و سلامتی و شادی مهمون همیشگی خونه دلمون باشه که دعای هر روزمه

اما امسال آرزوم با همیشه فرق داره

آرزوم اینه که تا سال دیگه شرایط زندگی رو واسه ام مهیا کنی

که وارد مرحله جدید زندگیم بشم

آرزو میکنم سال دیگه هدیه تو به من یه " تولد " باشه

الهی به امید خودت

تولدم مبارک

 

نوشته شده در جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

بیستم آبان, سال  5و 6        یک و بیست دقیقه صبح با 1 دقیقه پس و پیش

دختری اومد به دنیا با کلی سر و صدا      دائیش اومدو , اسمشو گذاشتش پریسا 

دختر قصه ما یه بچه ناز و ملوس                  بود میون فامیل و آشنا و همسایه چه لوس

هر چی دستش میرسید زود توی لاستیکیش میذاشت        اما غیر از یه داداش یدونه همبازی نداشت

تا که تنها نباشه مامان واسه اش من رو آورد                 قبل من این پریسا تمام امکاناتو خورد

ماشین و مسافرت,عکس و عروسک از نوع ریز و درشت     شکلات و بستنی ,سناستولا و شیر خشک

من کنار پریسا یه دختر فقیر بودم       با سر گرد و کچل از زشتی بی نظیر بودم

روزای تولدا با هم دیگه تلاقی کرد     پریسام هرچی که آرزوشو داشت تلافی کرد

یادمه توی اتاق وقت تولد که میشد   همه درجشن و سرور بین ماها برای کادو دعوا میشد

خلاصه روزای بچگی مثل یه گوله برف         با تموم خاطره اش چه خوب چه بد گذشت و رفت

گر چه کم یا بیش همیشه بین ما دعواها بود       اما تا دور میشدیم دلا میشد از غصه خورد

یه کمی بزرگ شدیم , شدیم یه دل با هم چه جور            هر کدوم بودیم واسه اون یکیمون سنگ صبور

تا که خواستگار میومد واسه اون راه پله بودش سهم من               غیرتم میزد بالا چایی آوردن غدغا

اگه بد بود خواستگاره که فقط میخندیدم            اگه خوب بود روی تشت میزدم  و می رقصیدم

وقتی از تو خونه رفت گریه من قدمهاشو روونه کرد       دل من برای بی اون نبودن دانشگاهو بهونه کرد

خلاصه نتیجه گیری میکنم از پریسا               میتونم وصفش کنم به جای اسمش گل نسا

 چونکه خانمه گله مهربونه بزرگتره                گاهی عقلش میرسه دور از جونش گاهی خره

  پشتمه تو سختی هام مثل یه کوه بلند و چاق   گاهی از بی منطقیش کله ام می چسبه توی طاق

وقتی ناراحت میشه پرای بینی شو باز میکنه                 تعریفم ازش کنی واسه آدم ناز میکنه

فحش نمیده مشروبم نمی خوره نمیکشه حتی سیگار   پس واسه چی زنده ای از زندگی بکش کنار

بس که پاستوریزه هست حال ادمو می گیره        انقده سالمه که میترسم آنفولانزا خوکی بگیره

 عاشق فیلمای هندی گاهی در میاره خنگی        معرفت داره با دوستان, همیشه وله تو بوستان

واسه هندونه میمیره کادوهای خوب میگیره      توضیحاش مثل کتابه توی شومینه می خوابه

 29 ساله باهاتم تا بمیرم خاک پاتم          از خوشی جدا نمیشم تا که تو بمونی پیشم

تا نفس به دنیا دارم نکنم هیچوقت تو رو ترک               تو سی و سه ساله شدی

                                                این تولدت مبارک

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

دایی جونم قربونت برم تولدت مبارک

 

الهی صد ساله بشی دلم واسه دیدنت پر میکشه

اندازه ۱۰ تای بچه گیام که ۱۰ تاش از یه دنیا بیشتره دوستت دارم

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

۱ آبان  ---> روزهای تدارک جشن عقد و عروسی سال 1386 و 1387  و سالگرد پاتختی برادرم ۱۳۸۸

 

۲ آبان ---> سالگرد خونچه برون خودم 1386 و سالگرد عروسیم 1387

۳ آبان ---> سالگرد عقد خودم 1386 و سالگرد پاتختی خودم 1387

۴ آبان ---> جشن آبانگان جشن فراوانی و تقدس آب

۶ آبان ---> نقل مکان از تهران به اصفهان 1388 

۷ آبان --->روز جهانی بزرگداشت کوروش کبیر 

۸ آبان ---> اولین غذایی که خونه خودم درست کردم

۹ آبان ---> تولد دختر خاله هام گلناز و نسیبه

۱۱ آبان-->سالگرد ازدواج خواهرم پریسا و تولد دوتا از دوستای گلم

۱۲ آبان-->اولین دیدار رسمی بین من و مصطفی

۱۳ آبان-->سالگرد ازدواج بابا و مامان عزیزم

آخیش یه استراحتی کنیم تو این یه هفته هرچند که تا یکشنبه مهمون دارم

از اینکه اینجا نیستم تا جواب دوستان عزیز رو بدم و سر بزنم بنده رو ببخشید

پرسپولیـــــــــــــــــــس  شیــــــــــــــــــــــــــــــره

۱۹ آبان-->تولد دایی فرد گلم

۲۰ آبان-->تولد پریسا خواهر دوست داشتنیم

۲۱ آبان-->تولد خــــــــــــــــــــــــودم

برای خوندن خاطرات هرکدوم از مناسبتها میتونین روی لینکش کلیک کنید

اینجوری شد که تولدم و ازدواجم همه توی آبان اتفاق افتاد

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

واژه کوروش یعنی "خورشیدوار". کور یعنی "خورشید" و وش یعنی "مانند

کوروش بزرگ (۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد)، همچنین معروف به کوروش دوم نخستین شاه و بنیان‌گذار دودمان شاهنشاهی هخامنشی است. شاه پارسی، به‌خاطر بخشندگی‌، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه‌گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و غیره شناخته شده‌است؛
ایرانیان، کوروش را پدر و یونانیان، که وی سرزمین‌های ایشان را تسخیر کرده بود، او را سرور و قانونگذار می‌نامیدند. یهودیان این پادشاه را به منزله مسح ‌شده توسط پروردگار بشمار می‌آوردند، ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک می‌دانستند.

کوروش بزرگ : فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزای تنم قسمتی از خاک ایران شود

 

هزاران درود بر پدر ایران زمین کوروش بزرگ خار چشم دشمنان ایران

روز جهانی بزرگداشت کوروش بر ایرانیان خجسته
برقرار باد ایران و ایرانی

نوشته شده در جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

 

آبانگان همچون دیگر جشن‌های سالانه به یادگار مانده از پیشینیان مان است

که در آبان روز از آبان ماه (دهمین روز آبان باستانی)

برابر با چهارم آبان در گاهشماری خورشیدی امروزین به جشن اش می‌نشسته‌اند.

آبان نامِ دیگرِاَناهیتا ایزدْبانویِ آبهای روی زمین و نگاهبانِ پاکی و بی آلایشی در جهان ِهستی است

اناهیتا در اسطوره‌های ایرانی یکی از تابناک‌ترین چهره‌ها و یکی از کارآمدترین نقشْ وَرزان است

و در اوستا، سرود بلند و زیبایی به نام آبانْ یَشت با خیالْ نقش‌هایی دل پذیر، ویژهٔ نیایش و ستایش اوست

 

 

 

درباره پیدایش جشن آبانگان روایت است که در پى جنگ هاى طولانى بین ایران و توران،

افراسیاب تورانى دستور داد تا کاریزها و نهرها را ویران کنند.

پس از پایان جنگ، پسر طهماسب که «زو» نام داشت،

دستور داد تا کاریزها و نهرها را لایروبى کنند و پس از لایروبى آب در کاریزها روان گردید.

ایرانیان آمدن آب را جشن گرفتند

و همین جشن بود که به عنوان پاسداشت فرشته نگاهبان آب هاى بى آلایش در تاریخ ماندگار شد...

در روایت دیگرى آمده است که پس از هشت سال خشکسالى در ماه آبان باران آغاز به باریدن کرد

و از آن زمان جشن آبانگان پدید آمد.

زرتشتیان در این روز همانند سایر جشن ها به آدریان ها (آتشکده ها) مى روند

و پس از آن براى گرامیداشت مقام فرشته آب ها- ناهید- به کنار جوى ها و نهرها و قنات ها رفته

و با خواندن اوستاى آبزور (بخشى از اوستا که به آب و آبان تعلق دارد)

که توسط موبد خوانده مى شود، اهورا مزدا را ستایش کرده

و درخواست فراوانى آب و نگهدارى آن را کرده و پس از آن به شادى مى پردازند.

جالب اینجا است که مى گویند اگر در این روز باران ببارد، آبانگان به مردان تعلق گرفته

و مردان تن و جان خویش را به آب مى سپارند و اگر بارانى نبارد، آبانگان زنان است .

آبانگان جشن تقدس آب بر ایران و ایرانی مبارک

 

نوشته شده در دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

حرفهای خدا با من

 

فقط ۱۰ روز به روز عروسیمون مونده بود و من و مصطفی خیلی نگران بودیم

چک مصطفی وصول نشده بود و یه ذره پول نداشتیم

هنوز هیچی سفارش نداده بودیم فقط مهمون دعوت کرده بودیم

نه غذا نه شیرینی نه صندلی نه گل نه موزیک هیچی درست ۲۲ مهر ۸۷ بود

تازه داشت خوابم میبرد که کلمه ها به مغزم هجوم آوردن

تنها تونستم موبایلم رو بردارم و تند تند یادداشت کنم

مطمئنم که خودم نبودم یه صدای دیگه بود و من مینوشتم صدا میگفت:

به ایزد چو انداختی کار خویش

رها کن تو اندوه از احوال خویش

تو تشویش از حال خود دور کن

توکل بر افکار خود زور کن

که ما آگه از حال این بنده ایم

به روزش از الطاف آکنده ایم

در رحمت خود بر او وا کنیم

ز روزی و انعام غوغا کنیم

تو لب تر کنی ابر باران شود

به ناز کلام مشکل آسان شود

نخواهم زتو جز که شیدا شوی

میان خدایان تو پیدا شوی

به رندی و صافی فقط ساز کن

به امید من زندگی آغاز کن

تو ای بنده ام از چه رو در همی؟

نیابی بر این زخم خود مرحمی؟

منم من خدایت تو را خوانده ام

ز اطراف تو غصه ها رانده ام

ندیدی که تو در دلم جا شدی؟

که دعوت بر این سفره ما شدی؟

من اینجام دست در دست تو

کنم راه هموار بر هست تو

تو کز ناسپاسان من نیستی

بگو راحت از سایه کیستی؟

نگفتم به تو زندگی میدهم؟

به دور از غم و آه و شرمندگی میدهم؟

نگفتم فقط یکدل و پاک شو؟

به روی زمین ذره ای خاک شو؟

که این خاک من ذره اش گوهر است

و چون جان گرفت بهر من نوبر است

به روی زمین نطفه اش کاشتم

نیازش به خود بیکران داشتم

که چون سر دهد او بانگ نیاز

برآرم از او حاجتش همچو راز

همی چشم بر هم زنی بشنوم

همه قفلهای درت بشکنم

چه میمون و فرخنده دارم من این وصل تو

به شیرینی شهد باشد این فصل تو

مشو نا امید از کرمهای من

بیآغاز با نام بی نام من

در حالیکه اشک میریختم واسه مصطفی میخوندم

از فرداش به شکل عجیبی همه چیز جور شد

۳۰۰ تومان رستوران -۲۰۰ آرایشگاه-۸۰ گل و ماشین

به اسمش قسم عین حقیقت رو میگم و میدونم صاحب این کلمات هیچکس جز خودش نیست

هنوزم وقتی این شعر رو میخونم اشکام سرازیر میشه

و هربار مطمئن تر میشم که این شعر من نیست شعر خداست

پس به حرمت اسمش نقدش نکنید و حتی برای خودتون هم کپی اش نکنید

قربون نام بی نامش برم که همیشه با منه

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

کار جدید سنگین و زیبای استادم آقای نورافشان    

 دانلود    وبسایت

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

این روزا حال و هوام بهاریه

 خاطراتی یادم میاد از روزای قبل از عقدم سال ۱۳۸۶

خرید عقد سفارش کارت دعوت

گشتن دنبال لباس عروس سفره عقد موزیک فیلمبردار آیینه شمعدون

خرید کردن بدون مصطفی

بی تابی ها واسه دیدن مصطفی و انتظار اومدنش از شیراز

یا خاطرات روزهای قبل از عروسی سال ۱۳۸۷

خرید جهیزیه تمیز کردن اولین خونمون چیدن وسایلمون

فراهم کردن مقدمات عروسی بی پولی و بی خیالی

خاطرات آخرین روزای سکونت تو تهران ۱۳۸۸

تمیز کردن خونه جدید تو اصفهان آماده شدن واسه عروسی حمید

مرور روزهای تلخ و شیرینی که به ما گذشت

و حالا آماده شدن برای سومین سالگرد پیمان عشق من و مصطفی

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

سلاااااااااااااااام

 

من برگشتم

ممنون از این همه پیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــآم

چه حس قشنگیه که وقتی بعد از یه مدت میای خونه

میبینی پیامگیرت پر از واژه مهره

حس مهم بودن و دوست داشتنی بودن بهت دست میده

یک دنیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا سپاس

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

سلااااام

 

دارم میرم تهران

زود بر میگیردم

چنانچه پیامی دارید بعد از شنیدن آهنگ بگذارید

با تشکر

سالی

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

سلااااااام

 

به علت مهمانداری و ورود مامان بابای عزیزم

این وبلاگ به مدت چند روز تعطیل میباشد

چنانچه پیامی دارید بعد از شنیدن آهنگ آن را بگذارید

با تشکر

سالی

نوشته شده در جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

امروز میخوام از مشکلاتی که این چند وقت با مصی داشتم بگم

 

شاید خیلی از شماها متوجه نوشته های تلخ من تو روزای اخیر شدین

چندوقتی بود که مصطفی بدجور رفته بود تو خط کار

۸ صبح میرفت ۴ ۵ ۶ میومد یه ناهار میخورد نیم ساعت میخوابید

میرفت ۱۰ ۱۱ میومد باز یه شام و تلویزیون و خواب

بش تذکر داده بودم که مصطفی جان من غیر از تو هیچ کسی رو ندارم

خانوادم که نیستن با فامیلم رفت و آمدی ندارم رفیق باز هم نیستم

اهل خرید و بیرون رفتنم نیستم تلفن بازیم دوست ندارم منو دریاب

اونم بیخیال این حرفها رفت ۳ روز شیراز و اومد یه کلمه با من حرف نزد

منم زدم رو اون دنده خیلی باش حرف نزدم انقدر ادامه پیدا کرد تا به کل حرف نزدیم

غذا نپختم خونه رو مرتب نکردم به خودم نرسیدم صبح تا شب هم جلوی کامپیوتر بودم

اونم هیچ اعتراضی نمیکرد دیگه کفرم در اومده بود تا واسه بار دوم رفت شیراز اونم به حالت قهر

قرار بود دوروز نشده بیاد چون من و مریم تو این خونه تنها بودیم یه خونه ویلایی بزرگ

یه قسمت خلوت شهر طوری که من و مریم تا هوا روشن نمیشد نمیخوابیدیم

ضمن اینکه یه سری جنس جدید از بابارو برده بود واسه بازاریابی و بخشیش رو فروخته بود

سه روز شد و نیومد روز آخری که اونجا بود اشتباهی شماره منو گرفت هرچی الو الو کردم جواب نداد

دیدم صدای خانواده اش میاد و روز سوم مامان بزرگش اینا هرهر و خنده

مامانش داره میگه من بلوز میخوام مصی گفت خوب برو بخر گفت اه تو جنس فروختی

 مصطفی هم گفت خوب بریم .با این همه پول تا حالا یه قرون که واسه مصطفی خرج نکرده  

فرش و تلویزیون و رسیوری هم که مال خود مصطفی بود بش ندادن

ارث پدر خدا بیامرزشم خوردن رفت هزینه نامزدی خواهرشم داد

حالا میدونن پسرشون انقدر بدهکاری داره و این اجناس مال خود مصطفی نیست

وسط عزاداریه مادرش میخواد از پسرش بکشه و دفعه قبلم همین کارو کرده بود

آتیش گرفتم گفتم بی پولی و خرج نکردن و بدهی ها مال من اونوقت اینا...

زنگ زدم رو اون خطش و با گریه و فریاد گفتم منو اینجا تنها گذاشتی که بری با مامانت بیرون

بگو اینا که منو نمیخوان از ماشینم هم پیاده شن وگرنه به خودشون زنگ میزنم

خلاصه شبش اومد و همچنان سکوت به قول خود شیرازیا نه "ها" میگفت نه "نه" میگفت

منم عزم رفتن خونه دوستمو کردم که بخاطر اینکه مامانم اینا میخواستن بیان مجبور شدم برگردم

تا بلاخره دوروز بعد به حرف اومد منم هرچی دو دلم بود بش گفتم در مورد مامانش اینا بم حق داد

اما در مورد تنهاییهام گفت زندگی سخته همه اش عشق نیست

گفتم منم نمیگم صبح تا شب بیا کنار من اما بابا هفته ای نیم ساعت فقط با من باش

حرف بزن از هدفهات از زندگی از توقعاتت اما فقط با من باش نه جلوی تلویزیون نه پشت فرمون

من آدم متفاوتیم قبول سخت درک میشم قبول اما وقتی که با تمام مشکلاتت به تو جواب مثبت دادم

فکر میکردم تو منو درک میکنی و میتونی روح منو اغنا کنی و بی پولی اصلا واسه ام مهم نبود

این همه کتاب تاریخی میخونی یه بار کتابهایی رو که مربوط به زندگی زناشویی میشه بخون

(من کلا آدمی هستم که باید در مورد مشکلاتم حرف بزنم وگرنه غمباد میگیرم و مصی برعکس

نه تشویق نه تحسین نه اعتراض هیچی) حرفهامو که شنید بازم به من حق داد

ازش خواستم هفته ای یه بار وقت بذاره تا در مورد احساساتمون حرف بزنیم

بگیم که چقدر به هدفهامون نزدیک شدیم چقدر از زندگیمون راضی هستیم

چه توقعاتی از هم داریم و چه کارهایی میتونیم بکنیم تا زندگیمون بهتر بشه

خدا رو شکر الان در آستانه دومین سالگرد ازدواجمون شرایط خوب شده

و من و مصطفی دوباره مثل روزای اول پر از انرژی عشق شدیم

تو این مدت مریم عزیزم و یکی از دوستای دیگه ام که بین شما هست

تنهام نذاشتن و من هیچوقت محبتهای این دو تا عزیزم رو فراموش نمیکنم

خدا جون شکرت

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

تو چند ماه گذشته اتفاقاتی واسه ام افتاد که اول میخواستم اینجا ننویسم

 

اما بعد گفتم همه زندگی که شیرینی نیست تلخی هایی هم داره

اول اینکه خواهر کوچیکم ته تقاری یهو جواب تلفنم رو تداد و همچنان قهره

و هرچی مامانم ازش میپرسه چرا میگه همین جوری حوصله اش رو ندارم؟؟؟؟؟؟؟

دوم برادر بزرگم بچه اولی که ما همیشه مثل دوقلوها بودیم

و همه جا میگفت که سالی واسه من مادره خواهره دوسته رفیقه

نمیدونم به چه دلیل به این نتیجه رسید که همه آتیشا از گور من بلند میشه چرا؟:

خوب در تمام طول عقدش تا عروسیش ما دست به سینه اش بودیم

بعد از بابا سنگین ترین کادو رو واسه اش گذاشتیم

به اصرار خانمش دنبالش رفتیم خرید

به جای خانواده زنش رفتیم جهیزیه اش رو چیدیم

شب عروسی بعد از تالار مهمونا رو دعوت کردیم خونمون (هنوز تهران بودیم)

و با یه ارکستر توپ پذیرای مهمونا شدیم

همه جا هوای عروسمون رو داشتیم تا مثل خانواده شوهر من نشیم

حالا قبل از ازدواجش بماند که من چه کارها که کردم و اون چه کارها که نکرد

خودش که بی خیال من شده بود میرفتم تهران بعد از ۳ روز میومد سر میزد

خانمش بعد از عروسی اصلا یکی دیگه شد به دفعات بی احترامی کرد

بیخودی هم نبود خوب از نظر شکل و فرهنگ و ... از ما پایینتر بود ما مهم نبود واسه مون

چون دوران عقدش خیلی خوب بود اما متاسفانه ما نمیدونستیم که حسوده

مامانم واسه تولدش کادوی من رو که اصفهان بودم + کادوی خودش برد خونه شون

و باش حرف زد تا سوتفاهمها برطرف شه چون قرارمون از اول این بود

مامان در حالی خداحافظی میکنه که در کمال دوستی پاچه اش به دهن عروس بوده

فردا صبح طبق نقشه عروس نامحترم و برادر اینجانب کادوها در یک کیسه زباله

توسط یک آژانس به خونه ما ارسال میشه و بنده از همه جا بیخبر

مدام تماس میگیرم تا بتونم تولد عروس رو تبریک بگیرم و همه تماسها بی پاسخ

بعد از مطلع شدن برای برادر مسیج میدم و باز هم بی پاسخ

و بعدا میشنوم که پیغام داده همه آتیشا... و چنانچه ادامه بدم زندگیمو به آتیش میکشه

و من اینجا گریه گریه گریه واسه اش ضبط کردم رو سی دی باش حرف زدم

که بابا بگو من این وسط چکاره بیدم و ایشون سی دی رو شکستند

و من باز هم گریه گریه گریه هق هق زجه دلم شکست

با همون دل بود که زیر بارون واسه عموم دعا کردم و اون از مرگ نجات پیدا کرد

نفرین نکردم فقط از خدا خواستم که مهر و کینه اش رو از دلم ببره بیرون که برد

و از خدا خواستم اون روز رو بیاره که خواهر و برادرم بدجوری منو کم بیارن

و اونوقت من واسه شون نباشم تا بفهمن سالی کی بود و چیکار کرد

جالب اینه که من تو کل فامیل معروفم به رییس سازمان صلح و گفتگوی تمدن ها

طوری شده بود که به مصطفی گفتم : واقعا تو جریان مامانت اینا من مقصر نبودم؟

و اون با اطمینان گفت نه. گفتم پس چرا همه این بلاها داره سرم میاد و هیچکس واسه ام نمونده

گفت : چون کسی که زیادی محبت میکنه محبتش حکم وظیفه رو پیدا میکنه

و اگر بیش از حد به کسی که لایق نیست احترام بذاری اونم به خودش اجازه بی احترامی میده

و الان ۵ ماهه که فقط یه خواهر دارم و سه ماهه که برادری ندارم

هرچند این خیلی سخته واسه یکی مثل من که همه زندگیش خانواده اش بودن

دلم از این میسوزه که من یکساله ازشون دورم و میبینم بقیه رو که واسه خواهر یا برادر تو غربتشون

چه کارا میکنن و هواشو دارن که غربت اذیتش نکنه اما واسه من برعکس بود

بقیه ماجراهای زندگیمم باشه واسه بعد

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

شیون مکن ای دل بر گاهواره جدایی از عزیزان

 

لبخند بزن که باز آنها را در آغوش میکشی

عجب روایت تلخی است تنیدن تار جدایی بر دروازه محبت

و چه فاصله کوتاهی است تا مرز بودن

میدانم سوگوار مرگ لحظه دیروز بودن چاره درد نیست

معجزه دیدنت را باید امتحان کرد

در زوایای تاریک قلبم جای رفیعی برای خود باز کرده ای

مثل همان روزهاییکه با هم بودیم دوستت دارم

شبها راز دلم را چند قطره اشک خالی میکنم

و صبحگاهان وقتی سر از بستر میدارم به دیاریکه تو را در آغوش دارد درود میفرستم

آیدین عزیزم دوستم برادرم وجودم عزیزترینم تولدت مبارک

من پای همه قولام هستم و هر روز خاطراتت رو با همون عشق دوره میکنم

گفتم هیچوقت فراموشت نمیکنم و فراموشت نکردم و فراموشت نخواهم کرد

گرچه دلتنگتم اما هرجای دنیا که باشی به شادیت شادم و از غمت گریون

این آهنگ به یاد اون روزا تقدیم به تو جای هدیه تولدت

اما انقدر این آهنگ رو به مسخره خوندیم تا تو منو تهدید کردی و رفتی

نمیدونم چی صدات کنم که همه خوبی ها رو توش داشته باشه

این اسم بهتر از همه اس

"آیدین" عزیزم هزار بار  تولدت مبارک

 اینم عکس آخری که با هم گرفتیم

دیدی پای شکسته هم نمیتونه باعث بشه که من لحظات با تو بودن رو از دست بدم

یادت بخیر هزارتا بازم تولدت مبارک

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

   جشن مهرگان پس از نوروز بزرگ­ترین جشن ایرانی

که برابر است با مهرروز (شانزدهم مهر) و مطابق گاهنمای کنونی روز دهم مهرماه میباشد.

جشن مهرگان بازمانده‌ای از دین مهر و متعلق به فرشته مهر

و بزرگترین جشن پیروان دین میترا یا مهر بوده‌است که در گذشته آن را «میتراکانا» می­نامیدند.

اما در زمان هخامنشیان در نخستین روز مهرماه برگزار می‌شد. 

 

 برنامه های جشن مهرگان در ایران قدیم :

• بار عام شاهان
• اهداء هدایای فراوان به پیشگاه پادشاهان
• بخشیدن لباس های تابستانی یا زمستانی موجود در صندوق خانه شاه به عموم مردم
• رسیدن پیک خجسته به دربار شاهی
• مراسم آفرین خوانی
• برگزاری تعدادی رسوم تمثیلی 

به روز خجسته سر مهـــــــــر ماه                به ســــــــر بر نهاد آن کیانی کلاه

کنون یادگار است از او ماه مــهر                  بکوش و برنج، ایچ منهای چهر

 

جشن مهرگان جشن مهر و دوستی بر همه ایرانیان خجسته باد

پایدار و برقرار ایران و ایرانی

 

نوشته شده در شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

آیا میدانید !!؟

آیا می دانید بدن جوجه تیغی در هنگام تولد حالت ژله ای دارد و حتی ممکن است در حین تولد نیمی از بدنش توسط تیغهای بدن مادر کنده شود اما به مرور بدن کاملاً ترمیم می شود؟

آیا می دانید گوریلها تقریباً همیشه شبها نزدیکی می کنند و این عمل را هرگز در برابر دیدگان پدر و مادرشان انجام نمی دهند؟

آیا می دانید سگ از نژاد اسب است و خود اسب هم از نژاد ماموت یا همین فیلهای امروزی است؟

آیا می دانید ضریب هوشی نوزاد انسان در سه روز اول تولد بیش از هفتصد و پنجاه است اما این مقدار در روز چهارم به سرعت پایین می آید؟ و آیا می دانید با کمک این هوش نوزاد سینه مادر را به روش استنتاجی پیدا می کند و در واقع به این نتیجه می رسد که باید سینه را بمکد؟

آیا می دانید یک نوع سمندر در آفریقا وجود دارد که تحمل شانزده هزار ولت برق با شدت جریان پنجاه هرتز را دارد و در این حالت بدنش تنها نوری معادل یک لامپ 70 وات تولید می کند؟


آیا می دانید زرافه ها در اصل گوشتخوار هستند اما به دلیل عدم توانایی در بلعیدن غذا از روی زمین به دلیل مری طولانی و نداشتن اندام مناسب شکار گیاه خواری می کنند و به همین دلیل یک زرافه در تمام طول عمر خود سوء هاضمه دارد؟

آیا می دانید در قطب شمال تنها دو ماه از تابستان امکان آتش روشن کردن وجود دارد و در بقیه ایام سال به دلیل سرمای شدید آتش به صورت تکه های بلور در آمده و خورد می شود؟

آیا می دانید اگر سر خود را سه بار محکم به دیوار بکوبید اصلاً دردتان نمی گیرد؟

آیا می دانید اگر انگشت انداخته چشمتان را از حدقه دربیاورید کار درستی انجام داده اید؟

آیا می دانید اگر بیایید من یک تیپا به شما بزنم کلیه سموم بدنتان دفع می شود؟

آیا می دانید که همه اینها چرت و پرت بود؟ و آیا می دانید شما الآن اوسگول شده اید؟

آیا می دانید هرچه الآن در دلتان به من گفتید خودتان هستید؟

آیا می دانید هرچه در اینترنت به دستتان رسید را نباید باور کنید چون شما عقل دارید؟

آیا میدانستید که من اول ایمیل نیشم بازه!!؟ پس چرا این چرت و پرت هارو خوندید!!؟

ها ها ها

حامد مالکیان معاونت گروه بزرگ مارشال - مدرن

نوشته شده در پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

مصطفی پریشب واسه سومین بار تو این ۳ماه رفت شیراز

 

مامان بزرگشم پریروز بعد از ۸۰ روز عزاداری به شوهرش پیوست

عشقم عشقای قدیم

روح هردوشون شاد

 

نوشته شده در پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

عقل میزند نهیب

 

عشق میدهد فریب

قلب من ایستاده است

میان لحظه ای غریب

 

زند یکی مرا صدا

همان غریب آشنا

نگاه من به سوی او

چرا دوباره او چرا؟

 

شود شروع دوباره ها

گلایه ها نشانه ها

صدا دوباره گم شده

میان لرزه لرزه ها

 

از او گذشته ام اگر

ز چیست لرزه ها دگر

وگر دلم به او کشد

که او دلش دهد مگر

 

میان ابر و آسمان

به لب سکوت به دل فغان

به خود شدم پر از شرر

برون ز حلقه زمان

 

به یک خیال مست مست

و بی خیال از آنچه هست

میان بازوان او

دست گره زده به دست

 

کنون نشسته  روبرو

و دستها گشوده او

چنان که از خیال من

ز بر نموده مو به مو

 

 پر از نیاز و پر شرر

که برکشد مرا به بر

که گم شوم درون او

گذارمش به سینه سر

 

شراب و شعر و شور و شب

نیاز بوسه ای ز لب

ببرده هوش و عقل و دل

توان و طاق و تاب و تب

 

لبش مرا ندا دهد

بگو به دل که وا دهد

به بوسه ای که درد را

زجان و دل دوا دهد

 

نه دم زنم نه دم دهم

نه ناله ای به سر دهم

نه کام او برآورم

نه بوسه را هدر دهم

 

تنم پر از عطش شود

که بوسه بر لبش زند

صدای رفتنش ولی

خیال من به هم زند

                                           سالومه

نوشته شده در یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

من که از عشق تو مدهوشم و مست

تو چرا هوشیاری؟

و فدا میکنمت جان خود و هر چه که هست

از چه تو این حالی؟

 

تو که گفتی کنمت خواب من از باده عشق

من چرا بیدارم ؟

وعده دادی به همه لحظه ناب و همه عشق

پس چرا تنهایم ؟

تو اگر شعله سوزنده عشقت برافروخته است

من چرا میلرزم ؟

اگر از رنج زمانه دل تو سوخته است

به چه من می ارزم ؟

من اگر از دل تو دور شدم

تو چرا وا دادی؟

دل من را به دلت

پس چرا جا دادی؟

تو که از ساز نیاز ننوازی بجز آوای سکوت

من چرا میرقصم؟

ساز قلبم نشده کوک چرا

مینوازد نبضم؟

من که هر بند اسارت ز تنت برفکنم

تو چرا در بندی ؟

روز گریانم و شب از غم تو میشکنم

تو چرا میخندی؟

تو که عشقت شده زنجیری و بر پای من است

من چرا آزادم؟

زین که من پیش تو و چشم تو اما خواب است

میدهی آزارم؟

من که زیر قدم سرد نگاهت خاکم

تو چرا میشکنی؟

کرده ای از نظر چشم سیاهت پاکم

پس چه را مینگری؟

من که از حس نیاز پر از روشنی ام

تو چرا خاموشی؟

گر چه از پوچی ها پره از دیدنی ام

بهر چه میکوشی ؟

گر که از عشق هنوزم شرری هست به جان

باز کن آغوشت

تا به دل ریزمت چون می و زان

بنمایم نوشت

من و تو چون گره در طوفان ها

ز چه رو وا نشدیم؟

اگر امروز کنار هم و با هم هستیم

پس چرا ما نشدیم؟

 

                                      سالومه

نوشته شده در پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت:

این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که ...

 

اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع کرد و چنین گفت: بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نکنی. سرت را به زیر افکن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی که از آنها شیاطین میبارند. گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی که مسحور شیطان میشوی. از او حذر کن که یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری که خدا در آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند مراقب باش....

  و من بی آنکه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: به چشم.

  شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که: خلقت زن به قصد امتحان تو بوده است و این از لطف خداست در حق تو. پس شکر کن و هیچ مگو....

  گفتم: به چشم.

  در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش ننگریستم، و آوایش را نشنیدم. چقدر دوست میداشتم بر موجی که مرا به سوی او میخواند بنشینم، اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز میگریختم.

 هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا کسی که نمیشناختم اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می کردم . دیگر تحمل نداشتم . پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم، و گریستم. نمیدانستم چرا؟

  قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست...

  به خدا نگاهی کردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنم و دردم را بگویم،  میدانست.

  با لبخند گفت: این زن است . وقتی با او روبرو شدی مراقب باش که او داروی درد توست. بدون او تو غیرکاملی . مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشکنی که او بسیار شکننده است . من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم. نمیبینی که در بطن وجودش موجودی را میپرورد؟

من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نکن، گیسوانش را نظر میانداز، و حرمت حریم صوتش را حفظ کن تا خودم تو را مهیای این دیدار کنم...

من اشکریزان و حیران خدا را نگریستم. پرسیدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید کردی ؟!

خدا گفت: من؟!!

فریاد زدم: شیخ آن حرفها را زد و تو سکوت کردی. اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟!!

خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت: من سکوت نکردم، اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا ...

و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تکرار میکند ...


باید گاهی سکوت کنیم ، شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد ...

                                                                                                       سایت مارشال مدرن

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

مصطفی دیشب رفت شیراز عروسیه خواهرش

 

و من اینجا با مریم و متین دوست جون جونیام تنهاییم

میخواستم همون تکه پارچه هایی که با عیدی برام فرستادن

بپیچم دور یه قرآن و توش بنویسم :

آتش افروز بود شعله آهی گاهی

ناله ای میشکند پشت سپاهی آهی

مصطفی هم موافق بود میخواستم یادشون بیاد تو جشن من چیکار کردن

یادشون بیاد که شب خونچه من رو عیدهامو چطور زهرمارم کردن

اما با مشورت با بچه ها و کمی فکر گفتم بیخیال اینم میسپارم دست خدا

من مثل اونا نیستم و دوستم ندارم شبیه شون باشم

اما مصطفی هم رفت به قصد اینکه همه چی رو تلافی کنه

قسم خورد که تو کل مراسم از جاش بلند نشه مثل مهمون بره و برگرده

اون دیگه به خودش مربوطه و من هیچ دخالتی نکردم

اما خیلی دوست دارم برگرده ببینم چی شده

اصلا نیت بدی ندارم و ملعونم نیستم اما نمیدونم چرا این شکلی شدم >:)

شاخام در اومده دوتا دندون نیشام هم بلند شده ناخنام هم بلند شده

وای چقدر شبیه دیو شدم من که اصلا خوشحال نمیشم بشون بد بگذره

هاهاهاهاهاهاها

نوشته شده در شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

تنهایی

 

چشم تا چشم اینجا

پره از آدمها ! من تنها!

چقدر کوشیدم

تا که تنها نگذارم و نباشم تنها

صبح تا شب همه تنهایی من را شنوایان زمین پرکردند

گل قناری سگ و سیگار

و یا این صفحه جادویی

و خدایا تو جدا از اینها

منه تنها و هیچش خبری نیست کنارم تن ها

من ندارم گله از تن هایی

که لب و چشم و گوش

همه را تیر شدند در قلبم

گله از تنهاییست

چقدر لب باشم

چقدر چشم شوم

کو تنی تا کنمش لمس در این تنهایی

تو خدا مرحمت کن و کمی حرف بزن

و در آغوشم گیر     :سالومه

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

آه
پاهایم از قانون سنگیه این آبادی شکست
تا جز در مسیر آئینشان قدم بر ندارم

 

کمرم زیر آوار افکار رنگ پریده این قوم خم شد
بس که بار سنگین احساس خشمم را به دوش کشید


دستانم در زمین آفت زده قلب این اهالی
یارای چیدن گل احساس را ندارد

شانه هایم از زیر بار احساسی غریب
از سر ترس شانه خالی کرد

لبهایم از شرم هماغوشی با واژه دوستت دارم
عقیم مانده اند

چشمهایم آنقدر در انتظار دیدار صداقت بارانیند
که خوشبختی را در هاله ای از رویا میبیند

اما قلبم
قلبم از دیده این مردمان متعصب خورشید زده پنهان مانده است
و کسی بدان راه ندارد تا ببیند که آنجا همه نور است و نور

قلبم
که از لذت عشق و کراهت نیرنگ 

چون مریم مقدس هنوز باکره مانده
تنها قلمرو من است

و اینجا فقط عشق حکم میراند
و تنها عشق راهی دارد
بدون هیچ ترسی هیچ شرمی هیچ نفرتی

قلبم سرزمین شقایق هاست
و تنها اینجاست که تو میتوانی رخ بنمایی
تا ما در هم طلوع کنیم


اینجا مامن روح تشنه من است
زندگی را برقص عشق را بنوش خورشید را سخن بگو

اینجا خدایی آزاد است
نشر زیبایی آزاد است
حال شیدایی آزاد است

بمان در سرزمینم اینجا شقایق همیشه زنده میماند

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

شراب زندگی

 

میگه دنیا میگم دنیا خرابه
میگه این زندگی میگم حبابه

میگه بابا و مامانو چی میگی
میگم دعاهاشون چه مستجابه

میگه خواهر چطور حرفی نداری
میگم یا خون دل یا که عذابه
میگه حرفی بزن تو از برادر
میگم حرفی نزن دلم کبابه

میگه پس بچه ها از روح و جونن
میگم کم بودنش والا ثوابه

میگه عشق رو بگو حرفی نداری
میگم قشنگیاش توی کتابه
میگه یک جرعه می نوشیدنش چه
میگم این بازی اهل شبابه

میگه سازی بزن کارش درسته
میگم من گریه هام چنگ و ربابه
میگه سفر کن و دنیا رو دریاب
میگم هرجا برم همه اش سرابه

میگه کوشش بکن خوابات طلا شه
میگم پول و طلا همه اش تو خوابه
میگه شادی کن و غمها رو ول کن
میگم شادی بیاد خودش مجابه

میگه چشمات رو بستی روی دنیا
میگم دیدی نداره پر زآبه
میگه زین زندگی خوب خودکشی کن
میگم با همه تلخی چون شرابه

میگه امید کجاست خدا چی میشه
میگم عین سوالت خود جوابه

                                                 سالومه

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

نمیدونم با چی شروع کنم

 

نمیدونم گفتم واسه تون که هفته گذشته زیر بارون

با دل شکسته یک ساعت دعا کردم همه وجودم خیس شده بود

درست یادمه که ساعت ۷ بود دقیق ۷ چون "در جستجوی پدر" شروع شده بود

و من بی اعتنا دلم نمیومد از خدا دل بکنم

چیزی از خدا واسه خودم نخواستم فقط دعا کردم

هرکس جلوی چشمم میرسید دعاش میکرد

یه دوست خانوادگی داریم که اندازه سنم میشناسمشون

بهشون عمو و خاله میگیم اون روز یهو اومدن جلوی چشمم

یکساله ندیدمشون خیلی عجیب دعاشون کردم خیلی با تاکید

فرداش مامانم زنگ زذ که عمو دیشب سکته کرده بیمارستانه واسه مامانم دعامو گفتم

الان عمو زنگ زد گفت عمو میخواستم تشکر کنم که دعا کردی سالم سالم بود

خاله گفت سالومه خاله قربون دلت برم با چه دلی عمو رو دعا کردی؟

میخواستم بگم خاله دلمو بد شکسته بودن

گفت عمو رفته بود صورتش کبود شده بود ۱۵ بار بش شوک دادن تا برگشت

حالام خوب خوبه دکتر بهمون گفت این فقط یه معجزه است

ببینین چه کار خوبی کرده و کی واسه اش دعا کرده که برگشته

گفت ساعت ۷ شب بود بخدا خودش گفت

وااااااااااااااای خدا تمومه پهنای صورتم اشکه تموم تنم میلرزه

درست همون روز همون ساعت همون لحظه

عمو که خیلی خوبه اما خدایا دعای من چطور قبول درگاهت شد

من که هیچ کس نیستم

هیچ کس خدایا تو صدای منو شنیدی

خدایا تو هق هقای منو شنیدی التماسامو شنیدی

خدایا تو منو لایق دونستی که واسه یه بنده خوبت دعا کنم و مورد عنایت تو قرار بگیره

خدایا شکرت خدا شکرت خدا شکرت خدا شکرت

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

این چه حسی است که در بطن شعورم جاریست
آمده راه نفس میبندد
این همه راه دراز
بی خبر          بی نشان از مقصد
مستقیم تا در خانه دل
چه عجیب . نکند میداند
کد پستییه در خانه قلبم را او ؟
با توام باتو      خودت میدانی
غیر از این هیچ مگو
فقط اما تو بگو "میدانی"؟
نگرانم هنوز
موج من مینهد پای به راه
یک نشانی دارد پره از واژه شور
و درست میرسد نزدیکت
در همان خانه نشستی اکنون
که "نما"یش همه از باران است
روی یک صندلی از جنس هوا
دست ها در زلفت      پره از افکاری
پس نشان است درست
تو همانجایی در کوچه خاک
کدپستییه دلت با دل من یکسان است
کدپستی باد است
من تورا میبینم            واقعیت دارد
چهره ات از هیچ است
از همان هیچ که در باور من حک شده است
و حقیقت اینجاست
تو؟             نه ؟               !
حقیقت     خداست
که اگر باور من برشکند             از تو میماند هیچ
پس حقیقت نیست این بودن تو
واقعیت دارد
واقعیت همان حادثه است
همه گوش میشوم من و تو را می بینم
همه چشم میشوم میشکند تصویرم
میرسد امواجت     موج         مرا می گیرد
حجم آیینه در این بین تولد نشده می میرد
من خودم
تو خودت
خود تو
توی من
حس حاصل از تو
لمس یک حادثه است
حدسم از حس چنین حادثه ای احساس است
مثل آن حادثه ای
که میان دریا
با نفسهای بلند باد حادث گشته
در هم می پیچند تا که گردند یکی
این میان "خود"هاشان درگیر است
خود بیتابیه باد
خود دریائیه آب
حادثه از پاکیست
از خلوص است و از گیرائیست
که چنین ذات خودش میماند
خوده باد      خوده دریا   و از این دو خوده موج
آری این موج است
خود موج است میان من و تو
توی دریا منه باد         توی سنگ منه سنگ
وین صدایه میان کلمات من و "تو"
صوت یک حادثه است
از پس سایش سنگ
نرود کج تا ننگ
نشود رنگ به رنگ
باد    نور     دریا
همه از بی رنگیست که چنین خوشبختند
موج از حاصل این بی رنگی است
که چنین قدرتمند!
آری ای موج بیا تا دم من
دل من میشنود آمدنت را چو درجا هستی
ترسم از این قدم لی لی هاست
3-2-1   .    ته دریا هستی
زیر امواج بلندت   چون سنگ          من همین جا       ساحل میمانم
که اگر پیش روم میروم تا ته مرگ
و اگر برگردم
میشوم همچون شن
در خودم میشکنم
تو مرا میفهمی
و همین میساید           همه آشفتگیم
پس بوز چون دریا
بخروش همچون باد
تو همین گونه خودت باش        بمان
من خودم میمانم
میستانم موجت
میشوم موج خودم میدانم
میدهی ایست به فرمان دلم گاهی یعنی بروم
میدهی امر به رفتن گاهی
که من از ره مانم
واژه ام از سر تشویق تو زاییده شدند " میبینی"؟
تو همه هیچی من را             بسی میفهمی
و همین فهم تو بسیار مرا می ارزد
من خودم می مانم
تو خودت می مانی
با همان موج بگو
" میدانی "

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط سالومه حرفهای دلت () |

Design By : Night Melody